من پر از زندگی ام
یه سفر
بدون برنامه ریزی قبلی . صبح فهمیدم که
باید برم تهران , ظهر بلیط گرفتم و رفتم . دم رفتنم , جز مامان و مهدی هیچکی رو ندیدم . از تهران هم , هوس کردم از
جاده شمال ( با اتوبوس ) بر گردم . باز هم تصمیم محیر العقولم رو به سمع و نظر
هیچکی نرسوندم . فقط تو اتوبوس که بودم , مهدی
و زهرا جون اس. ام .اسی خبر دار شدند .
اما از
گرگان تا مشهد همش می ترسیدم اتوبوس تصادف کنه . همش به گزارش هایی که درباره ,
خطرناک بودن جاده های کشور نوشته بودم , فکر می کردم . ایران توی آمار کشته شدگان
ناشی از تصادف رکورد داره ماشالله .... احساس عدم امنیت تا صبح خواب به چشمم
نیاورد .
همش فکر
می کردم , اگه بمیرم مامان می میره . طفلی بابا دیوونه می شه , داداشم , خواهرام ,
خواهر زاده هام , زهرا جون , بقیه دوستام .... وای از مردن من چقدر آدم دلشون
میگیره . ...
چه بلایی
سر مهدی می یاد؟ حتی دلم نمی یومد تصور کنم که بعد از اینکه مهدی خبر مرگم رو
بشنوه به چه روزی می یفته . الان داریم برای ازدواجمون برنامه ریزی می کنیم .( عجب
ضد حالیه اگه بمیرم ها ... خودم هم کلی دلم میگیره !) یه هو وسط همه این فکر و خیالات , از اینکه با
اطمینان می تونستم به این فکر کنم که این همه ادم دوستم دارن , کلی تو دلم خوشحال شدم .( خیلی بد جنسی اگه بگی
: "عجب اعتماد به نفس کاذبی داره!)
می دونی احساس کردم آدم وقتی میبینه آدم های
زیادی دوسش دارن , راحت تر می تونه این نتیجه رو بگیره که خوب بوده و خوب زندگی
کرده ( البته که , این مسئولیت آدم رو هم دو چندان می کنه )
تمام راه
برگشت تو دلم دعا میکردم نمیرم . صبح که
رسیدم خونه , مثل کسی که از یه نبرد سخت (جدال با مرگ ) برگشته , خسته و کوفته
خودم رو پرت کردم روی تخت . نمی دونی وقتی ادم به این فکر میکنه که زنده است و می
تونه نفس بکشه و از قضا نفس کشیدنش برای خیلی ها مهمه چقدر آروم می تونه بخوابه .
یه خواب آروم با وجود همه گرفتاری ها و مشکلاتی که داره ....
چه
دعای قشنگیه اینکه قدیمی تر ها میگن :
ایشالله سر آسوده به بالین بذاری ....