توجه

به نظرتون یه همچین عنوانی توی یک ای میل چقدر می تونه توجه آدم رو جلب کنه؟

Attention: This is an Important Message

یعنی هستند هنوز آدم هایی که در پاسخ به این پیغام یک ای میل رو باز کنند؟

با ستاره ها

شب که می رسد از کرانه ها

گریه می کنم با ستاره ها

 

درود به تو همایون شجریان عزیز. روزگارمون رو رنگی میکنی با آلبوم (با ستاره ها)ت.

نیم اسپیس

این لپ تاپ لعنتی نیم اسپیس نداره. خوب من چه کنم؟

خودم م یدونم با یه نرم افزار ...  الان می خوام نیم اسپیس داشته باشم.

آ باریکلا

                 Shut up and smile

مرده ها احاطه ام کرده اند.

می ترسم؛

اما بنای سوگواری ندارم.

قضاوت 2

آرنجم رو ی زانو هایم.

دستهایم زیر چانه

کمرم را تا جایی که قد می دهد؛ خم کرده ام.

نیمکت پارک تعادل ندارد یا من؟ نمی دانم.

به سمتم می آید و خیره به من نگاه می کند.

با یک لبخند یک جوری!

اخم می کنم و نگاهم را به زمین می دوزم.

نزدیک می شود .

تا چند سانتی متری سرم.

سرم را تکان نمی دهم.

فقط نگاهی به بالای سرم، همانجا که او ایستاده می اندازم.

فکر کنم با نفرت یا خشم.

یعنی گم شو کثافت لاشی ...

می گوید: نازنین..... نا....ز ... نین. ببخشید با دوستم اشتباه گرفتم شما را.

خجالت می کشم از نگاهم. می گویم: شما ببخشید.

- به هر حال نازنین هم نباشید امیدوارم غصه نخورید. روز تان به خیر...

حتی یک لحظه هم نمی ماند تا بگویم: روز شما هم به خیر . باز هم ببخشید بی ادبی ام را. داوری نا عادلانه ام را .

مگه می شه 2

مگه می شه آدم بدون اینترنت زندگی کنه؟

قضاوت

امروز یه خانم سانتی مانتال برامون آش نذری آورد.

آرایش مو و صورتش طوری بود که اگه بیرون می دیمش فک میکردم از اونهاست که به ما تحتش میگه با من راه نیا که بو می دی.

اما...

(هزار بار به خود خرم گفتم که نباید از روی ظاهر آدم ها قضاوتشون کنم!)

نقادی

۱: وقتی جلوی دهن کسی که مارو نقد میکنه، چسب می زنیم؛ خودمون رو از بهتر شدن محروم کردیم.

۲: یکی به من بگه اعتماد چرا توقیف شد؟

خواب می بینم ... بیدار می شوم...

خواب می بینم با سمان توی یه آسانسورم و به جای اینکه برسیم به طبقه دوم، بین طبقه 20 و 21 گرفتار شدیم.

بهش می گم بپر و اون به کارگرایی که توی طبقه 20 ایستادند اشاره می کنه و می گه می ترسم.

دستش رو می گیرم و می پریم. آسانسور سقوط می کنه و در عین له شدن توی آبهایی که نمی دونم از کجا سر در آورده غرق می شه.

بیدار می شم و یکم زیتون می خورم و ودوباره می خوابم.

خواب می بینم که توی یه خلا زمانی و مکانی ام. هیچ المانی (نشانه ای) از جنگ وجود نداره . اما من مطمئنم که توی یه جنگ وحشتناکیم و به زور دست زهرا رو می کشم و می خوام فرار کنم.

بیدار می شم و یکم زیتون می خورم و دوباره می خوابم.

خواب می بینم که همسایه طبقه بالا اومده تو خونم و جلوی مهمونامون می گه، اه اینجا چقدر بوی سیگار می ده! چون توی خونه منه نمی خوام بهش توهین کنم ولی از اینکه به بقیه مهمونا توهین می کنه شاکی شدم. آخرش بهش می گم شما نمی خواید تشریف ببرید؟ من که شما رو دعوت نکردم تو خونم. بهم می گه نه می خوام ببینم شما چه غلطی دارید می کنید!

بیدار می شم. فکر کنم زیتون راه حل خوبی نیست. یه چای غلیظ می خورم و سعی می کنم دیگه نخوابم.