1 : یه روز گارفیلد کنار پنجره نشسته بود و بدون اینکه حواسش باشه که من و زهرا هم تو اتاقیم بلند گفت : اه چقدر هوا تخمی! چه نسیم خوبی و چه فضای دلگیری ....
من که از حرف گارفیلد تا چند ثانیه هنگ کرده بودم برای دفاع از کیان اخلاقی خانواده در پاسخ به سوال احمقانه زهرا(ببخشید زهرا جون! آخه همه می دونن تخمی یعنی چی ) شروع کردم به توضیح دادن .آخرین جملات این بود : این کلمه که توی ادبیات عامیانه خیلی مصطلح , اغلب در فضاهای بحرانی و بعضا پارادوکسیکال , که یک چیز از یک طرف خوب و از طرف دیگه بد به نظر می رسه استفاده می شه .
گارفیلد که درست بعد از تموم شدن جملش متوجه حرف بدش شده و ازاین مساله قرمز شده بود ,از فرط خنده صورتش لبو شد
به طرف من چرخید و گفت: تو چطوری می تونی اینقدر پرتقال فروشی کنی ؟!
بعدم در ادامه ماستمالیزاسیون من به زهرا گفت : زهرا جون این حرف , حرف خیلی بدی .یه وقت با تکیه بر چرندیات مرضیه این حرف رو یه جایی نگی ها!!!
از همون موقع هر کدوممون می خوایم بگیم یه چیزی تخمی میگیم : "فلان چیز پارادوکسیکال"
الان اوضاع من ببخشید ها گلاب به روتون حسابی پارادوکسیکال ...
کلی پابلو نرودا خوندم , یکم شاملو ,کلی وب گردی کردم , یه کم چیز جدید نوشتم , حتی یه فیلم از حسین پناهی دیدم ؛ اما هنوزم پارادوکسیکالم!!!
2 : اه لعنتی بهار که تموم شد پس چرا جفت گیری این گربه های رسوا تموم نمی شه ؟!
صدای خس و عصیبیشون که گاهی شبیه زوزه می شه و گاهی هم شبیه گریه یه نوزاد ,رسما داره اعصابم رو خراش می ده !!!
همش توی ذهنم تصویر یه سر متلاشی شده است .
حتی فکرش رو هم نمی کردم یه روز یه همچین صحنه ای اینقدر اذیتم کنه! من بگو که می خوام خبر نگار جنگ بشم و هر روز منفجر شدن آدم ها رو به تصویر وتوصیف بکشم !