خواب می بینم ... بیدار می شوم...
خواب می بینم با سمان توی یه آسانسورم و به جای اینکه برسیم به طبقه دوم، بین طبقه 20 و 21 گرفتار شدیم.
بهش می گم بپر و اون به کارگرایی که توی طبقه 20 ایستادند اشاره می کنه و می گه می ترسم.
دستش رو می گیرم و می پریم. آسانسور سقوط می کنه و در عین له شدن توی آبهایی که نمی دونم از کجا سر در آورده غرق می شه.
بیدار می شم و یکم زیتون می خورم و ودوباره می خوابم.
خواب می بینم که توی یه خلا زمانی و مکانی ام. هیچ المانی (نشانه ای) از جنگ وجود نداره . اما من مطمئنم که توی یه جنگ وحشتناکیم و به زور دست زهرا رو می کشم و می خوام فرار کنم.
بیدار می شم و یکم زیتون می خورم و دوباره می خوابم.
خواب می بینم که همسایه طبقه بالا اومده تو خونم و جلوی مهمونامون می گه، اه اینجا چقدر بوی سیگار می ده! چون توی خونه منه نمی خوام بهش توهین کنم ولی از اینکه به بقیه مهمونا توهین می کنه شاکی شدم. آخرش بهش می گم شما نمی خواید تشریف ببرید؟ من که شما رو دعوت نکردم تو خونم. بهم می گه نه می خوام ببینم شما چه غلطی دارید می کنید!
بیدار می شم. فکر کنم زیتون راه حل خوبی نیست. یه چای غلیظ می خورم و سعی می کنم دیگه نخوابم.