کمدی اشتباهات

1: امروز فیلم "دوشیزه و مرگ " رو دیدم ماجرای زنی بود که به خاطر فعالیت های آزادیخواهانه بازداشت شده و مورد تجاوز یک مرد شکنجه گر قرار گرفته بود. زن که به نحوی از اون شرایط جان سالم به در برده , بعد از 15 سال به صورت کاملا اتفاقی اون مرد رو پیدا می کنه. در طول فیلم زن سعی کرد با تشریح شرایط برای همسرش و جلب همکاری اون از اون مرد اعتراف بگیره ...فیلم قشنگی بود , من رو یاد کتاب گنگ خوابدیده مخملباف ( جلد یک ) انداخت . تو اون کتاب هم داستان های زیادی درباره شکنجه نوشته شده بود....
می دونم که توی همه سیستمها شکنجه وجود داره و این موضوع منحصر به K.G.B و گشتاپو و ساواک و اطلاعات و... نمی شه . اما این اصلا دلیل کافی نیست که من اذعان نکنم به نظرم شکنجه یکی از وحشایانه ترین و حیوانی ترین کار هایی که بشر نسبت به هم نوعش می تونه انجام بده . البته منظورم از شکنجه فقط شکنجه های سیاسی نیست . شکنجه روحی یا جسمی همسر یا فرزندی توی خونه , ربودن زنی در خیابان و بعد هم تجاوز به اون , وادار کردن کودکان به کارکردن به جای بازی و درس خوندن , بیگاری کشیدن از کارگران و کارمندان که با حداقل حقوق و مزایا مجبور به کار کردن می شن , زخم زبون زدن به آدمها و ایجاد شرایط اندوهناک و اضطراب زا برای شهروندان و .... همگی یه جور شکنجه است و شکنجه با هر نوع و عنوانی غیر انسانیست .
بذارید یکم جلو تر برم , به نظرم خراش دادن روح خودت توی خلوت و تنهایی خودت هم یه جور شکنجه است و این شکنجه ( که شبیه یه جور کمدی اشتباهات ) از همه غیر انسانی تره !

2 : یه دوست گل بعد از پست قبلی من هوس سیگار کشیدن کرده بود !!!!
به دوست گلم : سیگار کشیدن نه کار روشنفکری ( من که هر جای کتاب بابک احمدی رو خوندم سیگار کشیدن رو جزء کار روشنفکری قلمداد نکرده بود !) نه کار آدم های با کلاس , نه کار آدم های متفاوت, نه کار شعرا و ادبا و فیلسو ف ها . حتی نمی تونم بگم سیگار مسکن خوبیه , مسکن های خیلی بهتر از سیگار هم وجود دارن !
......خوب باشه اعتراف می کنم ؛ تا وقتی به سیگار عادت نکردی بعد از سیگار کشیدن دچار یه جور رخوت و سر گیجه کوچولو می شی که این واسه من لذت بخش !!! اما این سر گیجه فقط وقتی که تو اصلا به سیگار کشیدن عادت نداشته باشی نه اینکه روزی ده پاکت سیگار بکشی ! من همیشه به همه دوستام پیشنهاد میکنم تا می تونن کمتر سیگار بکشن تا سلامتیشون کمتر به خطر بیفته ! منم خیلی به ندرت سیگار می کشم !
منظورم از اون پست فقط این بود کارایی رو که به خاطر قضاوت و خوش آمد دیگران انجام نمی دید گاهی به خاطر خودتون انجام بدید, همین !
3 : عنوان رو از شکسپیر قرض گرفتم !
4 : هنوز هیچکی نفهمیده عنوان پست قبلی یعنی چی D ;

بعزن فاهس مهبث

امروز از صبح رقصیدم اونقدر که الان دارم از کمر درد می میرم !
امروز تا تونستم دور خودم چرخیدم اونقدر که هنوز سر گیجه دارم !
امروز تا تونستم داد زدم اونقدر که هنوز گلوم درد میکنه !
امروز جبر جغرافیایی رو با بلند ترین صدای ممکن گوش کردم اونقدر که هنوز گوشام داره زنگ می زنه !
امروز تا جا داشت سیگار کشیدم اونقدر که نیکوتین اوور دوز کردم و مجبور شدم به پیشنهاد مهدی مبنی بر نوشیدن یه فنجون قهوه غلیظ توی اون شرایط تن بدم !
امروز همه لباس های صکصی و غیر صکصی که داشتم رو پرو کردم !
امروز تا تونستم دیوونه شدم !
امروز همه چیز برای همدردی با من شکست ! لیوان ها , بشقاب ها , شمع ها , گلدان ها !
امروز روز من بود .....

پیشنهاد : گاهی که دلتون میخواد , برقصید . گاهی که دلتون می خواد, دور خودتون بچرخید. گاهی که دلتون می خواد, داد بزنید . گاهی که دلتون می خواد , آهنگی که دوست داریدرو با بلندترین صدا گوش کنید . گاهی که دلتون می خواد , تا می تونید سیگار بکشید , گاهی که دلتون می خواد لباساتون رو پرو کنید ,گاهی که دلتون می خواد , دیوونه بشید . گاهی که دلتون می خواد اتاقتون رو بهم بریزد و یه چیز هایی رو بشکنید . نذارید خودتون بشکنید ! نذارید زندگی پدرتون رو در بیاره! بعزن فاهس مهبث .

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
پ .ن 1 : چیزیم نیست فقط احتیاج داشتم یه روزی واسه خودم داشته باشم . چند وقته خیلی کم مال خودم بودم !
پ .ن 2 : من فقط گاهی , در مواجحه با زندگی سگی , دلم میخواد یه روزم اینجوری مال خودم باشه ! جدی نگیرید!
پ.ن 3 : اگه گفتید عنوان این پست چیه ؟ D:

گرسنگی...

هر ساله حدود سیزده تا پانزده میلیون انسان بر اثر گرسنگی میمیرند؛ یعنی هر روز در هر دقیقه 28 نفر جان می بازند , که 21 نفر از آنان کودکند ...

طبق امار های موجود زمین بیش از نیاز تمامی ساکنانش غذا تولید میکند و حتی در برخی برنامه های کشاورزی به کشاورزان پول پرداخت می شود تا بیش از حد مواد غذایی کشت وتولید نکنند ...

آیا یک ماه سحر تا بناگوش خردن و افطار تا خرخره بلعیدن و بعد هم 5 تا سریال یکی از یکی در پیتی تر را دیدن معنای گرسنگی را به ما تفهیم میکند ؟

زمین گندید آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟!

هوای گرگ و میش ...

گاهی دلم یه دوست می خواد که وقتی عصبی ام دستم رو محکم بفشاره و ساعتها دستم رو توی دستش نگه داره.
گاهی یه دوست می خوام که روی نیمکت توی پارک کنارم بشینه وبدون هیچ حرفی, با من به روبروش زل بزنه .
گاهی یه دوست می خوام که گوش شنوایی برای پر حرفیای هیستیریکم باشه
گاهی یه دوست می خوام که ازم نپرسه خوبی؟ چی شده ؟ کجایی؟ آخه چی شد که اینطوری شد؟ و...
گاهی یه دوست می خوام که پای درد و دلم بشینه .
گاهی یه دوست می خوام که سرم رو بذارم رو پاش و اونم موهام رو ناز کنه , تا خواب برم .
گاهی یه دوست می خوام هی لوسم کنه .
گاهی یه دوست می خوام برام شعر بخونه .
گاهی یه دوست می خوام که فارغ از دلخوری های من, با هام مثل یه آدم پز انرزی( اونی که اغلب اوقات هستم ) رفتار کنه .
خوب با این اوضاع , حیوونی دوستام حق دارن گوگیجا بگیرن یا نه ؟
= = = = = = = = = = = = = = = = = == == = =
الان که یه دوست نمی خوام , یه اسب می خوام .
_ ماما ! من یکم پول لازم دارم . ماما متعجب بود ,( من هیچ وقت از ماما و بابا پول نمی گیرم )بدون یه لحظه تامل( با اون پای شکستش) رفت یه بسته اسکناس 100 تومانی آورد . چقدر می خوای؟
40_ میلیون .( فکر کرد دارم باهاش شوخی میکنم )
_ ( با خنده )چیه می خوای بری یه خونه مجردی بخری؟
_ساده ای ماما با این اقتصاد فلج دیگه خونه 40 میلیونی واسه من پیدا نمی شه , می خوام یه اسب بخرم .
_ ماما ( هنوزم داره می خنده ) حالا چرا اسب 40 میلیونی ؟ با دو میلیونم می شه اسب خرید.
_ اسب دو میلیونی خیلی پیره , نمی شه باهاش تاخت , تازه زودم میمیره اونوقت من دلم می گیره .من یه کره اسب از یه نزاد خوب می خوام .
ماما هم چنان داره می خنده...
_ حالا بهم 40 میلیون نمی دی؟ پسش می دم بهت .عروسکام , کامپیوترم , موبایلم , دفتر چه حسابم ( می خواستم فریب در معامله بکنم , تو حسابم تقریبا هیچی پول نیست ) حتی کتابام هم گرو .
_ با اسبت می خوای چکار کنی .
_ برم یه جای دور , یه جای خیلی دور , توی یه دشت قشنگ , دشتی که دور تا دو.رش کوههای بلند باشه .... بعد از اسبم پیاده شم و زمانی که داره یورتمه میره , ساعتها رقص یالش رو تماشا کنم ....
_خوب به جای اینکه 40 میلیون بدی به اسب برو یه ماشین خوب بخرو باهاش برو دشت .زودم برگرد خونه........

اندر باب خود سانسوری

از خود سانسوری متنفرم...
من از خود سانسوری متنفرم....
به نظرم یه جور خیانت به خوده .....
یه جور خود فروشی.....
از خود سانسوری متنفرم!

عشق هم عشقای قدیم!

1 : سه هفته ای که خاله اینا اومدن مشهد و الان یه هفته است مهمون خونه ی مان !
مادر جون و باباجونم هم باهاشون اومدن .دیروز بابا جون با خاله اینا رفت بیرون شهر و مادر جون موند تو خونه . تا شب با مادر جون گل میگفتیم و گل میشنیدیم و کلی با هم گپ زدیم و کلی برام خاطره تعریف کرد. یکی از خاطراتش ماجرای مسجد گوهرشاد بود . در حاشیه این خاطره گوییهاش سعی می کرد توی بعضی حوزه ها هم راهنماییم کنه .مثلا بهم گفت نمازم بخونم تا توی کارام پیشرفت کنم !!! (منطق حکم میکنه با آدم های مسن هیچ وقت درباره مسایل اعتقادی بحث نکنی!)بهم گفت وقتی پریودم باید چیا بخورم و چیا نخورم و تازه بهم سفارش کرد خوب درس بخونم و تا زمانی هم که نتونستم پول کافی در بیارم شوهر نکنم و ... داشتیم با هم حرف می زدیم و می خندیدیم که صدای زنگ اومد و باباجون برگشت. بقیه قصه رو داشته باشید .
مادر جون با آه و ناله : وای دارم می میرم ! فکر کنم فشارم افتاده ! نفسم تنگ ! آخ چقدر سرم گیج می ره !
من : ( هیچی دیگه من شاخ در آورده بودم !)
بابا جون با یه لحن کاملا مضطرب : چی شده حاج خانم ؟ ( بابا جون پیش ما همیشه به مادر جون میگه حاج خانم , دلیلش رو نمی دونم ) می خوای بریم دکتر؟ از کی اینجوری شدی ؟ قرص های زیرزبونیت کجاست ؟قرص های فشارتو خوردی ؟من که ظهر بهت زنگ زدم و گفتم قرصاتو بخور . پاشو پاشو بریم دکتر ... مرضیه بابا یه آزانس بگیر مادر جونت حالش خوب نیست .
مادر جون ( نه باور نمیکنید داشت گریه می کرد !!!!!!) : نه تو برو به تفریح خودت برس . من چه اهمیتی دارم واسه تو ؟ من رو از صبح تا شب انداختی اینجا... این بچه معصوم هم ( بچه ها,با من بود !) از درس و زندگی افتاد .
باباجون که انگار دیگه خیالش راحت شده بود و دوزاریش افتاده بود که تنها داروی مادر جون خودش) صداشو آروم کردو گفت : من که از شما پرسیدم . مگه خودت نگفتی می خوای بری برو اشکالی نداره . خوب اگه شما می گفتی نرو که من قلم پام خورد می کردم و نمی رفتم . در حین حرف زدن هم تند تند اشکاشو پاک میکرد .
مادر جون ( هنوز داره فین فین میکنه ) اصلا تو محبتت به من کم شده , دیگه مثل قدیما نیستی...
من که دیگه نتونستم تحمل کنم . داشتم منفجر می شدم از خنده . از اتاق زدم بیرون .....
تا شب بابا جون هی منت کشی می کرد . غذاش رو براش برد تو تخت من ! ( اتاق من الان در تسخیر مادر جونم) بعد هم نشست بوده کنارشو و دستش گرفته بود هی یواش یواش باهاش حرف می زد وقتی هم خوابش برد پتو رو کشید روشو و به جون خودم تا نیم ساعت همین جوری نشسته بود رو سرش و بهش خیره نگاه می کرد .
پ .ن1: باfبا جون من از بچگی عاشق مادر جونم بوده . هنوزم عاشقش؛شک ندارم . گاهی اینقدر لوسش می کنه و لی لی به لالاش می ذاره که اعصاب همه خورد میشه !ولی اون از لوس کردن مادر جونم لذت می بره و انگار جوون می شه !
پ.ن 2: همه مهمونامون رو دوست دارم ولی از اینکه حتی یه لحظه هم نمی تونم تنها باشم دارم می میرم . چقدر تنها نبودن طاقت فرساست !
پ.ن 3 :دوباره درخت گلابی رو دیدم . نمی دونم این فیلم چی داره که من اینقدر دیدنشو دوست دارم!

یه سفر خوب....

یه سفر دو روزه به تهران .
فوق العاده آموزنده و پر از تجربه های نو.
بازدید از صدا و سیما و خبرگزاری ایرنا و یک "ورک شاپ" خیلی خوب با موضوع " انقلاب رسانه ای" توی دانشکده صدا وسیما و توی گروه ارتباطات . و مهم تر از اون همسفری با چند تا همکار خیلی با سواد .
این دو روز بدون وقفه در حال یاد گرفتن بودم .از صبح تا عصر بازدید داشتیم عصر هم یا روزبه یا محدث یا بردبار میشستم و هر چی سوال داشتم ازشون می پرسیدم !
جذاب ترین قسمت بازدید از شبکه خبر بود و حرف زدن با ... گوینده خبر صدا و سیما .
توی یه بحث غیر رسمی. بهش گفتم همیشه پای " سی ان ان " و " بی بی سی" می شینم ویکی از دلایل مهمش اینه که اونها می تونن با مخاطبشون ارتباط خیلی صمیمانه ایجاد کنند و شاهد مثالم هم گزارش های صمیانه و تاثیر گذار کریستین امانپور بود ...
... می گفت منم به این موضوع قایلم ولی هر ماه لا اقل بین 60 تا 70 هزار تومان به خاطر هنجار شکنی هایی که با هدف ارتباط تاثیر گذار با مخاطب انجام می دم , جریمه می شم !
توی واحد مرکزی خبر هم با ... ملاقات داشتیم . از ملاقاتش خوشحال شده بودم به خصوص وقتی درباره متد های منسوخ در,وازه بانی خبر توی سازمان صدا و سیما حرف زدیم و اون هم با طنزی تلخ بر این مدعا صحه گذاشت و گفت : صدا و سیما هم به یک تحول بزرگ نیاز داره . و بعد هم برامون گفت که یه بار مرتضوی (خودش , شخصا ) بهش زنگ زده و بهش گفته فلان خبر رو منتشر نکن و پا روی دم شیر نذار !!!
از چند استودیوی تولید و پخش رادیویی هم بازدید داشتیم . یکی دو تا خانم تهیه کننده دیدم که خوش لباس و مودب و با شخصیت بودند . توی دلم می گفتم ممکن هر کدوم از اینها رها باشه !و برای همین کلی باهاشون مهربون و صمیمی گپ می زدم و اتفاقا ازشون خیلی هم چیزی یاد گرفتم .
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
پ.ن 1 : قبل از این بازدید نگاه مثبتی به کارمندان صدا و سیما نداشتم و تصور می کردم همشون یه سری آدم پاچه خوارن ! اعتراف می کنم که در مورد خیلی هاشون اشتباه می کردم اگر چه تشخیصم در باره بضیهاشون خیلی خیلی درست بود .
پ .ن 2 : قبل از سفرم سه هفته ای بود که دچار "دیپ دیپرشن" شده بودم . اما الان خیلی خوبم . باید درس خوندن رو شروع کنم دوباره . خدا کنه تنبلی نکنم . راستش اگه حمل بر خود ستایی نکنید تو این سفر چندین بار مورد تشویق آدم هایی قرار گرفتم که هر کدومشون توی این حرفه یلی هستند . الان احساس می کنم لیاقت ادامه دادن این راه رو دارم و مستحق ادامه تحصیل توی رشته ارتباطات . فقط با تاریخ مشکل دارم . ذهنم پر از کتاب های تاریخی غیر مجازی که خوندم و الان باید بتونم یه سری کتاب استرلیزه بخونم ... کسی یه کتاب یا نرم افزار استرلیزه تاریخ معاصر ایران و جهان ( به جز کتاب سوم دبیرستان ) می شناسه به من معرفی کنه ؟