مرد کلید انداخت و وارد خانه شد . دخترک یکه خورد .

بدون هیچ حرف اضافه ای پرسید:  چیزی واسه خوردن داریم؟

_سلام . آره . الان واست می یارم .

_سلام .

دخترک سرگرم سرو کردن غذا شد . مرد پرسه ای در آشپزخانه زد . یک تکه سیب زمینی برشته از کنار بشقابی که با حوصله در حال چیده شدن بود برداشت. صدای خرت خرت سیب زمینی نگاه دختر را به بالا معطوف کرد . نگاهشان با هم گره خورد . مرد بدون هیچ حرفی از آشپرخانه بیرون رفت . کیفش را باز کرد و با همان بارانی تنش , پای لب تابش نشست . 

دختر : بیا. غذا آماده است .

مرد : میشه بیاری اینجا ؟

دختر: روی میز چیدم . منم غذا نخوردم . منتظرت بودم .

مرد :چرا تا الان غذا نخوردی؟ نگاهش هم چنان  می گفت "می خواهد پای کامپیوتر غذا بخورد ."

دختر با مکثی کوتاه به او زل زد. بشقاب گوشت و سیب زمینی را در یک دست و بشقاب سالاد  را در دست دیگرش گرفت . کمی دست دست کرد . انگار به این فکر می کرد که می تواند نوشیدنی را هم در دستش نگاه دارد یا نه ؟

مرد بدون اینکه سرش را از روی مونیتور برگرداند گفت : بذار همونجا باشه . الان می یام . اگه سرد می شه تو شروع کن.

دختر لبخند فاتحانه ای  زد . کلم بروکلی ها و قارچ ها و هویج های بخار پز شده را دور بشقاب روبرویش مرتب کرد . و پشت میز منتظر ماند. 20 دقیقه ای طول کشید تا از پای لب تابش بلند شود .

_ سرد شد می خوای واست دوباره گرمش کنم ؟

_ من که گفتم اگه سرد می شه بخور.

_ برای من خوبه . واسه خودت می گم . روغنش ماسیده روش .

_ نه خوبه .

مرد آبلیمو و فلقل را روی غذایش پاشید . همه محتویات ظرفش را با هم قاطی کرد و پشت سرهم ملقمه اش را با قاشق و به همراه تکه نانی  توی دهانش گذاشت. دختر دستش را زیر چانه اش گذاشته و با لبخند کج و کوله ای بر روی لبش به مرد خیره ماند .

مرد بعد از چند دقیقه :" چرا به من زل زدی ؟ مگه نگفتی غذا نخوردی ؟ پس چرا نمی خوری؟"

دستش را دراز کرد و به سختی روی موهای مرد کشید :" گفتم منتظر تو بودم ."

_ خوب من که اینجام . بخور دیگه .

_ باشه . دختر کارد و چنگالش را بر داشت  و با بی حوصلگی شروع به بازی کردن با کلم بروکلی ها کرد.

_ سیری؟

_من چه بدی بهت کردم؟