ماجرای یه رفیقه . از من خیلی خیلی بزرگتره , به اندازه ی موهای سر من کتاب خونده و فیلم های خوب دیده و موسیقی های خوب شنیده . نصف عمرش رو در حال تحصیل و تدریس توی دانشگاههای اینگلیس و فرانسه بوده .می تونه اندر باب عدم وجود خدا ساعتها دلیل منطقی بیاره . به این جور آدم ها میگن فرهیخته , روشن فکر , مدنی , آزاد اندیش و اوپن مایندد و کلی چیز دیگه! اما مهم تر از همه اینه که این آدم رفیقم بود . یکی از بهترین رفقام . خیلی دوسش داشتم , خیلی چیزی ازش یاد میگرفتم , هر وقت هر کمکی که از دستم بر می یومد بهش میکردم , خیلی باهاش صادق بودم , خیلی باهاش دوست بودم ؛ اما....

چند روز پیش بهم پیشنهاد صکص داد . بهم نگفت بهم علاقه منده , بهم نگفت دوست داره باهام دوست بشه و...   دستم رو که روی میز بود گرفت تو دستش , برد جلوی دماغش و مثل یه خوک وحشی بو کشید و در حالیکه رنگ چشاش داشت عوض می شد و به وضوح نفس کشیدنش تند تر شده بود , بهم گفت که تمام آرزوش اینه که 30 سال جوون تر می بود تا ...
دستم رو از جلوی دماغش کشیدم و با صدایی که , نه از سر ترس یا خشم ,  بلکه به خطر شکسته شدن حریمم , شدیدا می لرزید بهش گفتم : آقای ... من ...من.... و نتونستم حتی یه کلمه دیگه حرف بزنم . اومدم بیرون ...تند تند قدم می زدم و به عضله های صورتم فشار می آوردم و لب پایینم رو محکم گاز می گرفتم ,که اشکم نریزه . احساس حقارت , مثل تن پوش تنگی که شیره جونت رو میکشه , داشت تمام روحم رو می فشرد ...  

می دونی , گاهی فکر میکنم مردها جز اندام های زنانه یک زن هیچ چیز دیگه ای رو نمی بینند . هر چقدر کتاب بخونی , درس بخونی ,سعی کنی  خوب و مودب و خوش برخورد باشی , با ادم ها فراجنسیتی و انسانی رفتار کنی , آدم باشی ؛ برای آقایون یه عروسک خوشگلی . یه تیکه , یه جنس مال واسه....
حالا اگه مجسمه بی مغز یک دختر باشی , مردهای بی مغز دلشون می خواد پیشت بخوابن و اگر دختری باشی که "هر" رو از" بر" تشخیص می ده , مردایی که علاوه بر همخوابه ,  دلشون می خواد طرفشون یه پایه واسه گپ زدن درباره مباحث جدی هم باشه بهت پیشنهاد می دن . یه نفر که از موسیقی و غذاهای ایتالیایی هم سر دربیاره و بتونه وقتی آقا اینگلیسی حرف می زنه , به اینگلیسی جوابش رو بده . اما باز هم مساله اصلی صکص.
 می خوام مثبت اندیش باشم , همونطور که به خودم اول سال قول دادم , اما ...