اول : امروز یک گربه کوچولوی دیوونه,بدو بدو پرید تو خیابون و سرش رفت زیر تایر یه ماشین و متلاشی شد !!! این اتفاق درست جلوی چشای من افتاد ...
چند ثانیه سر جام میخکوب شدم . با بوق ممتد یه راننده که گویا نزدیک بوده بزنه به من,حواسم اومد سر جاش. گیج گیج بودم . اومدم خونه یه قرص خوردم و خوابیدم ولی با کابوس بیدار شدم .
سعی کردم به مهدی زنگ بزنم ولی موفق نشدم ( مرده شور این شماره های پادگان رو ببره . )
به زهرا زنگ زدم حالش به شکل تابلویی خوب نبود تازه من از خواب بیدارش کرده بودم .بعد از یه احوالپرسی کوچولو و تو چه طوری من چه طورم تلفن رو قطع کردم .
زنگ زدم به مریم ومصطفی , به این امید که مریم برام یه شعر کوچولو بخونه یا مصطفی یه تحلیل سیاسی دسته یک از اوضاع مملکت بده ولی اون ا حمق هاهم خونه نبودند .
به تورج یه sms خنده دار زدم . برام زد ok . حدس زدم اونم بد اخلاق و بی خیال زنگ زدن بهش شدم .
ابوالفضل و الهام هم در دسترس نبودند , منصوره رفته بود گرگان , امین و اردوان هم تهران , فرشته سر کلاس بود و غزال هم نیم دقیقه بعد از احوالپرسی و قول اینکه کتابام رو پس می ده و دو درشون نمی کنه, گفت : داره می ره بیرون و شترق گوشی رو قطع کرد...
خوب تو این شرایط فقط من موندم و یه دل کوچولو که شدیدا دلش یه هم صحبت آشنا می خواست . یه هم صحبت که براش پتانسیل آرامش بخش داشته باشه ... اگه با هر کدومشون حرف می زدم ماجرایی که باعث رنجشم شده بود رو تعریف نمی کردم , شاید اصلا نمی فهمیدند که من چقدر آشفته ام . ولی خوب پیش نیومد دیگه .
القصه اینکه نوشتن این پست سه دلیل داشت : 1 _ همه دوستام از وجدان درد بمیرند 
2 _ بر دوستیها ی مجازی صحه بزارم و بگم دوستی های اینترنتیم برام به اندازه دوستی های دیگم ارزشمند و می تونم در مواقع بحرانی از بلاگم به عنوان سوپاپ اطمینان استفاده کنم .
3 _ من دوستای خیلی زیادی دارم و این خیلی تصادف نادری , که یه روزی مثل امروز, به پیسی بخورم و با هیچکدومشون نتونم حرف بزنم ولی آدم های زیادی رو می شناسم ( یه خصوص آقایون ) که یا دوستی ندارند یا اصلا با دوستاشون حرف نمیزنن , هضم این موضوع واقعا واسم سخته . به نظرم بدترین چیز اینه که آدم ها تنها باشن ...
دوم : یکی از دوستای پزشکم پست قبلی من رو خونده بود و با یه جور کرم منحصر به فرد گفت : " می خوای از دکتر سرگلزایی برات وقت دکتر بگیرم ؟"
چه طوری از اون پست می شه اختلالات روانی رو تشخیص داد من هم نمی دونم ؟!! ولی من بهش گفتم دیوونه اون دوست دختر چلمنگته که حاضر شده با تو ی بی شعور ازدواج کنه!(اصلا اخلاق گرا نشید , حقش بود !)
سوم : فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران ...
سالگرد 18 تیر گرامی باد.