امروز صبح که بیدار شدم می دونستم یه خروار کار دارم . اولین کار مصاحبه با یه یارویی بود که یه هفته است علافم کرده! بازم نبود . دیدم داره بارون می یاد رفتم تو بارون و یه ساعتی قدم زدم.

بعدش تا دلت بخواد همه چیز خوب پیش رفت. همه کارام زودی انجام شد.

بعد رفتم روزنامه . یکی از روزنامه هایی که توش کار میکنم فضای تحریریش خیلی اعصاب خورد کنه و می تونه همه انرژی که از بارون گرفتی رو به باد بده .

ساعت 5 گرسنه و خسته رفتم سر ایرانشهر و توی یه اغذیه ای کثیف ساندویچ خوراک بندری خوردم. جاتون خالی چه ساندویچ خوب و تمیز و لذیذی بود. مهم تر اینکه 2 دقیقه ای آماده شد.  

از اونجا هم رفتم خانه هنرمندان برای پوشش نشست تخصصی تئاتر با محوریت پژوهش در زمینه «مونولوگ».

 یه تئاتر خیلی خوب از گروه تئاتر لیو + لیلی رشیدی ( مادر خانمی زی زی گولو) و خشایار دیهیمی که خیلی دوسشون دارم رو هم توی همون همایش دیدم .

شب هر کار کردم حالم نیومد شام درست کنم . حتی فکر غذا گرفتن از بیرون رو هم نکردم. پنیر عزیز همیشه در خدمت ماست . شام نون و پنیر و گوجه و فلفل دلمه ای خوردم . اصلا این پنیر یکی از بزرگترین نعمت های روی زمینه . می شه با سالاد یا پلو یا کباب خوردش , می شه به عنوان صبحانه نوش جان کرد , می شه باهاش پنیر برشته پخت , می شه کیکش رو خورد, می شه رو پیتزا و لازانیاو ذرت مکزیکی  تستش کرد و حتی شب هایی که از فرط خستگی داری وا می ری می تونی به عنوان شام سبک و لذیذی میل کنی. مامانم می گه تو وقتی پیر بشی حتما به خاطر مصرف زیاد پنیر خنگ می شی , من بهش میگم من همین الان هم کم از خنگی ندارم , مامان خندش می گیره و من می تونم به اعتیادم به پنیر ادامه بدم. حتما باید یه سفر برم فرانسه و از همه پنیراش بخرم و بخورم . فکر کن من تو فرانسه چه موشی بشم!

خوب حالا هم باید تا صبح بشینم و خبر ها و گزارشام رو تنظیم کنم. دیشب فقط 3 ساعت خوابیدم برام آرزوی بی خوابی کنید!

آها اون چای که تو عنوان نوشتم در تمام این مدت یار و یاورو همراهم بود.