تبليغاتX
بدون سانسور
 
بدون سانسور
 
 
سودای مکالمه, خنده و آزادی
 
ای شادی ای آزادی

روزی که تو باز آیی

با این دل غم پرور

من با توچه چه خواهم کرد؟؟؟

دل هامان خونین است

غم هامان سنگین است

ای شادی ای آزادی...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت   توسط مرضیه  
نمي خوام بشنوم. آروم تر حرف بزنيد. هي با شمام من سه تا ميز اين طرف تر نشستم. شما من رو نمي بينيد چون پشت ستونم اما من دارم حرف هاي شما رو مي شنوم.

سرفه ميكنم. سرفه ميكنم. سرفه ميكنم.

تو رو خدا صداي سرفه هام رو بشنو.

بسه ديگه نمي خوام بشنوم. لعنتي التماسش نكن. پاشو همين الان برو. دِ خوب چرا اينجوري گريه ميكني؟

بكوب رو ميز . هوووووي داره بهت توهين ميكنه. بايد باهاش برخورد كني.

نه به من مربوط نيست . حريم خصوصيشِ. مداد رو با قيض ميكشم رو كاغذ . مي نويسم ... نه نمي نويسم . دارم فحش مي نويسم.

اي به روحت . اي به ذاتت. يه برخوردي بكن لعنتي.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت   توسط مرضیه  

روز نامه ها ستاره های من اند

جاده های شیری کهکشان نان و صدایند روزنامه ها

روزنامه ها ستاره های من اند

امشب

شب چندمین است

که آسمان اتاقم از ستاره تهی است

امشب

شب چندمین است

که صندلی ام را در تالار جهان

رو در روی ستاره ها ننهاده ام

به تاریکب پشت داده ام

و پرده های هفاگانه آسمان

در غبار حرف های قدیمی می لرزند

سیگار می کشم

و غرقه ی تاریکی

چشم انتظار ستاره یی، روز نامه ای

دود می شوم.

 

"شمس لنگرودی"

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط مرضیه  
کاش می شد بعضی وقتها که دلت برای نبودن می تپه، بشه که نباشی.

وقتی از نبودن خسته شدی یه ورد بخونی و دوباره باشی.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت   توسط مرضیه   | 
 
  بالا