نوروز گرامی

سال اصلاح الگوی مصرفتون مبارک!

خدایی از تبریک اوباما خوشحال شدم.

امید وارم سال نو براتون پر از شادی و آرامش و سلامتی و آزادی و موفقیت و.... باشه.

 

افغانستان حجله ای بزرگ برای دختران کوچک

بر اساس آمار سازمان استراتژی ملی افغانستان,60درصد از دختران افغان قبل از رسیدن به سن16 سالگی مجبور به ازدواج می شوند .نمایندگان کمسیون حقوق بشر افغانستان با انتشار این آمار می گویند :«55 درصد از ازدواج های اجباری کودکان به علت مشکلات اقتصادی خانواده ها به آنان تحمیل می شود.»

این کمسیون در گزارش سالانه خود از وضعیت زنان افغانستان در سال 2008 می افزاید : 30 درصد ازازدواج های زود هنگام دختران نیز, به جای خون بها صورت می گیرد, که در اصطلاح افغانی ها "بدل دادن" نامیده می شود.

بدل دادن, روش نامتعارفی است که در آن افغان ها دختران خود را به منظور رفع منازعات بین قبیله ای به جای خون بها , به عقد پسران قبایل دیگر در می آورند.

بررسی های کمسیون مستقل حقوق بشر افغانستان نشان می دهد : ازدواج های زود هنگام منجر به آسیب های جبران ناپذیری برای دختران می شود .مشکلات روانی به علت هم بستری پیش از بلوغ جسمانی و روانی ,مخاطرات بهداشتی به علت وضع حمل زود هنگام , سیکل معیوب آموزشی در خانواده, به علت محرومیت از آموزش این مادران خردسال از جمله این مشکلات است.

ازدواج دختران خردسال مشکلی است که اغلب کشور های توسعه نیافته با آن دست به گریبانند و بسیاری از کارشناسان بین المللی  راه حل آن را , وضع قوانین حمایتی از زنان می دانند. اگر چه برخی از کارشناسان افغان بر این باورند که با توجه به فرهنگ سنتی مردم افغانستان وضع قوانین حمایتی و نظارت از بالا به پایین کمک چندانی به رفع معضل ازدواج خردسالان نمی کند.

عملا نهاد های مدنی ملی و بین المللی در افغانستان به دلایلی همچون کمبود منابع و عدم حمایت های قانونی در این زمینه چندان عملکرد مثبتی ندارند.

گویی قانون وشرع و سنت و نهاد های مدنی و ... همگی دست به دست هم داده اند تا افغانستان تبدیل به حجله ای بزرگ برای دختران کوچک شود.

این روز ها  لحظه هام پر از آغوش امن مامان , نگاه گرم باباست. نمی دونم چطور تونستم سه ماه دور بودن از مامان و بابا رو تحمل کنم ؟! نمی دونی چقدر ازاینکه موقع کابوس دیدن پیش مامان و بابام هستم خوشحالم.

این روز ها  لحظه هام پر از آغوش امن مامان , نگاه گرم باباست. نمی دونم چطور تونستم سه ماه دور بودن از مامان و بابا رو تحمل کنم ؟! نمی دونی چقدر ازاینکه موقع کابوس دیدن پیش مامان و بابام هستم خوشحالم.

8 مارس

برای روز زن از یه دوست خوب یه گلدون هدیه گرفتم. حتی نمی تونید فکرش رو بکنید که چقدر خوشحال شدم و هنوز چقدر خوشحالم.

روز زن رو به همه خانم هایی که زن بودنشون رو پاس می دارند تبریک میگم و برای  خانم هایی که زن بودنشون به کفششون هم نیست , آرزوی روز های بی دغدغه می کنم.

یعنی راحت شد؟!

خاله بابام ( مشهد) فوت کرد و هیچ کس هیچی به من نگفت . نه برای مراسم خاکسپاری بودم و نه برای مراسم ختم . با یه دستی فهمیدم فوت کرده .

"خاله مریم " اغلب اوقات و به خصوص هر وقت مریض احوال بود می یومد پیش ما و بابام میگفتن: « خاله جون جای مادر منه , مثل مادر بزرگتون ازش پذیرایی کنید.»

با وجود حال خیلی بدش خودش رو واسه عروسی من رسوند و بعد از عروسی بهم کلی چیز های مهم گفت . اون روز فکر می کردم حرفای یه پیر زن به چه دردی می خوره ولی به مرور زمان فهمیدم که راهنمایی های اون پیر زن چقدر مهم و درست بوده .

ماما برای آروم کردنم میگفت : «مراسم ختم با شکوهی داشت . کلی آدم اومده بودن . "خاله مریم " زن خوبی بود , جاش توی بهشته .مامان جون گریه نکن , راحت شد بنده خدا !»

و من برای آروم کردن خودم داشتم فکر می کردم , چقدر خاطره خوب و خنده دار ازش توی ذهنم نقش بسته .

هرگز  "نمیرود" هر آنکه دلش زنده شد به عشق

می پرسم : استاد مشایخی اگر به مناسبت روز بزرگداشتتان بخواهیم یک جمله آموختنی از شما ثبت کنیم چه می گویید؟ سرش را آرام به سویم بر می گرداند و آه کوتاهی می کشد:" امروز خبر فوت یکی از دوستانم را شنیدم , اما وقتی بالای سن حاضر شدم و مورد این همه لطف و محبت قرار گرفتم , انگار تلنگری به من خورد( می بینی دوستت رفت , روزی هم نوبت تو می شود.) " می گویم :"هرگز «نمیرود»  آنکه دلش زنده شد به عشق "

پ.ن: با پوزش از حافظ عزیز که کمی در شعرش دست بردم .

کار, پنیر, بارون, چای ؛ زندگی زیباست

امروز صبح که بیدار شدم می دونستم یه خروار کار دارم . اولین کار مصاحبه با یه یارویی بود که یه هفته است علافم کرده! بازم نبود . دیدم داره بارون می یاد رفتم تو بارون و یه ساعتی قدم زدم.

بعدش تا دلت بخواد همه چیز خوب پیش رفت. همه کارام زودی انجام شد.

بعد رفتم روزنامه . یکی از روزنامه هایی که توش کار میکنم فضای تحریریش خیلی اعصاب خورد کنه و می تونه همه انرژی که از بارون گرفتی رو به باد بده .

ساعت 5 گرسنه و خسته رفتم سر ایرانشهر و توی یه اغذیه ای کثیف ساندویچ خوراک بندری خوردم. جاتون خالی چه ساندویچ خوب و تمیز و لذیذی بود. مهم تر اینکه 2 دقیقه ای آماده شد.  

از اونجا هم رفتم خانه هنرمندان برای پوشش نشست تخصصی تئاتر با محوریت پژوهش در زمینه «مونولوگ».

 یه تئاتر خیلی خوب از گروه تئاتر لیو + لیلی رشیدی ( مادر خانمی زی زی گولو) و خشایار دیهیمی که خیلی دوسشون دارم رو هم توی همون همایش دیدم .

شب هر کار کردم حالم نیومد شام درست کنم . حتی فکر غذا گرفتن از بیرون رو هم نکردم. پنیر عزیز همیشه در خدمت ماست . شام نون و پنیر و گوجه و فلفل دلمه ای خوردم . اصلا این پنیر یکی از بزرگترین نعمت های روی زمینه . می شه با سالاد یا پلو یا کباب خوردش , می شه به عنوان صبحانه نوش جان کرد , می شه باهاش پنیر برشته پخت , می شه کیکش رو خورد, می شه رو پیتزا و لازانیاو ذرت مکزیکی  تستش کرد و حتی شب هایی که از فرط خستگی داری وا می ری می تونی به عنوان شام سبک و لذیذی میل کنی. مامانم می گه تو وقتی پیر بشی حتما به خاطر مصرف زیاد پنیر خنگ می شی , من بهش میگم من همین الان هم کم از خنگی ندارم , مامان خندش می گیره و من می تونم به اعتیادم به پنیر ادامه بدم. حتما باید یه سفر برم فرانسه و از همه پنیراش بخرم و بخورم . فکر کن من تو فرانسه چه موشی بشم!

خوب حالا هم باید تا صبح بشینم و خبر ها و گزارشام رو تنظیم کنم. دیشب فقط 3 ساعت خوابیدم برام آرزوی بی خوابی کنید!

آها اون چای که تو عنوان نوشتم در تمام این مدت یار و یاورو همراهم بود.

اتوبوس پیر

اتوبوس پیر نوشته "ریچارد براتیگان" و ترجمه "علیرضا طاهری عراقی" از اون کتابهایی که آدم دلش نمی خواد تموم بشه . دلش می خواد هی مزه مزش کنه و هر داستان رو 3 , 4 بار بخونه و از جملاتش توی زندگی روزمرش استفاده کنه.

من شخصا برای اینکه خودم رو توی خوندن" اتوبوس پیر " کنترل کنم, هر شب می زنم پشت دستم , شصت پام رو می کنم تو چشمم , بین انگشت شصت و اشارم رو گاز می گیرم , کتاب رو زیر تخت قایم میکنم. تاره هزار تا کتاب آلترناتیو دیگه می ذارم کنار دستم وهی به خودم میگم ببین کامو و امانوئل اشمیت و فالاچی و بهنود و چخوف و... همگی تو صفن که تو کتاباشون رو بخونی و با این ترفند آخر مجاب می شم که اتوبوس پیر رو ببندم و لذت خوندنش رو کش دار تر کنم.

اصلا شاید 3,4 تا داستان آخر رو نخونم وبذارمشون واسه وقت مبادا!

آپارتمان

1روی سکه :  همسایه کناری ( سمت راستی ) مهمون دارن و در حال ساز زدن و خندیدنند. منم که تنهام, پنجره آشپز خونه رو باز گذاشتم که توی شادیشون شریک باشم . یه هو آقای واحد 11 سرش رو از پنجره طبقه بالا می یاره تو کریدور و شروع می کنه به داد زدن :" خجالت بکشید , صدای خندتون همه ساختمون رو بر داشته . یکم آسایش نداریم اینجا, بی فرهنگ ها ی بی ملاحظه ." ساکت که می شه به زور سر و نصف تنم رو از بین نرده پشت پنجره می دم بیرون که به همسایه ندا بدم, آقای واحد 11 دوباره دیوونه شده. یه هو آقا دوباره تا نیم تنه از پنجره بالا خم میشه و تا من رو میبینه شروع میکنه به داد زدن سر من که اگه بازم بخندم و سر وصدا کنم جد و آبادم رو می یاره جلوی چشمم. منم در حالی که به زور خودم رو دارم از لای نرده می کشم تو و سرم گیر کرده, مثل یه بچه ای که بی دلیل متهم شده میگم :" من نیستم به خدا ! همسایه کناریمونه!" دستام داره مثل بید می لرزه و تو دلم به خاطر همسایه سمت راستیمون میگم:" لعنت به زندگی آپارتمانی "

2آن روی سکه: بچه ها خیلی خوب که شما دو تا اینقدر همدیگه رو دوست دارید و هی داد می زنید که عاشق هم هستید . اما خوب من بیچاره چه گناهی کردم که باید اینقدر به وضوح صدای عاشقانه شما تو تختتون رو توی اتاق خوابم بشنوم . من فردا صبح ساعت 8 اون کله شهر کلاس دارم . تازه احساس میکنم حریم خصوصی شما خدشه دار می شه وقتی من همه چیز رو می شنوم .

خوب انگار چاره ای نیست . من می رم تو حال روی مبل می خوابم . یه شب که هزار شب نمی شه .اصلا نگران نباشید , در اتاق خوابم رو هم می بندم . خوش باشید . اینبار برای همسایه سمت چپمون می گم :" لعنت به زندگی آپارتمانی "

3بی خیال سکه و همسایه ها : من دلم باغچه می خواد . ای تف به ذات بد ذات زندگی آپارتمانی .

جمله  "به کفشم"  اغلب اوقات واسه من جواب می ده , اما نه همیشه.

زندگی با طعم کلم

مرد کلید انداخت و وارد خانه شد . دخترک یکه خورد .

بدون هیچ حرف اضافه ای پرسید:  چیزی واسه خوردن داریم؟

_سلام . آره . الان واست می یارم .

_سلام .

دخترک سرگرم سرو کردن غذا شد . مرد پرسه ای در آشپزخانه زد . یک تکه سیب زمینی برشته از کنار بشقابی که با حوصله در حال چیده شدن بود برداشت. صدای خرت خرت سیب زمینی نگاه دختر را به بالا معطوف کرد . نگاهشان با هم گره خورد . مرد بدون هیچ حرفی از آشپرخانه بیرون رفت . کیفش را باز کرد و با همان بارانی تنش , پای لب تابش نشست . 

دختر : بیا. غذا آماده است .

مرد : میشه بیاری اینجا ؟

دختر: روی میز چیدم . منم غذا نخوردم . منتظرت بودم .

مرد :چرا تا الان غذا نخوردی؟ نگاهش هم چنان  می گفت "می خواهد پای کامپیوتر غذا بخورد ."

دختر با مکثی کوتاه به او زل زد. بشقاب گوشت و سیب زمینی را در یک دست و بشقاب سالاد  را در دست دیگرش گرفت . کمی دست دست کرد . انگار به این فکر می کرد که می تواند نوشیدنی را هم در دستش نگاه دارد یا نه ؟

مرد بدون اینکه سرش را از روی مونیتور برگرداند گفت : بذار همونجا باشه . الان می یام . اگه سرد می شه تو شروع کن.

دختر لبخند فاتحانه ای  زد . کلم بروکلی ها و قارچ ها و هویج های بخار پز شده را دور بشقاب روبرویش مرتب کرد . و پشت میز منتظر ماند. 20 دقیقه ای طول کشید تا از پای لب تابش بلند شود .

_ سرد شد می خوای واست دوباره گرمش کنم ؟

_ من که گفتم اگه سرد می شه بخور.

_ برای من خوبه . واسه خودت می گم . روغنش ماسیده روش .

_ نه خوبه .

مرد آبلیمو و فلقل را روی غذایش پاشید . همه محتویات ظرفش را با هم قاطی کرد و پشت سرهم ملقمه اش را با قاشق و به همراه تکه نانی  توی دهانش گذاشت. دختر دستش را زیر چانه اش گذاشته و با لبخند کج و کوله ای بر روی لبش به مرد خیره ماند .

مرد بعد از چند دقیقه :" چرا به من زل زدی ؟ مگه نگفتی غذا نخوردی ؟ پس چرا نمی خوری؟"

دستش را دراز کرد و به سختی روی موهای مرد کشید :" گفتم منتظر تو بودم ."

_ خوب من که اینجام . بخور دیگه .

_ باشه . دختر کارد و چنگالش را بر داشت  و با بی حوصلگی شروع به بازی کردن با کلم بروکلی ها کرد.

_ سیری؟

_من چه بدی بهت کردم؟

what can I do ?

قبض موبایلم اومده 65000 تومان و قبض تلفن خونه هم 45000 تومان .

به نظرتون باید چه کار کنم ؟

1: زنگ بزنم به بابام و خودم رو لوس کنم و از این به بعد سعی کنم از تلفن خودم مصاحبه نگیرم؟

2: این شرایط رو وقت مبادا تصور کنم واز روی پولای ذخیرم پرداختشون کنم و غلط بکنم دیگه از تلفن خودم مصاحبه بگیرم؟

3: منتظر بشم تا تلفنم قطع بشه تا کاملا شیر فهم بشم آدم نباید پای تلفن پر حرفی کنه؟

4: فردا بهش فکر کنم ؟