چه جدال مذبوحانه ای  

1: می دونی تا نک دماغم توی گه سنتها گیر کردم . مجبورم دست و پا نزنم که بیشتر فرو نرم . والبته مجبورم خفه شم تا به گه خوردن نیفتم !!!
اما این یه حسن داره ( مث همه چیز های بدی که قطعا یه حسن داره ) اونم اینکه دارم کاملا جدال سنت و مدرنیزم رو با گوشت و پوست و استخوانم لمس می کنم . احتمالا از این به بعد در این مورد واقع گرایانه تر ( بهتر بگم بهتر) می تونم فکر کنم , حرف بزنم و رفتار کنم .

2 : دیروز داشتم فیلم های در پیتی قبل از انقلاب و فیلم های بالیوودی رو که دیدم می شمردم . تا اونجا که حافظه یاری می کرد 7 تا فیلم دهه 40 یا 50 دیدم و3 تا فیلم هندی . نمی دونم وقتی فیلم رو می دیدم چه حسی داشتم . چون مال خیلی وقت پیش . اما می دونم که الان حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی دو باره ببینمشون . به هر حال مضحک  اینه که الان چند روزیه ( نمی دونم چند روز !؟) زندگیم تلفیقی شده از فیلم های دهه 40 و فیلم های بالیوود . میگن از هر چی بدت بیاد , سرت می یاد :)

3: ما خیر ندیدیم از سال قدیم

این سال جدید نیز تحویل شما!
به هر حال مبارکا !!!

بر باد رفته

چند روز پیش بود . اتفاقی توی بیمارستان امام رضا  دید مش . از اینکه بچش روی تخت بیمارستان بود کلافه بود . هی خودش رو به اینور و اون ور می زد تا مطمئن بشه اوضا بچش خوبه . انگار سوال های پشت سر هم با لهجه مشهدی غلیظ و بدون رعایت اصول ادبی رایج همه لباس سفید های بخش رو عاصی کرده بود . هیچ کس درست و حسابی بهش جواب نمی داد . و آخر سر یه خانم پرستار با بد خلقی به بیرون از بخش راهنماییش ( پرتاب ) کرد . زیر لب و یواش یواش در حال فحش دادن بود و من نمی فهمیدم داره به بیمارستان و پرسنلش فحش می ده یا به خودش و تقدیری که براش رقم خورده . توی حجوم جمعیت عصبی مراجعان بیمارستان که هر کدوم در حال داد و بیدادی بودند گمش کردم .

خسته بودم .... این موقع ها روی اولین نیمکتی که گیر بیارم می شینم و تا جایی که بتونم لم می دم , طوری که نیمه دراز کشیده به نظر می رسم . چشام رو بسته بودم و توی دلم می گفتم کاش آفتاب اینجوری روی صورتم تیغ نمی کشید که یهو نیمکت لغی که روش نشسته بودم تکون خورد . با دلخوری و اخم چشام رو باز کردم . خودش بود , همون دختر زولیده ای که تو بخش دیده بودمش . هنوز حرف نزده بودم که گفت : "بر پدر مادرت لعنت. به ذاتت لعنت پوفیوز" . چشام گشاد شده بود , آروم گفتم آب می خورید ؟ ( چه حرف احمقانه ای زدم. حتی اگه آب بخواد هم نمی تونم براش بیارم ... اه چرا من لیوان نمی ذارم تو این کیف لعنتی ؟)
نمی دونم چطوری سر حرف با ز شد . ( اغلب نمی فهمم چه جوری این اتفاق می یفته !) بالاخره فهمیدم اسمش اعظم یه بچه 3ساله ( احتمالا 3ساله ) داره . همه حدسم اشتباه بود . طرف همه خشم و عصبانیت اعظم , همسرش بود .
با همون لهجه مشهدی غلیظ می گفت : "هی بهش مگم مرد بچه مریضه هی مگه هیچیش نیست . خوب مشه . بیا حالا خوب شد که مگن نمدنن می میره یا ممانه ؟ "
بچتون چشه ؟ مریضیش چیه ؟
انگار سوالم رو نشنیده , هنوز داره فحش می ده و کار به جای باریک کشیده . فحش دادن پشت سر همش اعصابم رو خورد میکنه , دلم می خواد جام رو عوض کنم , اما دلم نمی یاد . برای اینکه بحث عوض شه و دیگه فحش نده میگم : صورتتون زخمیه , زمین خوردید ؟
فحش دادنش بالا می گیره :" بر پدر و مادرش لعنت . ... کش زورش به مو مرسه . از صب تا شب توله هاش جم مکنم , شب هم میه خانه مو رو می گیره زیر مشت و لقد و تسمه . "
گند زدم , آخه فک نمی کردم شاهکارهمسرش باشه ! بلند بلند گریه می کنه و فحشای رکیک می ده . هر کی رد می شه یه جوری بهمون نگاه می کنه . نمی دونم چطوری میشه یه زن رنجیده رو آروم کرد . احمقانه ترین سوال رو می پرسم : چقد چشاتون خوشگله . چند سالتونه ؟
یکم آرومتر میشه , " نمدنم 18 , 16 "
خوب چرا اینقد زود ازدواج کزدی عزیزم .
_"شما شهریا صداتان از جای گرمتان در می یه ."
من : سواد داری ؟
ا : شما هم دلت خوشه ( انگار ازش پرسیده باشم به نظرت B.M.W  چه رنگیش قشنگ تره , بهم گفت تو هم دلت خوشه . )
_شکست خورده و با یه لبخند مصنوعی گفتم : "ببخشید ."
من: شوهرت چند سالشه ؟ شغلش چیه ؟
ا:  " 23,24 سالش خبره مرگش . کارش هم حمالی , عملگی , شعنگی . "
"پول مرخصی بچم رو از کجا بیارم . بس که آشغال ریختم تو شکم ای بچه , حال و روزش ایجوری شده . صب تا شب مره پی کار , شب به شب هم دست از پا دراز تر می یه که نشد . کار پیدا نمشه . هی مگم لا مصب لا قل 500 تومن بده برم کوپن برنجمان رو بگیرم .ای به سینه ننت سگ رید که شکم تو رو سیر کرد . ای به ذات بابام لعنت که مو ر داد به تو .بی غیرت , نمتنه شکم همی بچه ر سیر کنه . از مردانگی همی ر بلده که چی جوری مو رو بگیره زیر مشت و لقد .... "

چشام رو بستم , توی کیفم چقد پول دارم 11750 + سه تا بلیط . آفتاب دو باره تیغ کشیده روی صورتم ( هی فک می کنم کاش "بیگانه" رو نخونده بودم).چشام رو باز میکنم . می دونم هیچ کاری ازم بر نمی یاد . آخرین باری که به یه نفر پیشنهاد دادم بره کمیته امداد ,یا بهزیستی کلی فحش شنیده و بعد فهمیدم حقوقی که به آدم های مستضعف داده می شه بیشتر از 30 هزار تومان نیست و من خوب می دونم 30 تومن یعنی هیچی!!! سعی میکنم به خودم یاد آوری کنم که مددکار و پیغمبر نیستم .....
دستم رو می ذارم روی دستش . غصه نخور . درست می شه . یه روزی درست می شه عزیزم .... حرف من هیچ تاثیری نداشت , اما قطعا اون همه فحش آرومترش کرده . از کنارم بلند می شه , چادرش توی باد می رقصه . و تند تند ازم دور می شه.
تیغ آفتاب اذیتم نمی کنه , اما صورتم سنگینه . انگار هزار تا اعظم تکثیر یافته روی صورتم استفراغ کردند .
دوباره لم می دم روی نیمکت . چشام رو میبندم تا اشکم سرازیر نشه ....

پ.ن: حرفای اعظم رو با لهجه ی مشهدی نوشتم .

استوار, همچون رابطه ..

من فک میکنم خیلی وقتها , خیلی از اصول و قوانین و تئور یها فقط به دوتا درد می خوره : نوشته شدن توی کتابها و اسم و رسم به وجود آوردن برای نظریه پردازش و بعد هم نقل مجلس گفتگوی یه سری آدم,که دلشون می خواد بگن خیلی روشنفکر و اهل مطالعه و خاص هستند, بشه. اما امروز داشتم جامعه شناسی ارتباطات رو مرو ر می کردم به " اصول هفت گانه نگهداشت روابط انسانی"رسیدم و بعد از خوندن اصول هی شروع کردم به قیاس کردن این اصول با تجربیات شخصیم و بعد هی, یه هو مث برق گرفته ها می گفتم آها پس فلان رابطه برای رعایت نکردن این اصل دچار چالش شد , او ... پس به خاطر این بود که فلانی دلش نخواست دوستیش رو بامن ادامه بده . ... ا .... پس این جوری بود که ..... و از اونجایی که یکی از اساسی ترین اصول زندگی من , حفظ روابطم با آدم هاست (کلا فک می کنم به عنوان یه روزنامه نگار اگه نتونم روابطم رو با آدم ها حفظ کنم باید سر بزارم و بمیرم ) مرور این اصول, یه خیلی چیز های خوب رو که فقط نسبت بهشون کم توجه بودم , بهم یاد آوری کرد .

فکر کردم بد نباشه این اصول رو اینجا بنویسم , شاید برای شما هم نتیجه ای مشابه نتیجه من داشته باشه .

اصول هفت گانه نگهداشت روابط انسانی:
1: اصل تقابل : هیچ بنای دوستی یک نفره باقی نخواهد ماند .

2: اصل اندیشه ترکیبی : در جریان ارتباطات انسانی باید از آنیت و ارتجال محض پرهیز کرد و واکنش های سنجیده داشت , فرد را به اشتباه و از روی وخامت شرایط همچون دیوی نبینیم .

3 : اصل آگاهی : منظور گذر از رفتار غریزی است . همدلی یکی از ابعاد آگاهی است .

4 : اصل بقا : امنیت ارتباطی یکی از مهم ترین خواسته های انسانی است .

5 : اصل توازن : نباید در ارتباط یکی از طرفین سر بار طرف دیگر شود .

6 : اصل همتا یی : دو طرف افق های مشترکی با هم داشته باشند .

7: اصل تمیز حریم : باید مرز های آزادی را باز شناسیم .

بازی کوچک شکست خوردگی!

اوضا خوبه خوبه.
البته چند روزی طول کشید که بتونم با خودم کنار بیام و بلاهت وار تن به تقدیری بدم که 3, 2 ماه دیگه نتیجش مشخص  می شه . اما این روز ها خوبه . داریم با مهدی تاریخ بیهقی می خونیم . اولش مهدی هی غر می زد که اول شاهنامه رو بخونیم  اما من با استفاده از همه فنون انسانی و غیر انسانی قانعش کردم که اول, تاریخ بیهقی.
این چند روز تا خرخرم فیلم دیدم و کتاب خوندم و قدم زدم . "پرس پولیس" و" نو کانتری فور الد من " دو تا فیلمی بود که واسه دیدنش خیلی ذوق داشتم ولی هیچ کدوم خیلی عالی نبود؛به جاش کتاب " پرندگان می روند در پرو می میرند " از "رومن گاری" خیلی قشنگ بود . رکورد راهپیماییم هم از تقی آباد بود تا آخر وکیل آباد .
هنوز نرفتم دنبال کار . برنامم اینه که چند تا گزارش به عنوان خبر نگار آزاد بگیرم و بعد انتخاب کنم که مطالبم رو به کجا بدم ( البته هی به خودم می گم چه غلطا ! تو این مملکت چیزی به عنوان خبرنگار آزاد اصلا معنی نداره , از اونطرف هم روزنامه ها به روزنامه نگار ناشناس راحت اعتماد نمیکنند , اما من امتحان میکنم دیگه !)
آها دختر خوبی هستم و دارم مشقای کلاس علی آقا رو می خونم تا هفته دیگه دست پر برم کلاس و یک ماه غیبتم رو مث بچه آدم جبران کنم . ( دلم واسه علی آقا یه ذره شده !) جزوه های ارشدم رو هم کوچولو کوچولو ,مرور می کنم .
او... الانم یه شاخه لیلیوم پروانه ای فوق العاده زیبا رو میزم که کلی بهم انرزی مثبت می ده.
و دیگه ... هیچی دیگه فعلا دارم کارای خوب می کنم ... هی به خودم یاد آوری می کنم که دارم توی مملکتی زندگی می کنم که همه چیزش قمر در عقربه و نباید تعجب کرد که دو روز قبل از کنکور ارشد,  بفهمی وقت آزمونت 30 دقیقه کم شده! و بعد به صورت احمقانه ای نتیجه 5 ماه درس خوندنت به فاک بره !!! و هی برای خودم تکرار می کنم , مهم اینه که تمام تلاشم رو کردم ؛ واسه همین می تونم از خودم راضی باشم و خودم رو سرزنش نکنم .

پ.ن : این پست به احترام دوستانی گذاشته شد که تو این چند روز خاموش بودن موبایل من رو با بزرگواری تحمل کردند و از طرفی با هر حربه ای که بلد بودند , لطف کردند ,هوای من رو داشتند. برای زهرا که من رو به ماکارونی , کیک و چای و چیپس و لواشک دعوت کرد , برای  رها , دوست مجازیم که خیلی دوسش دارم و همش بهش غر می زنم,  برای محمود که کلی به عنوان یه کنکوری باهام هم دردی کرد , برای مریم و مصطفی که باهام حرف زدند و برام شعر خوندند , برای داریوش که کلی برام جک گفت و کلی موزیک قشنگ بهم داد تا گوش کنم,  برای شادان که به ساندویچ گوشت دعوتم کرد و از نپذیرفتن دعوتش ناراحت نشد, برای آپاچی که من رو به کاری تشویق کرد که هر وقت یادم مییفته می خندم , برای الهام و احسان که کلی هوام رو داشتند , برای مجتبی ,امین , اردوان ,تکتم , حمید , مهین, مریم , ابوالفضل و ملیحه, منصوره نازنیم و برای اونایی که الان یادم نمی یاد ...
و البته برای مهدی عزیزم که من رو تو این یه هفته,رسما جمع کرد و اونقدر نگرانم بود و باهام مهربون بود که دلم نمی یومد پیشش خیلی غصه بخورم ! مرسی از همه .

بدون عنوان , بدون سوال

خوب نیستم .

و مستحق خوب نبودن هم نیستم .

خوب نیستم

و خوب نبودن را, عمرا نیستم.