چند روز
پیش بود . اتفاقی توی بیمارستان امام رضا دید مش . از اینکه بچش روی تخت بیمارستان بود
کلافه بود . هی خودش رو به اینور و اون ور می زد تا مطمئن بشه اوضا بچش خوبه .
انگار سوال های پشت سر هم با لهجه مشهدی غلیظ و بدون رعایت اصول ادبی رایج همه
لباس سفید های بخش رو عاصی کرده بود . هیچ کس درست و حسابی بهش جواب نمی داد . و
آخر سر یه خانم پرستار با بد خلقی به بیرون از بخش راهنماییش ( پرتاب ) کرد . زیر
لب و یواش یواش در حال فحش دادن بود و من نمی فهمیدم داره به بیمارستان و پرسنلش
فحش می ده یا به خودش و تقدیری که براش
رقم خورده . توی حجوم جمعیت عصبی مراجعان بیمارستان که هر کدوم در حال داد و
بیدادی بودند گمش کردم .
خسته بودم .... این موقع ها روی اولین نیمکتی که گیر
بیارم می شینم و تا جایی که بتونم لم می دم , طوری که نیمه دراز کشیده به نظر می
رسم . چشام رو بسته بودم و توی دلم می گفتم کاش آفتاب اینجوری روی صورتم تیغ نمی
کشید که یهو نیمکت لغی که روش نشسته بودم تکون خورد . با دلخوری و اخم چشام رو باز
کردم . خودش بود , همون دختر زولیده ای که تو بخش دیده بودمش . هنوز حرف
نزده بودم که گفت : "بر پدر مادرت لعنت. به ذاتت لعنت پوفیوز" . چشام گشاد شده بود ,
آروم گفتم آب می خورید ؟ ( چه حرف احمقانه ای زدم. حتی اگه آب بخواد هم نمی تونم
براش بیارم ... اه چرا من لیوان نمی ذارم تو این کیف لعنتی ؟)
نمی دونم
چطوری سر حرف با ز شد . ( اغلب نمی فهمم چه جوری این اتفاق می یفته !) بالاخره فهمیدم اسمش اعظم یه
بچه 3ساله ( احتمالا 3ساله ) داره . همه حدسم اشتباه بود . طرف همه خشم و عصبانیت
اعظم , همسرش بود .
با همون
لهجه مشهدی غلیظ می گفت : "هی بهش مگم مرد بچه مریضه هی مگه هیچیش نیست . خوب
مشه . بیا حالا خوب شد که مگن نمدنن می میره یا ممانه ؟ "
بچتون چشه
؟ مریضیش چیه ؟
انگار
سوالم رو نشنیده , هنوز داره فحش می ده و کار به جای باریک کشیده . فحش دادن پشت
سر همش اعصابم رو خورد میکنه , دلم می خواد جام رو عوض کنم , اما دلم نمی یاد .
برای اینکه بحث عوض شه و دیگه فحش نده میگم : صورتتون زخمیه , زمین خوردید ؟
فحش دادنش
بالا می گیره :" بر پدر و مادرش لعنت . ... کش زورش به مو مرسه . از صب تا شب
توله هاش جم مکنم , شب هم میه خانه مو رو می
گیره زیر مشت و لقد و تسمه . "
گند زدم ,
آخه فک نمی کردم شاهکارهمسرش باشه ! بلند بلند گریه می کنه و فحشای رکیک می ده . هر کی رد می شه یه جوری
بهمون نگاه می کنه . نمی دونم چطوری میشه یه زن رنجیده رو آروم کرد . احمقانه
ترین سوال رو می پرسم : چقد چشاتون خوشگله . چند سالتونه ؟
یکم آرومتر میشه , " نمدنم 18 , 16 "
خوب چرا
اینقد زود ازدواج کزدی عزیزم .
_"شما
شهریا صداتان از جای گرمتان در می یه ."
من : سواد
داری ؟
ا : شما هم
دلت خوشه ( انگار ازش پرسیده باشم به نظرت B.M.W چه رنگیش قشنگ تره , بهم گفت تو
هم دلت خوشه . )
_شکست خورده و با یه لبخند مصنوعی گفتم : "ببخشید ."
من: شوهرت
چند سالشه ؟ شغلش چیه ؟
ا: " 23,24 سالش خبره مرگش . کارش هم حمالی
, عملگی , شعنگی . "
"پول
مرخصی بچم رو از کجا بیارم . بس که آشغال ریختم تو شکم ای بچه , حال و روزش ایجوری
شده . صب تا شب مره پی کار , شب به شب هم دست از پا دراز تر می یه که نشد . کار
پیدا نمشه . هی مگم لا مصب لا قل 500 تومن
بده برم کوپن برنجمان رو بگیرم .ای به سینه ننت سگ رید که شکم تو رو سیر کرد . ای
به ذات بابام لعنت که مو ر داد به تو .بی غیرت , نمتنه شکم همی بچه ر سیر کنه . از
مردانگی همی ر بلده که چی جوری مو رو بگیره زیر مشت و لقد .... "
چشام رو
بستم , توی کیفم چقد پول دارم 11750 + سه تا بلیط . آفتاب دو باره تیغ کشیده روی
صورتم ( هی فک می کنم کاش "بیگانه" رو نخونده بودم).چشام رو باز میکنم .
می دونم هیچ کاری ازم بر نمی یاد . آخرین باری که به یه نفر پیشنهاد دادم بره
کمیته امداد ,یا بهزیستی کلی فحش شنیده و بعد فهمیدم حقوقی که به آدم های مستضعف
داده می شه بیشتر از 30 هزار تومان نیست و من خوب می دونم 30 تومن یعنی هیچی!!!
سعی میکنم به خودم یاد آوری کنم که مددکار و پیغمبر نیستم .....
دستم رو
می ذارم روی دستش . غصه نخور . درست می شه . یه روزی درست می شه عزیزم .... حرف من
هیچ تاثیری نداشت , اما قطعا اون همه فحش آرومترش کرده . از کنارم بلند می شه ,
چادرش توی باد می رقصه . و تند تند ازم دور می شه.
تیغ آفتاب
اذیتم نمی کنه , اما صورتم سنگینه . انگار هزار تا اعظم تکثیر یافته روی صورتم
استفراغ کردند .
دوباره لم
می دم روی نیمکت . چشام رو میبندم تا اشکم سرازیر نشه ....
پ.ن: حرفای اعظم رو با لهجه ی مشهدی نوشتم .