آخی مرضیه کوچولو طفلکی . چند وقت هیچ کاری که دلش بخواد رو برای خودش انجام نداده . چند وقته اصلا مال خودش نبوده .چند وقته که اصلا خودش نیست . چند وقته فقط گاهی ادای خودش رو در می یاره تا دلش نسوزه . _ هلیا, آیا هنوز ریزش باران بر روی گونه هایت تو را شاداب می کند؟

_ نمی دونم چرا ؟؟؟ آیا چون مامان میگه من دیگه بزرگ شدم , خانم شدم , باید مثل یه آدم بزرگ رفتار کنم و من برای گریز از نگاه دلواپسش ماچش می کنم می گم به چشم ؟ _ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟
 یا چون مهدی همش بهم می گه که من زندگی فانتزی دارم و من می خوام بهش ثابت کنم که اینطوری نیست؟ _ دیگر هیچ کس نیمه شب بیدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت : " بیداری هلیا ؟ بلند شو برویم گنجشک بگیریم"
شاید چون بابا می شینه روبروم و دستش رو می ذاره رو شونم (بغلم نمی کنه... ) بهم می گه بابایی زندگی خیلی سخته , باید توش خیلی قوی باشی و من سعی می کنم خیالش رو راحت کنم که خیلی قویم ؟ _ پدر هرگز گمان مبر که من برای دیدن زنی باز می گردم که زمین خوردگی در ضمیر اوست .
شایدم چون هر روز می رم سر یه کار مزخرف و از حرفه ای که عاشقشم در راستای یه کمی بیشتر این پول تهوع آور رو, در آوردن استفاده میکنم و برای خودم دلیل می تراشم که اسم این کار خود فروشی نیست ؟ _بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد , زیرا که نفرین بی ریا ترین پیام آور درماندگی است.
یا چون می دونم که یه مدت طولانی باید تنها باشم و باید تنها بودن و گریستن و تنها و صمیمانه گریستن رو تمرین کنم؟ _ آه هلیا .. چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست . ذلت رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست .
حتی شاید چون چند وقته حتی کتابی که دوست داشته باشم رو نخوندم وهمه وقت مطالعم صرف خوندن روزنامه ها ی پر اندوه و اینترنت پر از غر و کتابهای آموزشی شده ؟ _ نه هلیا .. این تقدیر نبود ؛ این یک انجماد ارادی بود .
نمی دونم به هر دلیلی که هست چند وقته نه مال خودمم و نه شبیه خودم !
احمقانه یا عاقلانه , فانتزی یا رئال , کودکانه یا بزرگانه , قوی مسلک یا ضعیفه وار , سینه خیز از زیر تختم بیرون می یام و خودم رو سر می دم روی بالکن و موهام رو , روی موزاییک های بالکن پهن می کنم  و با ستاره ها حرف می زنم و بعد با بد بختی زیر نور شمع
" بار دیگر شهری که دوست می داشتم"  رو می خونم. فصل گل های ابریشم تمام می شود . فصل در پیله تنهایی ماندن است _ فصل حکومت اصوات .
فکر کنم حالا بهترم ....
تو چی؟

پ.ن : عنوان و جملات بلد شده , از کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم , نادر ابراهیمی " نقل شده .