قصه کنکور
ارشد من رو می دونید ؟ از سال چهارم دانشگاه می خواستم ارتباطات بخونم ( چون عاشق
روزنامه نگاری ام ) اون سال دو هفته درس خوندم و بعد یه سری مسایل خصوصی برام پیش
اومد و کلا بی خیال درس خوندن شدم . سال بعد یه ماهی درس خوندم و بعد یه سری مسایل
دیگه و دوباره بی خیال شدن کنکور . اما امسال
قاطعانه خواستم که هدف پیشینم رو دنبال کنم . می خواستم ارتباطات بخونم . اونم
روزانه . این شد که 6 ماه تمام از صبح تا شب و حتی توی بحرانی ترین شرایط روحی و
روانی درس خوندم . اما, دو روز قبل از
کنکور فهمیدم وقت آزمون 30 دقیقه کم شده و
30 تا سوال هم بهمون اضافه شده . لا اقل 15 دقیقه آخری که توی جلسه آزمون بودم , اینقدر عصبی شده بودم و دستام می لرزید که می
ترسیدم پاسخ نامه رو با نوک مداد سوراخ کنم . این شد که فقط دو سوال زبان رو جواب
دادم و بعد از امتحان فهمیدم یکی از همون دو تا تست رو هم جا به جا زدم . با این
اوصاف زبان رو 2 درصد زدم . من که فارغ
التحصیل کانون زبان ایران بودم , تمام 504
رو حفظ کرده و 3 تا کتاب "ریدینگ اسکیل" خونده بودم و در مجموع حدس می زدم زبان رو
بالای 40 درصد بزنم . همین گند در زبان منجر شد که رتبم خیلی بره بالا .
رتبه ها
که اومد تا توستم ار زدم و سیگار دود کردم , بعد هم درست مثل مامانایی که بچشون
سقط شده و در اوج ناباوری می رن واسه جنین سقط شده لباس بچه و عروسک می خرن , راه
افتادم رفتم بازار و یک مانتو حزب اللهی ( مشکی و بلند ) به همراه یه مقنعه کرپ! برای
دانشگاه خریدم . شب که اومدم خونه فهمیدم ظرفیت ها بیشتر شده و من قطعا قبول می شم
و اینگونه شد که من و به خصوص مهدی کلی شادمان شدیم.
حالا کلا
می خواستم یه ماجرای دیگه رو بگم ها ! اون مانتو و مقنعه فوق الذکر رو ( که در اوج
دیپ دیپرشن من ابتیاع شده بود ) امروز
پوشیدم تا برم یه سازمانی , از اونجا هم رفتم مشارکت . تو مشارکت همه بچه ها رابرا بهم
تبریک می گفتن ( ازدواجم رو ) بعد ( بعضی هاشون ) با یه خنده ریز و با مزه به سر تا پام نگاه می
کردن که : " ببین شوهرش آدمش کرد . چه سنگین , رنگین شده !" یکی از بچه ها هم بهم گفت : " ماشالله چقدر
خانم شدید مرضیه خانم !" و اینگونه بود که تمام دوستان حزبی مشهدی من بر خلاف
ماموران غیور نیروی انتظامی به این نتیجه رسیدن که شوهر من کلی " خر غیرته
" D:
پ.ن :
راستش از اینکه تلاشم به ثمر ننشسته و نتیجه ای که حدس می زنم استحقاقش رو دارم
نمی گیرم و به جای روزانه قبول شدن , مجبورم کلی پول مفت تو شکم دانشگاه بریزم هیچ
خوشحال نیستم , اما اگه قبول نمی شدم ,؛ فکر کنم دیوونه می شدم .