وای از این شیطون

دو روز پیش رفتم مجموعه سعد آباد . یه سری به موزه برادران امیدوار زدم و اونجا یه چیز خیلی جالب دیدم . مجسمه ای از شیوا الهه رقص و پایکوبی هندی ها . زیر اون مجسمه نوشته بود شیوا مشغول رقص و پایکوبی است در حالیکه شیطان را به زیر پای خود کشیده است .

اونجا نوشته بود کسانی که به شیوا باور دارند , معتقدند که انسان همیشه می تونه  و باید در حال رقص و پایکوبی و شادی کردن باشه و اگر یه روزی این کار رو نکرد , یعنی ضعف بهش غلبه کرده و شیطان بهش مسلط شده . جل الخالق تا الان فکرمی کردم شیطان فقط به کسی مسلط می شه که موهاش دیده بشه!

نگاهی نو به چیز هایی تکراری

امروز رفتم نمایشگاه عکس رضا کیانیان.

نمایشگاه خیلی خوبی بود . به قول خود کیانیان, از چیز هایی که همیشه میبینیم آشنایی زدایی کرده بود و این کار رو به بهترین نحو ممکن انجام داده بود . سوژه عکس ها تنه درخت های اکالیپتوس و کاج بود و عملا به تصویر کشیدن هارمونی رنگی که توی این درختا توی فصل بهار وجود داره .

اولین لحظه ای   که عکس ها رو دیدم با نقاشی اشتباه گرفتمشون و فکر کردم اشتباه رفتم. آدم این عکس ها رو می بینه انگار به کشف تازه ای توی طبیعت  میرسه. راستی نمایشگاه توی گالری نیاوران برگزار میشه  و تا 22 آذر هم ادامه داره .

پ.ن بی ربط : راستش از اینکه یه سری ازآدم ها بلاگم رو بخونن و توی فضای غیر مجازی دربارش اظهار نظر کنند , ناراحت ( شایدم عصباتی) میشم . نمی خوام به درست یا غلط بودنش فکر کنم. این فقط یه حس شخصیه.

جبر جغرافیایی

کم کم دارم به نتایج جالب تری درباره خودم می رسم . نتایجی که توی مشهد ( یعنی در جوار خانواده همیشه حامی و رفقای همیشه شفیق ) هیچ وقت نمی تونستم بهش برسم.عملا دارم یه سری از ضعفام رو کشف میکنم .

مثلا اینکه  من یکمی بیشتر از اونچه فکر می کردم ترسویم ! البته واقعا آدم وقتی از خونوادش دوره کمتر احساس امنیت می کنه, اما من اینجا حتی از یه مریضی ساده هم آشفته خاطر می شم. خونه از حیوون ها خیلی نمی ترسیدم ولی اینجا از دیدن یه سوسک یا یه موش مرده بند بند وجودم به لرزه می افته !

فهمیدم خیلی بیشتر از اونچه که فکر می کردم تعارفیم و گاهی روان آدم ها رو به خاطر تعارفی بودنم می جوم!

فهمیدم زیادی برای آدم ها احترام قایلم  و بر خلاف ادعایی که میکنم رفتار و گفتار آدم ها زیادی ذهنم رو درگیر می کنه و اگر دلخور بشم هم خیلی وقتا دلخوریم رو سانسور می کنم .

و دیگه اینکه فقط وقتی صریح حرف میزنم, که یا عصبانی باشم یا ناراحت و یا خیلی خوشحال و در غیر این صورت خیلی با ملاحظه اینکه دیگران ناراحت نشن حرف میزنم .

قبلا فکر می کردم به خودم خیلی احترام می ذارم ولی الان کشف  کردم که اسم رفتارم احترام به خود نیست , غروره . من خیلی مغرور تر از اونم که فکرش رو می کردم .

توی کار هم یه کشف جالب کردم . اگه دلم با یه کاری نباشه در حد یه دختر بچه خبر نگار آماتور هم نمی تونم خوب کار کنم . اولین اصول درست نویسی رو هم رعایت نمی کنم . کمترین وقتی برای تمرکز روی اون کار نمی ذارم و در مجموع در حد یه بیسواد خبر یا گزارش رو کار میکنم ! ( این کشف از هر کشف  دیگه ای بیشتر ناراحتم کرده.)

میگن طرح مساله نیمی از راه حل اون مساله است , بنا بر این می خوام از جبر جغرافیایی و تنهایی نهایت استفاده رو بکنم و یکمی روی این نقاط ضعف کار کنم .

تبصره 1: در مورد سوسک ها و موش ها هیچ تصمیمی برای تغییر رویه ندارم!

تبصره 2: دیگه هیچ کاری رو که فکر کنم با دلم نیست و نمی تونم خوب انجامش بدم قبول نمی کنم . 

تبصره مهم : تمام این مسایل رو انتشار عمومی دادم که همه دوستان , آشنایان , نزدیکان و فامیل وابسته در جریان باشند, من الان در مرحله آزمون اصلاحاتم . لطفا از چرخش رفتارم شوکه نشید .

هورااااا؛ بارون میاد

تمام دیشب تا صبح (بعد از روزی نه چندان دلچسب) صرف دیدن ۸ قسمت از لاست شد . طنین بارون هم همه نادلخوشی  ها رو تسکین داد.

زنگ تفریح نیکولا کوچولو رو می خونم و به خاطر یاد آوری بچگیهام خوشحال می شم .  دلم هم ناجور هوس تاب بازی و دویدن زیر بارون کرده .

لبخند...

آنچه به دید می آید و

آنچه به دیده می گذرد .

آنجا که سپاهیان

مشق قتال میکنند

گستره چمنی می تواند باشد ,

و کودکانی رنگین کمانی

رقصنده و پر فریاد.

اما آنکه در برابر فرمان واپسین

لبخند می گشاید ,

تنها می تواند لبخندی باشد

در برابر" آتش!"

life is beautiful

زندگی آرام و به کام است .

غر نمی زنم و اتفاقات خوب مدام مرا میهمان می کنند.

وقتی به زندگی خوب نگاه می کنم ؛ چقدر زندگی خوب تر از آن می شود که انتظارش را داشتم .

وقتی خودم می شوم و قضاوت های دیگران را با لبخند و بی تفاوتی پاسخ میدهم .

چقدر این روز هایم خوب است و من پر از خوشحالی.

من برگشتم

امروز برگشتم تهران . هر بار که می رم مشهد و برمی گرم, یه بوم و دو هوا می شم . دارم سعی میکنم خودم رو با تنهایی و غربت وفق بدم ولی خیلی هم آسون نیست . با آپاچی تصمیم گرفتیم سال بعد اگه دنبال خونه گشتیم و بهمون گفتند این ساختمان خیلی آروم و جون می ده واسه مطالعه و زندگی آروم دانشجویی , بکوبیم توی سر یارو . باورتون میشه یه مجتمع مسکونی  15 واحده حتی یه بچه هم نداره . سکوت این خونه واقعا اعصاب خورد کنه . بی خیال... ولی خوبیش اینه که امروز به محض اینکه رسیدم و وسایلم رو جمع و جور کردم رفتم نمایشگاه مطبوعات . نمی دونم چون عاشق روزنامه گاری ام اینقدر نمایشگاه بهم خوش گذشت و یا اینکه فقط تنهاییم رو پر کرد ؟! کروبی هم اومده بود نمایشگاه و مثل اینکه توی یه رقابت سخت انتخاباتی باشه , به همه غرفه ها سر زد و دل همه رو بدست آورد ! البته دکتر معین هم اومده بود ولی با سر و صدای خیلی کمتر از کروبی .فردا دوباره می رم نمایشگاه و اگه فرصت بشه شرح مختصری از بازدیدم از نمایشگاه می نویسم .  

کلی کار دارم که باید انجام بدم . اما از نمایشگاه که برگشتم , بعد از خوردن یه سوپ آماده نشستم  فیلم dreamers  بر تولوچی رو دیدم که مرتبط بود به جنبش می 68 فرانسه . بازم نمی دونم فیلم خیلی خوب بود که اینقدر ذهنم بهش درگیر شده و یا فقط برای گریز از تنهایی و سکوت شروع کردم به تحلیل فیلم واسه خودم ؟!

باید سه تا گزارش بنویسم .  کنفراانس کلاس ارتباطات انسانی رو هم باید تایپ کنم و بفرستم واسه استادم . خوب چی فکر می کنید . تمام دیشب رو توی قطار نخوابیدم و الانم ساعت 3 شب ! انگار باید بخوابم . البته نمی دونم می خوام بخوابم که خستگیم در بره و یا اینکه ...؟!

پ.ن: امروز یه اتفاق بد برای عزیز ترین دوستایی که توی تهران دارم افتاده بود . خدا!!! کلی بهشون رحم کرده بود که سالم موندند . به خاطر سلامتیشون از همه کائنات ممنونم .