کم کم دارم به نتایج جالب تری درباره خودم می رسم . نتایجی که توی مشهد ( یعنی در جوار خانواده همیشه حامی و رفقای همیشه شفیق ) هیچ وقت نمی تونستم بهش برسم.عملا دارم یه سری از ضعفام رو کشف میکنم .
مثلا اینکه من یکمی بیشتر از اونچه فکر می کردم ترسویم ! البته واقعا آدم وقتی از خونوادش دوره کمتر احساس امنیت می کنه, اما من اینجا حتی از یه مریضی ساده هم آشفته خاطر می شم. خونه از حیوون ها خیلی نمی ترسیدم ولی اینجا از دیدن یه سوسک یا یه موش مرده بند بند وجودم به لرزه می افته !
فهمیدم خیلی بیشتر از اونچه که فکر می کردم تعارفیم و گاهی روان آدم ها رو به خاطر تعارفی بودنم می جوم!
فهمیدم زیادی برای آدم ها احترام قایلم و بر خلاف ادعایی که میکنم رفتار و گفتار آدم ها زیادی ذهنم رو درگیر می کنه و اگر دلخور بشم هم خیلی وقتا دلخوریم رو سانسور می کنم .
و دیگه اینکه فقط وقتی صریح حرف میزنم, که یا عصبانی باشم یا ناراحت و یا خیلی خوشحال و در غیر این صورت خیلی با ملاحظه اینکه دیگران ناراحت نشن حرف میزنم .
قبلا فکر می کردم به خودم خیلی احترام می ذارم ولی الان کشف کردم که اسم رفتارم احترام به خود نیست , غروره . من خیلی مغرور تر از اونم که فکرش رو می کردم .
توی کار هم یه کشف جالب کردم . اگه دلم با یه کاری نباشه در حد یه دختر بچه خبر نگار آماتور هم نمی تونم خوب کار کنم . اولین اصول درست نویسی رو هم رعایت نمی کنم . کمترین وقتی برای تمرکز روی اون کار نمی ذارم و در مجموع در حد یه بیسواد خبر یا گزارش رو کار میکنم ! ( این کشف از هر کشف دیگه ای بیشتر ناراحتم کرده.)
میگن طرح مساله نیمی از راه حل اون مساله است , بنا بر این می خوام از جبر جغرافیایی و تنهایی نهایت استفاده رو بکنم و یکمی روی این نقاط ضعف کار کنم .
تبصره 1: در مورد سوسک ها و موش ها هیچ تصمیمی برای تغییر رویه ندارم!
تبصره 2: دیگه هیچ کاری رو که فکر کنم با دلم نیست و نمی تونم خوب انجامش بدم قبول نمی کنم .
تبصره مهم : تمام این مسایل رو انتشار عمومی دادم که همه دوستان , آشنایان , نزدیکان و فامیل وابسته در جریان باشند, من الان در مرحله آزمون اصلاحاتم . لطفا از چرخش رفتارم شوکه نشید .