خاله بابام ( مشهد) فوت کرد و هیچ کس هیچی به من نگفت . نه برای مراسم خاکسپاری بودم و نه برای مراسم ختم . با یه دستی فهمیدم فوت کرده .

"خاله مریم " اغلب اوقات و به خصوص هر وقت مریض احوال بود می یومد پیش ما و بابام میگفتن: « خاله جون جای مادر منه , مثل مادر بزرگتون ازش پذیرایی کنید.»

با وجود حال خیلی بدش خودش رو واسه عروسی من رسوند و بعد از عروسی بهم کلی چیز های مهم گفت . اون روز فکر می کردم حرفای یه پیر زن به چه دردی می خوره ولی به مرور زمان فهمیدم که راهنمایی های اون پیر زن چقدر مهم و درست بوده .

ماما برای آروم کردنم میگفت : «مراسم ختم با شکوهی داشت . کلی آدم اومده بودن . "خاله مریم " زن خوبی بود , جاش توی بهشته .مامان جون گریه نکن , راحت شد بنده خدا !»

و من برای آروم کردن خودم داشتم فکر می کردم , چقدر خاطره خوب و خنده دار ازش توی ذهنم نقش بسته .