1 : سه هفته ای که خاله اینا اومدن مشهد و الان یه هفته است مهمون خونه ی مان !
مادر جون و باباجونم هم باهاشون اومدن .دیروز بابا جون با خاله اینا رفت بیرون شهر و مادر جون موند تو خونه . تا شب با مادر جون گل میگفتیم و گل میشنیدیم و کلی با هم گپ زدیم و کلی برام خاطره تعریف کرد. یکی از خاطراتش ماجرای مسجد گوهرشاد بود . در حاشیه این خاطره گوییهاش سعی می کرد توی بعضی حوزه ها هم راهنماییم کنه .مثلا بهم گفت نمازم بخونم تا توی کارام پیشرفت کنم !!! (منطق حکم میکنه با آدم های مسن هیچ وقت درباره مسایل اعتقادی بحث نکنی!)بهم گفت وقتی پریودم باید چیا بخورم و چیا نخورم و تازه بهم سفارش کرد خوب درس بخونم و تا زمانی هم که نتونستم پول کافی در بیارم شوهر نکنم و ... داشتیم با هم حرف می زدیم و می خندیدیم که صدای زنگ اومد و باباجون برگشت. بقیه قصه رو داشته باشید .
مادر جون با آه و ناله : وای دارم می میرم ! فکر کنم فشارم افتاده ! نفسم تنگ ! آخ چقدر سرم گیج می ره !
من : ( هیچی دیگه من شاخ در آورده بودم !)
بابا جون با یه لحن کاملا مضطرب : چی شده حاج خانم ؟ ( بابا جون پیش ما همیشه به مادر جون میگه حاج خانم , دلیلش رو نمی دونم ) می خوای بریم دکتر؟ از کی اینجوری شدی ؟ قرص های زیرزبونیت کجاست ؟قرص های فشارتو خوردی ؟من که ظهر بهت زنگ زدم و گفتم قرصاتو بخور . پاشو پاشو بریم دکتر ... مرضیه بابا یه آزانس بگیر مادر جونت حالش خوب نیست .
مادر جون ( نه باور نمیکنید داشت گریه می کرد !!!!!!) : نه تو برو به تفریح خودت برس . من چه اهمیتی دارم واسه تو ؟ من رو از صبح تا شب انداختی اینجا... این بچه معصوم هم ( بچه ها,با من بود !) از درس و زندگی افتاد .
باباجون که انگار دیگه خیالش راحت شده بود و دوزاریش افتاده بود که تنها داروی مادر جون خودش) صداشو آروم کردو گفت : من که از شما پرسیدم . مگه خودت نگفتی می خوای بری برو اشکالی نداره . خوب اگه شما می گفتی نرو که من قلم پام خورد می کردم و نمی رفتم . در حین حرف زدن هم تند تند اشکاشو پاک میکرد .
مادر جون ( هنوز داره فین فین میکنه ) اصلا تو محبتت به من کم شده , دیگه مثل قدیما نیستی...
من که دیگه نتونستم تحمل کنم . داشتم منفجر می شدم از خنده . از اتاق زدم بیرون .....
تا شب بابا جون هی منت کشی می کرد . غذاش رو براش برد تو تخت من ! ( اتاق من الان در تسخیر مادر جونم) بعد هم نشست بوده کنارشو و دستش گرفته بود هی یواش یواش باهاش حرف می زد وقتی هم خوابش برد پتو رو کشید روشو و به جون خودم تا نیم ساعت همین جوری نشسته بود رو سرش و بهش خیره نگاه می کرد .
پ .ن1: باfبا جون من از بچگی عاشق مادر جونم بوده . هنوزم عاشقش؛شک ندارم . گاهی اینقدر لوسش می کنه و لی لی به لالاش می ذاره که اعصاب همه خورد میشه !ولی اون از لوس کردن مادر جونم لذت می بره و انگار جوون می شه !
پ.ن 2: همه مهمونامون رو دوست دارم ولی از اینکه حتی یه لحظه هم نمی تونم تنها باشم دارم می میرم . چقدر تنها نبودن طاقت فرساست !
پ.ن 3 :دوباره درخت گلابی رو دیدم . نمی دونم این فیلم چی داره که من اینقدر دیدنشو دوست دارم!