اعتماد؟!
1: مریم امروز ناراحت بود : میگفت: " یه آقا با لباس های مندرس توی یه کوچه بود ؛ یه خونواده قرار شد بهش غذا بدن ! اما غذا رو گذاشتن تو یه سینی و سینی رو گذاشتن دم در ..... "
تو جلسه تحریریه به مریم یه لیوان آب نطلیبیده رسید ,از اونجایی که من فکر میکنم برای ساختن یه لحظه خوب ؛ می شه حتی از خرافات های احمقانه هم استفاده کرد, گفتم یه آرزو کن. گفت :" کاشکی آدم ها بتونن به هم اعتماد کنند ... کاش اون خونواده مهربون می تونستند اون آقا رو به داخل خونشون دعوت کنند !
من امروز ناراحت بودم: یه خانم آراسته جوون امروز جلو در خونه ما داشت گریه میکرد ... 23 سالش بود و می گفت پرستار و با یه آقای پزشک 37 ساله( که از قضا همسایه روبرویی ماست ) دوست شده و حالا هم حامله است .آقای دکتر هم که یک بار طعم مسئولیت و تعهد رو در رابطه با همسر سابقشون چشیدن هیچ جوره حاضر نمی شن این ماجرا رو ختم به خیر کنند و کلا زدن زیر همه چیز .
من آرزو میکنم : " کاشکی آدم ها از اعتماد هم سوء استفاده نکنند .... کاش آقای دکتر شرایط اون خانم رو توی یه جامعه سنتی درک کنه "
2: دور شوید , عقب تر ,آهای با شمایم
الان اگر کسی از نزدیک به من خیره شود
یا حتی یک کلمه با من حرف بزند
اشک از چشمانم جاری میشود
و آن وقت 40 روز و 40 شب گریه میکنم
من الان از اشک لبریزم