برای نهاد های مدنی سوگوار باشید

بعد از پخش برنامه " به نام دموکراسی" که به عقیده بسیاری از کارشناسان , تمام همتش را در جهت مخدوش
کردن نهاد های مدنی و تاکید بر فضای امنیتی ایران به کار بست, طی دو روز گذشته سردار محمد رضا رادان فرمانده انتظامی تهران نیز(در برنامه کوله پشتی)به نوعی دیگر هر آنچه مرتبط با جامعه مدنی بود را زیر سوال برد .
رادان با لحن و کلامی که ناخودآگاه ذهن را به سمت ادبیات فاشیستی دوران جنگ جهانی دوم سوق می داد,گفت :" مرگ کوچکترین مجازاتی است که برای ارازل و اوباشی که در مقابل پلیس ایستادگی میکنند باید در نظر گرفت ."
وی با شهامت از برخورد "به شدت " خشن ماموران انتظامی دفاع کرده و در مقابل انتقاداتی که به نحوه عملکرد ناجا در برخورد با ارازل و اوباش شده بود گفت : " تعدادی از افراد درباره موضوع ارازل و اوباش اشک تمساح میریزند و از حقوق شهروندی دم می زنند و از ما می خواهند راه نادرست غرب را در به اصطلاح اجرای حقوق شهروندی پیش بگیریم !"
وی در طول سخنانش به دخترانی که بد حجاب می خواند,انگ اغوا گری زد و افزود در فاز جدید اجرای طرح افراد خاطی بدون چون و چرا دستگیر خواهند شد.
سردار رادان در حالی به آمار های بالای 90 درصد رضایتمندی شهروندان از اجرای طرح امنیت اجتماعی اشاره کرد که نقد های بنیادین به نحوه انتخاب نمونه آماری و توزیع پرسشنامه های پزوهشی ناجا و صدا و سیما وارد است و از سویی گفتگو های غیر رسمی مردم حاکی از نارضایتی شهروندان از افسار گسیختگی عملکرد ناجا است.
رادان در حالیکه از تشدید اجرای طرح امنیت اجتماعی در مرداد ماه خبر می داد در خلال گفتگویش با حسنی تصریح کرد : ماموران پلیس در موارد لازم حق استفاده از سلاح را هم خواهند داشت .
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
پ.ن : دوستان تحریمی و غیره و ذلک تحویل بگیرید ! امروز تلویزیون گه خوردم و غلط کردم ارازل و اوباش رو نشون می ده و سردار رادان هم می گه ما با کسی تعارف نداریم و خوب کردیم و اونها هم گه خوردند!
.دو روز پیش هم یه سری پزوهشگر رو می یارن جلوی دوربین تلویزیون که اعتراف کنند خودشون ضد نظام بودند و در خلال اون زیر آب تمام آدم هایی که برای دموکراسی و جامعه مدنی تلاش کرده بودند رو هم بزنند!
حدس می زنید برنامه بعدی تلویزیون چی باشه؟

دختران فراری معصومترین بزهکاران فردا!

1 : ساعت کمی از 11:30 شب گذشته, دخترک با کوله پشتی نه چندان کوچکش با قیافه ای که خستگی و کلافگی از آن فریاد میزند برای دهمین بار طول پارک را قدم می زند .آرایشش را که تا ساعت پیش کمی عجیب به نظر می رسید , با نفرت از روی صورتش پاک میکند,مستاصل و کلافه روی نیکتی لم می دهد و با دیدن نگهبانی که از دور با سرعت به سمتش می آید , پا به فرار می گذارد . از صبح تا به حال این چهارمین فرار اوست . دو بار از دست پلیس ,یک بار از دست این نگهبان پارک و اولین بار هم که ... از خانه!!! دیگر نمی تواند با آسایشی که صبح در خیابان پرسه میزد ,طول خیابان را پیاده روی کند و به رویاهایش بیندیشد. چشم و گوشش ناخودآگاه نسبت به هر چراغ گردان و صدای آزیر واکنش نشان می دهد .آشفته و به هم ریخته چشمانش را مرتب به این سو آن سو می دواند و خودش بهتر از هر کس دیگری می داند که ته این جاده برای سرابی بیش نیست .
او فقط 16 سال دارد و هیچکس هم نمی داند که چه فاجعه ای در انتظار اوست .شاید خستگی جانش را به لبش برساند و به پیشنهاد یکی از این دلالان محبتی که از صبح تا به حال توی خیابان و پارک و یا حتی پشت فرمان اتوموبیل هایشان به او وعده سرپناه و غذای لذیذ و پول داده اند ,پاسخ مثبت بدهد .خوب در این صورت که حسابش با کرام الکاتبین است . شاید 2 ماه دیگر او را در یک فاحشه خانه در جنوب شهر و یا در فرودگاه به مقصد دوبی دستگیر کنند, البته اگر همان وز های ابتدایی به قتل نرسد و جنازه سوزانده اش در یکی از کانال های اطراف شهر پیدا نشود .
گمانه زنی بعدی که چندان باجی به اولی نمی دهد شاید این باشد که وارد یکی از باند های بزهکاری ,مانند قاچاق مواد مخدر ,؛ یا سرقت بیفتد و روز ها کارش بشود دزدی و قاچاق و شبها هم عروسک خیمه شب بازی مردان باند !
اصلا شاید او, تصویر دیروز یک زن خیابانی است که به خاطر ابتلا به ایدز و یا از فرط افسردگی دست به خود کشی زده .
(( 14,15 ساله بودم که به امید رهایی از کتک هایی که در خانه می خوردم , به خیابان زدم . همان شب اول گیر یک مرد پفیوز افتادم و.... می دانید کاسه ای که افتاد و شکست دیگه کاسه نمی شه ...این شد که من الان اینم ...) این جملات لیلا زن 33 ساله ای بود که در یک مصاحبه خواندم و در راستای اثبات مدعای قبل آوردم.
متاسفانه حق با لیلاست . شب اول پس از فرار تمامی دخترانی که از خانه می گریزند, به علت خستگی و گرسنگی و مهم تر از آن وحشت زدگی از جمعی که تا دیروز به عنوان شهروندانی مبادی آداب با او مواجه می شدند و امروز خود را به صورت گرگ هایی در لباس میش می نمایانند, از کرده خود پشیمان می شوند و دلشان می خواهد به خانه اشان باز گردند . در همین لحظه سرنوشت ساز است که تقابل سنت و مدرنیزم خود نمایی می کند . 90 درصد از دختران فراری در کشور های به اصطلاح مدرن بدون هیچ مشکل حادی (از جمله مزاحمت های خیابانی و نتبیه های خشن والدین )به خانه هایشان باز می گردند و دیگر هرگز خیال فرار را از سر نمی گزرانند و ولی در کشوری همچون ایران 90 درصد از این دختران به علت وحشت ازواکنش خانواده و یا به دلایل اسف باری همجون رابطه نا مشروع و متجاوزانه که در همان ساعات اول فرار به او تحمیل شده است دیگر هرگز رنگ خانه و خانواده را به خود نمی بینند. البته خوب است دوباره به یاد بیاوریم بحث از دختر بچه ای 14 , 15 ساله است که طبق قوانین اغلب کشور ها ی دنیا , رابطه جنسی اجباری با وی علاوه بر حکم تجاوز به عنف , مجازات های بند کودک آزاری را نیز در بر میگیرد ولی د رایران از همان لحظه که انگ فراری بر او می خورد انگار شناسنامه انسانی اش باطل شده و مستحق هر نوع آزار و شکنجه و تجاوزی است و با فرد خاطی (اگر بتوانند او را گیر بیندازند ) بر خوردی به مراتب کوچکتر از جرم او میکنند .
ختم کلام اینکه کاش جایی بود که به واقع چنین دخترانی را پناه می داد .کاشکی درب هتل ها و مسافرخانه ها بر روی یک زن تنها بسته نبود .کاش وقتی یک زن (بخوانید دختر بچه !) مورد انواع خشونت ها قرار میگرفت ,می توانست به یک مرجع قانونی پناه ببرد .کاش لااقل دختران جوان شماره اورزانس اجتماعی (123) را می دانستند و مهم تر از آن فرهنگ مبارزه برای حقوق خودشان و مقابله با زور در خانواده را آموخته بودند .کاش خانواده ها جسارت پزیرش اشتباهاتشان را داشتند و هرگر چتر حمایت خود را از دخترشان (حتی اگر دیگر باکره نباشد!)دریغ نمی کردند .کاشکی مردان ایرانی یادشان باشد که یک دختر نگون بخت فراری اصلا طعمه خوبی برای یک هم آغوشی لذت بخش نیست ! کاش ..
2 : ا زدین داری همین یک کلام را آموخته ام
نترسم و نپرستم
همین باعث شده ظلم ستیز باشم و استبدا دگریز

اتفاقات معنا دار!

1: گاهی آدم توی اوج ناراحتی , خشم یا افسردگی از وازه هایی استفاده میکنه که اغلب مورد استعمالش نیست.به قول یه نویسنده ای فشار و ماهیت شرایط تاثیر قابل ملاحظه ای در کاربرد زبان داره .
همه اینها رو برای این نوشتم که بگم : اگه توی دو روز گذشته بی ادب بودم , ببخشید !
اما خودمونیم , گاهی اوقات هیچ چیزی به اندازه یه فحش یا یه کلمه رکیک احساس خشم آدم رو فرو نمی نشونه ! (تعریف من از رکیک به نسبت بسیاری از دوستان خیلی استرلیزه است . اصلا حرف های خیلی زشت رو به ذهنتون متبادر نکنید )
2: گاهی آدم یه جوریه !!!یه هو یه م .چکاد پیدا می شه وکاملا تصادفی حافظه تو رو تحریک میکنه!
همیشه یکی از لذت بخش ترین مسایل توی زندگیم این بوده که با اتفاقات تصادفی نظام دار روبرو بشم .اتفاقاتی که اگر چه تصادفی اما در عمقش یه معنایی نهفته است !یه جور رمز گشایی لذت بخش هستی !اگه منظورم رو نمی فهمید اصلا خدای نکرده به شعورتون شک نکنید .مشکل از نوشته منه که داره توی کوری مطلق یه سری مفاهیم ذهنی رو به کلمه در می یاره!
3 : من الان خوبم . و اگه کسی ازم نپرسه خوبی؟ حتما بهتر هم میشم !
حالا شما هم زود زود خوشحال بشید !قول بدید که لا اقل یکم خوشحال بشید!

اوضاع پارادوکسیکال!

1 : یه روز گارفیلد کنار پنجره نشسته بود و بدون اینکه حواسش باشه که من و زهرا هم تو اتاقیم بلند گفت : اه چقدر هوا تخمی! چه نسیم خوبی و چه فضای دلگیری ....
من که از حرف گارفیلد تا چند ثانیه هنگ کرده بودم برای دفاع از کیان اخلاقی خانواده در پاسخ به سوال احمقانه زهرا(ببخشید زهرا جون! آخه همه می دونن تخمی یعنی چی ) شروع کردم به توضیح دادن .آخرین جملات این بود : این کلمه که توی ادبیات عامیانه خیلی مصطلح , اغلب در فضاهای بحرانی و بعضا پارادوکسیکال , که یک چیز از یک طرف خوب و از طرف دیگه بد به نظر می رسه استفاده می شه .
گارفیلد که درست بعد از تموم شدن جملش متوجه حرف بدش شده و ازاین مساله قرمز شده بود ,از فرط خنده صورتش لبو شد
به طرف من چرخید و گفت: تو چطوری می تونی اینقدر پرتقال فروشی کنی ؟!
بعدم در ادامه ماستمالیزاسیون من به زهرا گفت : زهرا جون این حرف , حرف خیلی بدی .یه وقت با تکیه بر چرندیات مرضیه این حرف رو یه جایی نگی ها!!!
از همون موقع هر کدوممون می خوایم بگیم یه چیزی تخمی میگیم : "فلان چیز پارادوکسیکال"
الان اوضاع من ببخشید ها گلاب به روتون حسابی پارادوکسیکال ...
کلی پابلو نرودا خوندم , یکم شاملو ,کلی وب گردی کردم , یه کم چیز جدید نوشتم , حتی یه فیلم از حسین پناهی دیدم ؛ اما هنوزم پارادوکسیکالم!!!
2 : اه لعنتی بهار که تموم شد پس چرا جفت گیری این گربه های رسوا تموم نمی شه ؟!
صدای خس و عصیبیشون که گاهی شبیه زوزه می شه و گاهی هم شبیه گریه یه نوزاد ,رسما داره اعصابم رو خراش می ده !!!
همش توی ذهنم تصویر یه سر متلاشی شده است .
حتی فکرش رو هم نمی کردم یه روز یه همچین صحنه ای اینقدر اذیتم کنه! من بگو که می خوام خبر نگار جنگ بشم و هر روز منفجر شدن آدم ها رو به تصویر وتوصیف بکشم !

گاهی تنهایی بدترین درده

اول : امروز یک گربه کوچولوی دیوونه,بدو بدو پرید تو خیابون و سرش رفت زیر تایر یه ماشین و متلاشی شد !!! این اتفاق درست جلوی چشای من افتاد ...
چند ثانیه سر جام میخکوب شدم . با بوق ممتد یه راننده که گویا نزدیک بوده بزنه به من,حواسم اومد سر جاش. گیج گیج بودم . اومدم خونه یه قرص خوردم و خوابیدم ولی با کابوس بیدار شدم .
سعی کردم به مهدی زنگ بزنم ولی موفق نشدم ( مرده شور این شماره های پادگان رو ببره . )
به زهرا زنگ زدم حالش به شکل تابلویی خوب نبود تازه من از خواب بیدارش کرده بودم .بعد از یه احوالپرسی کوچولو و تو چه طوری من چه طورم تلفن رو قطع کردم .
زنگ زدم به مریم ومصطفی , به این امید که مریم برام یه شعر کوچولو بخونه یا مصطفی یه تحلیل سیاسی دسته یک از اوضاع مملکت بده ولی اون ا حمق هاهم خونه نبودند .
به تورج یه sms خنده دار زدم . برام زد ok . حدس زدم اونم بد اخلاق و بی خیال زنگ زدن بهش شدم .
ابوالفضل و الهام هم در دسترس نبودند , منصوره رفته بود گرگان , امین و اردوان هم تهران , فرشته سر کلاس بود و غزال هم نیم دقیقه بعد از احوالپرسی و قول اینکه کتابام رو پس می ده و دو درشون نمی کنه, گفت : داره می ره بیرون و شترق گوشی رو قطع کرد...
خوب تو این شرایط فقط من موندم و یه دل کوچولو که شدیدا دلش یه هم صحبت آشنا می خواست . یه هم صحبت که براش پتانسیل آرامش بخش داشته باشه ... اگه با هر کدومشون حرف می زدم ماجرایی که باعث رنجشم شده بود رو تعریف نمی کردم , شاید اصلا نمی فهمیدند که من چقدر آشفته ام . ولی خوب پیش نیومد دیگه .
القصه اینکه نوشتن این پست سه دلیل داشت : 1 _ همه دوستام از وجدان درد بمیرند 
2 _ بر دوستیها ی مجازی صحه بزارم و بگم دوستی های اینترنتیم برام به اندازه دوستی های دیگم ارزشمند و می تونم در مواقع بحرانی از بلاگم به عنوان سوپاپ اطمینان استفاده کنم .
3 _ من دوستای خیلی زیادی دارم و این خیلی تصادف نادری , که یه روزی مثل امروز, به پیسی بخورم و با هیچکدومشون نتونم حرف بزنم ولی آدم های زیادی رو می شناسم ( یه خصوص آقایون ) که یا دوستی ندارند یا اصلا با دوستاشون حرف نمیزنن , هضم این موضوع واقعا واسم سخته . به نظرم بدترین چیز اینه که آدم ها تنها باشن ...
دوم : یکی از دوستای پزشکم پست قبلی من رو خونده بود و با یه جور کرم منحصر به فرد گفت : " می خوای از دکتر سرگلزایی برات وقت دکتر بگیرم ؟"
چه طوری از اون پست می شه اختلالات روانی رو تشخیص داد من هم نمی دونم ؟!! ولی من بهش گفتم دیوونه اون دوست دختر چلمنگته که حاضر شده با تو ی بی شعور ازدواج کنه!(اصلا اخلاق گرا نشید , حقش بود !)
سوم : فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران ...
سالگرد 18 تیر گرامی باد.

آرمانم های حداقلی _حداکثری

من یه تخت دارم که به جرات می شه ادعا کرد تاریخچش به زمان قجری ها بر می گرده !!!
همه میگن تخت من خوشگل نیست و باید بندازمش دور .خوب راستش گاهی که مهمون اتاق گارفیلد می شم همچی یکم دلم می خواد که به جای یه تخت که مال عهد دقیانوس یه تخت شیک و پیک بخرم و بذارم تو اتاقم ولی همینکه برمی گرم تو اتاقم,دوباره یه دل نه و صد دل گرفتار تخت استثنایی خودم می شم .
اندر مزایای تخت من همینقدر بس که من علاوه بر اینکه روی تختم می خوابم , روی اون غذا می خورم کتاب می خونم , عروسکام رو می خوابونم ,به شمعدونیم لبخند می زنم و براش موسیقی می ذارم که خوشحال بشه با مصدق که روی سرم آویزون درباره مشروطه و روند دموکراسی خواهی ایرانیان مباحثه میکنم , فروغ که آروم ولی افسرده کنار مصدق جا گرفته برام شعراش رو می خونه وقتی چشام برق می یفته میگه فکر می کردم فقط سیاست دوست داری ولی انگار بیشتر از منطق سیاست ,احساسات عشق رو ادراک میکنی... وای باورتون نمی شه حتی یه بار صادق هدایت تمام بوف کور رو برامون خوند و بعد هم با فروغ شروع کرد به بحث کردن درباره ادبیات و اینقدر حرفهای فنی و ادبی زدند که من خواب رفتم و تا ساعت 12 ظهر فردا هم از خواب بیدار نشدم.
آه .داشتم از تختم میگفتم ...علاوه بر همه اینها تخت من به جای چوب لباسی , آرشیو روزنامه , میز تحریر و معبد دلفی هم برای من نقش های به سزایی رو ایفا می کنه.
ظرفیت تخت من هم از همه تخت های روی زمین بیشتره چونکه خیلی از شبا من و گارفیلد و فری و مهسا 4 تایی روش می خوابیم و تا صبح با هم چرند میگیم .بماند که گاهی زهرا هم به صورت افتخاری به جمع ما می پیونده و جمعیت ما رو به 5 نفر افزایش می ده!!!
همه اینها رو گفتم که بگم تخت من یه تخت استثنایی !!! ولی .....
من وقت هایی که غصه دارم یا دلم می خواد با خودم حرف بزنم و گارفیلد مسخرم می کنه و یا دلم می خواد گریه کنم و هیچکی هیچکی هم اشکام رو نبینه می رم زیر تختم....
(اصلافکر نکنید که زیر تخت من ممکن مرتب باشه !!!نه خدای!نکرده ... من وقت هایی که تصمیم میگیرم برم توی تابوت کوچولوی نا مرئیم , لا اقل از دو روز قبلش مجبور می شم تمام زیر تخت رو مرتب کنم و در این شرایط که هر چیزی که توی زندگیم گم کردم رو می تونم از اون زیر پیدا کنم !!!)
از همه مهمتر اینکه رو تختی من بلند و وقتی من می رم زیر تخت هیچکی نمی تونه من رو ببینه بماند که هیچکی هم به عقلش نمی رسه که ممکن من اون زیر باشم ....
من یه آرمان حداکثری دارم و اون هم کسب بیشترین لذت در طول زندگیم ( البته بدون اینکه کسی از این لذت گرایی من آسیب ببینه ) اغلب اوقات آرمان حداکثری من روی تختم تجلی پیدا می کنه .من روی تختم کتاب می خونم , موسیقی گوش می کنم , روزنامه می خونم , چیزی می نویسم , فکر میکنم , خیال پردازی میکنم و....
و یه آرمان حداقلی هم دارم و اون هم به قول پوپر کاهش رنج از زندگیم ( و اگر هم تونستم کاهش رنج برای هر کسی که از دستم برمی یاد ) این آرمان هم زیر تختم تجلی پیدا میکنه . من با چپیدن زیر تختم که درست عین یه تابوت اشرافی سعی میکنم رنج هام رو کاهش بدم حالا با گریه کردن , با حرف زدن با خودم و یا با بستن چشام و آروم آروم خوابیدن ...
خلاصه اینکه تختم رو خیلی دوست دارم و از اینکه توی بعضی از شوهای در پیتی از تخت به عنوان سمبل صکص استفاده میکنند خیلی دلخورم .

مامانم , دوست دارم ...

ساعت 10 شب :
ماما : (با فریاد ) کدوم جهنمی بودی تا حالا ؟
رها :( با بد اخلاقی )جلسم طول کشید .
ماما : ( صداش بلند تر می شه ) مرده شور هر چی جلسست ببره , دیگه نمی خوام شب بری جلسه .فهمیدی؟
رها : این تصمیمی که من می گیرم شما حق رای نداری مامان .
ماما : (انگار یکم از پاسخ غیر منتظره رها شوکه شده ) چرا موبایلتو جواب ندادی؟
رها : چون نمی خواستم پیش بقیه برای شما توضیح بدم که قرار نیم دقیقه دیر برسم خونه.
ماما: تا من رو نکشی راحت نمی شی .
رها : من به تو چه کار دارم مامان جون . به جای اینقدر فکر کردن به من و گارفیلد یکم سعی کن خودت زندگی کنی...
ماما : همش گفتم یا دزدیدنت یا تصادف کردی
رها : من که نمی تونم خودم رو تو خونه حبس کنم که یکی ندزدم یا تصادف نکنم . ته تهش اینه که می میرم یا یه نفر می دزدم بهم تجاوز میکنه . خوب به درک . زندگی نکنم که یه وقت خدای نکرده نمیرم .
ماما :( هق هق گریه میکنه ...)
رها : ( انگار کاملا عقب کشیده )الهی دورت بگردم . قول می دم نه بمیرم نه تصادف کنم . مراقبم هستم کسی ندزدم . ( اشک ما ما رو پاک میکنه )
ماما : من همه زندگیم رو گذاشتم پای شما , اگه یه بلایی سر یکیتون بیاد ...( هق هقش بلندتر از همیشه می شه)
رها:) گونهاش رو می بوسه ) وای چه اشکای شوری .قول می دم دیگه دیر نکنم . جواب تلفنتم می دم .حالا گریه نکن .... بخند .... زود باش بخند .
ماما : ( آروم لبخند می زنه و رها رو می بوسه)
( ماما چشاش رو یکم ریز کرده و با نگاهش رها رو دنبال می کنه ) فکر ماما : مادر نیستی بدونی من چی می کشم . چرا تو اینقدر شیطونی , چرا راحت به همه اعتماد می کنی , چرا از هیچکی نمی ترسی , چرا اینقدر سر به هوایی , چرامن رو نمی فهمی ؟
فکر رها : چرا من باید به خاطر عشق زیادت بهت باج بدم . به من چه که تو همیشه یه توهم تلخ داری ؟ همیشه منتظر بدترین اتفاقی . بهشت رو برو از اونی بگیر که وعدش رو بهت داده و با این وعده صد تا یه غاز تمام زندگیت رو به استثمار کشیده . به من چه کار داری؟.با این عشق زیادیت هم به خودت بند می زنی هم به من . چرا باعث می شی ازت دور بشم ....
نگاه رها با نگاه ماما گره می خوره و دوباره هر دو بهم لبخند میزنن .....
پ.ن : مامان خیلی دوست دارم حتی اگه متهم به بچه نه نه بودن بشم .خیلی دوست دارم و به خاطر همون دوست داشتن هم دلم نمی یاد ببینم همه هستی خودتو وقف بچه هات می کنی . کاش یکم فقط یکم خود خواه بودی .
کاش الان بیدار بودی تا می یومدم می بوسیدمت !

دو کلمه حرف حساب ؟!

1: پشت هر نگاه
پشت هر لبخند
پشت هر کلام
و هر رابطه
آدم های صفحه حوادث خوان
به دنبال یک قصه عشقی میگردند
و با اسانس خیانت آن قصه را , اکشن می کنند
و در انتها با کمال رضایت
یک سناریوی پرنو می نویسند .
این نگاه های فا* حشه
دوستی را نمی فهمند
و من بیچاره
هیچ توضیحی ندارم
چه بگویم ؟
برای کسی که انگار دارم با او به سانسکریت حرف می زنم
و او قل مراد وار می گوید ؟
ها....
خشمگین نیستم
اندوهگینم
برای او که دوستی را نمی فهمد
و در خیال خامش
با توهم پلشتش ,
مرا ریشخند می کند
من برای او که از آدمیت
حتی دوستی را نمی فهمد اندوهگینم ...

2 : نمی دونم چرا شب ساعت 12 جنون گونه شروع کردم به بیگانه کامو رو خوندن . و چطور شدکه تمام طول شب نمایشنامه این کتاب , توی خوابم , بر روی صحنه رفت !!!

3 : توی دو روزه گذشته , هر چی راننده دیدم , عصبانی بودند .این بنزین هم ماجرایی داره !!!

4 : اوضاع بر وفق مراد است . خوش به حال مراد !!!