تبليغاتX
بدون سانسور
 
بدون سانسور
 
 
سودای مکالمه, خنده و آزادی
 

امروز كتاب تاريخ ايران و جهان سوم دبيرستان رو مي خوندم . از تاريخ جهان سريع رد ميشدم تا فقط يه سري مطالب رو مرور كنم ،به تاريخ ايران كه رسيدم ماجرا جالب شد ؛تا تاريخ مشروطه ادبيات كتاب كاملا گزارشي و رسمي بود و خوب بعضي جاها موضع دارانه ولي نزديكيهاي انقلاب مشروطه ادبيات كتاب كاملا  تغيير كرد مثلا :

1 روحانيت پر رنگ شد و كنار اسم هر مبارزي  نوشته شد  ،با همفكري فلان روحاني !!!

2 اسم حركات انقلابي و پوپوليستي رو گذاشت " حركت اصيل مردمي"

3 فداييان اسلام رو كه از بنياد گرايان بزرگ تاريخ ايران بودند ستود ( حالا که حرف از بنیاد گرایی شد  اين پست مشقهای من  درباره بنياد گرايي تحليل جالبي داده حتما بخونید )

4 مصدق رو به عنوان يك آدم ببوي خنگ ،سازشكار معرفي كرد (به اينجا كه رسيدم از تصوير مصدق كه روي ديوار اتاقم بودپوزش خواستم . الان هم فكر كنم بايد از همه كساني كه به قهرمانان ملي احترام مي ذارن هم طي مراسمي عذر خواهي كنم .)

5 بيشتر جاها از تاريخ هجري قمري استفاده مي كرد .

به نزديكاي انقلاب اسلامي كه رسيد ادبيات كتاب به مراتب موضع دار تر شد:

1فكر كنم اگه بحث شرم وحيا نمي بود،هر جا اسم شاه و وزراش رو مي نوشت چند تا فحش خواهر و مادر هم نثار روحشون مي كرد . اگر چه توي بكار بردن واژه هايي مثل مزدور ،عمله غرب ، نوكر ، خائن و...كو تاهي نكرد . ( نمي خوام از شاه دفاع كنم ،شانس كه نداريم فردا به سلطنت طلبي متهممون مي كنن !!! مي خوام بگم اين ادبيات اصلا بايسته يك كتاب كه داعيه علمي بودن داره نيست )

2 به جاي واژه ترور مي نوشت اعدام انقلابي

3 به كساني هم كه دست به ترور رجال سياسي زده بودند واعدام شده بودند لقب شهيد مي داد

به سال 56 ، 57 كه رسيد .... اين كه ديگه گفتن نداره حتما خودتون مي تونيد حدس بزنيد ...

چيزي كه حرصم رو در آورد اين بود كه همه احزابي كه دوره انقلاب فعال بودند رو بهشون صفت مزدوري و دست پروردگي غرب داده بود !!!

تمام مدت كه تاريخ مي خوندم به اين فكر ميكردم مگه اين جمله چقدر سخت و غير قابل دركه كه : " دموكراسي از خيابان ها بر نمي خيزد " به اين فكر ميكردم چقدر خون براي آزادي و استقلال و دموكراسي و عدالت داده شده بدون اينكه مردم بدونند خون ، بهاي مناسبي براي دستيابي به اين آرمانها نيست و به جاي خون فقط بايد كمي تدبير به خرج داد.

 

معلوم مي شود كه سطر" صبح زرد تمام مي شود" درست نبوده است .

معلوم مي شود كه سطر دستهايش هنوز خيس است درست نبوده

....

كودكي كه گفته بودم

هنوز نيامده است     (حافظ موسوي )

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت   توسط رها  | 
1 انجمن پيرا پزشكي (طيف شيراز ) يكي دو روز پيش يه مراسم سخنراني به حضور منتجب نيا ،ابطحي و دو تا نماينده مجلس ترتيب داده بود ؛ درست چند ساعت قبل از شروع برنامه هيات نظارت دانشگاه برنامه رو لغو كرده بود و بچه ها هم سريع با ميهمانان تماس گرفته بودند كه بلند نشن بيان .البته اعلمي نماينده شبه اصلاح طلب ! تبريز اومد و مسئولين رو مجاب كرد برنامه رو برگزار كنند . اصلا جلسه دلچسبي نبود . يه سري حرف كليشه اي زده شد درباره دور باطل در انتخابات خبرگان و شوراي نگهبان و رهبري و اينكه انتخابات بايد آزاد باشه و بي دليل نبوده كه انتخابات شوراها رو هم زمان با خبرگان گذاشتند ... اما بچه ها ي برگزار كننده همين حرفها رو هم بر نمي تابيدند و مي ترسيدند براشون مشكلي پيش بياد !
حاضرين هم كه بيشتر بسيجي بودند انگار سواد سياسيشون از كتاب مدني سال پنجم دبستان فراتر نرفته بود . ولي مطلقه فقيه و ايجاد حكومت جهاني اسلامي و تقدير و تشكر از رييس جمهور مهر ورز عدالت خواه همه دغدغشون بود .يكي مثال زد اگه آدم بره ميوه فروشي وبتونه بين سيب و موز و گلابي و... هر كدوم رو مي خواد انتخاب كنه مي شه انتخاب آزاد نه اينكه 4 تا گلابي بزارن جلوي آدم و بگن از بين اينا انتخاب كن كه بچه هاي بسيجي توي جلسه فرياد وا اسلاما سر دادن كه به رهبري توهين شد ... رهبري نعوذ بالله با گلابي مقايسه شد و...نمي دونم به كجا داريم ميريم!!!
2 بالاخره آسمون هميشه غم گرفته ي شهر من هم امشب بغضش رو شكست و بنا رو به باريدن گذاشت . من هم به بهانه اينكه بارون هميشه مي تونه آدم رورها كنه ، رفتم زير بارون و با تمام وجودم بارون رو نفس كشيدم .ماها هم يه جورايي خرافاتي ايم ها ! نه ؟
3 مصاحبه با مدير علي اصغر (قسمت آخر ): هميشه در مورد مراكز كودكان بي سرپرست و بد سر پرست سوال هاي زيادي ذهنم را مشغول مي كرد .پاسخ برخي از اين سوال ها را در تحليل هاي كارشناسان حقوق بشر مي يافتم ولي بعضي از سوالات همچنان بر قوت خود باقي بود بازديد از مركز علي اصغر اگر چه برخي از نقاط مبهم را برايم شفاف كرد ولي سوالات جديدي را نيز برايم به وجود آورد . پاي صحبت پير نهاد مدير مركز نشستم شايد راه گشا باشد .نمي توانم نامش را مصاحبه بگذارم بيشتر يك صحبت دوستانه و از سر همدلي بود پس كلام را با گلايه اي آغاز كردم : پاي يكي از بچه ها و سر يكي ديگر در شير خوارگاه شكسته بود .مربيان ميگفتند هر دو در مهد كودك مركز دچار آسيب شده اند ؛ آيا اين نشان سهل انگاري نيست ؟ پير نهاد پاسخ داد " سهل انگاري سهوي !" مركز دو مربي براي شير خوارگاه دارد 60 كودك با دو مربي ! كه وظيفه آموزش ،حمايت و مراقبت از همه آن 60 كودك را به عهده دارند . اين را هم در نظر بگيريد كه از اين 60 كودك 20 نفر نوزادند و و به مراقبت و خدمات خاصي نيازمندند .
مدير مركز علي اصغر تاكيد ميكند : " ما شديدا مشكل نيروي انساني داريم و سازمان بهزيستي نيز در اين راستا با مركز مساعدتي نمي كند .
بحث كه به مساله كمبود محبت بچه ها و مشكلات عاطفي بچه ها مي رسد نيز پير نهاد كمبود نيروي انساني را گوشزد ميكند و در باره تنبيه بدني يا رواني بچه ها مي گويد : هيچ مربي حق ندارد بچه ها را كتك بزند و اگر خبري از اين دست به من برسد فورا با فرد خاطي برخورد مي كنم .
مي پرسم بچه ها مشكل تغذ يه ندارند ؟ پاسخ مي دهد : "خير به هيچ عنوان . " اگر چه من احساسم در بر خورد با بچه ها متفاوت با اين ادعا بود ولي از ادامه بحث خودداري كردم . و ...
پ . ن : مطالب بازديد از علي اصغر براي نشريه آماده شده بود و مشمول برخي از سانسور ها و خود سانسوري ها .
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت   توسط رها  | 
شبانه روزي علي اصغر
ساختمان روبروي شير خوارگاه ،شبانه روزي علي اصغر است و دختران 7 تا 27 ساله را پوشش مي دهد . دختر ها در گروه هاي 6 نفره در سوييت هايي با زير بناي 120 متر و 4 اتاق خواب در كنار هم زندگي مي كنند . يكي ستاره سوييت است و نقش مديريت سوييت را به عهده دارد و 5 نفر ديگر نيز همدلانه به تصميمات او عمل مي كنند . در اين مجموعه شبه خانواده هر كس وظيفه اي دارد و در اين ميان دو مربي ناظر هم حضور دارند كه اگر حقي ناحق شد يا مشكلي پيش آمد ،به شكلي مساله را حل و فصل كنند .
يكي از مربيان در سي و يكمين سال خدمتش است و ديگيري جواني شيرازي . مربي سالخورده كه گلايه مرا درباره فقدان هسته روان شناسي و مركز مشاوره براي بچه ها را مي شنود مي گويد : " ما خودمان هم به روان شناس احتياج داريم . آنقدر درگير مشكلات و دغدغه هايي كه بچه ها داشته اند و بعضا همچنان درگيرآنها هستند مي شويم كه خودمان هم دچار مشكل مي شويم !"
مربي ديگر گلايه ميكند كه بهزيستي هيچ دوره باز آموزي و آموزش حرفه اي براي ما نمي گذارد و ما فقط با تكيه بر تجربيات شخصي خود سعي ميكنيم كه به بچه ها كمك كنيم .به همراه مربي و مدير مركز وارد بلوكي مي شويم كه فاطمه 21 ساله خود را در آنجا به دار آويخته بود . از پس هر دري نواي آهنگي به گوش مي رسد . يكي بي بي گل گوش ميكند و آن يكي يك آهنگ تند عربي و ديگري هم خسته شدم بس كه دلم ...
درب اتقي را مي كوبيم . مربي ها هم همگام با من كنار ميز بانمان مي نشينند . نامش بتول است و به تازگي به عقد يكي از فاميل هايشان در آمده . خيلي سخت حرف ميزند . يك ربعي طول كشيد تا بتوانم با او ارتباط بر قرار كنم . گلايه اش از زندگي اينست كه نمي توانسته خودش براي زندگيش تصميم بگيرد .مي گويد : " اين بزرگترين درد است كه آدم نتواند خودش تصميم بگيرد كه چه بكند و چه نكند ؛ اما نبايد سخت گرفت ،مشكل هميشه هست .هيچ ساختاري بدون مشكل نيست ، اما ما بايد خودمان درد سر ها را بزرگ نكينم ."
مي پرسم اگر برايت مشكلي پيش بيايد از كمك چه كسي استفاده مي كني ؟ پاسخ مي دهد : " يكي از مزاياي زندگي خوابگاهي اينست كه آدم مستقل بار مي آيد .من اصولا خودم مشكلاتم را حل و فصل ميكنم و اگر لازم باشد از كمك دوستان و مربيانم هم استفاده مي كنم ." مربي سالخورده سخنش را قطع مي كند و مي گويد : " بتول الان نامزد داره ،من اونو مثل دختر خودم مي دونم و چيز هايي كه فكر ميكنم لازمه بدونه بهش مي گم ." مي پرسم درباره زندگي در شبانه روزي چيزي هست كه بخواهي بگويي ؟ مي گويد : "من كه به زودي ازدواج ميكنم و از اينجا مي روم . اين سوال را بايد از كساني بپرسي كه اينجا هستند ،اما در عين حال مشكل بزرگي هم ندارم كه بخواهم تعريف كنم ." بتول ادامه مي دهد : " الان دوره زور گويي نيست و همه از حق و حقوق خودشان با خبرند و اغلب كسي نمي تواند به ديگري ظلمي بكند،حتي توي مراكز شبانه روزي ! "
با بتول خداحافظي ميكنم . دلم مي خواهد سري به اتاق مرضيه كه هم اتاقي فاطمه بوده است بزنم ولي به پيشنهاد مربيان به سوييت اعظم مي رويم . اعظم تازه از محل كارش برگشته ، لباس مرتبي به تن دارد و موهايي آراسته . بسيار ساده و مهربان است و ما را به اتاق خودش دعوت مي كند . روي درب كمدش ده ها كاغذ نصب كرده كه روي هر كدام با خط خوش نوشته شده من مي توانم ... كنكور ارشد قبول شوم ، عادت هاي بدم را كنار بگذارم ، كتاب هاي نيمه تمامم را مطالعه كنم و ....
يك گ وشه اتقش كتاب هاي تست و درسي است و و گوشه اي ديگر كتاب هايي كه در اوقات فراغت مطالعه ميكند چيده شده كه اغلب رمان ها ي تاريخي و موجهي مثل ناپلئون كوچك ،سينوهه و .. است .چند كتاب از شريعتي هم زير پوستري كه از او بر ديوار نصب شده قرار دارد . وقتي نگاه دوخته شده من به كتا به ايش را مي بيند مي گويد من عاشق تاريخ و رمانهاي تاريخي ام .
بسيار صميمي در كنارم مي نشين و گپمان را شروع مي كنيم . از شرايط كاريش مينالد مي گويد : مشكل بزرگ من مثل بقيه جوانان ليسانسه بيكار، مشكل اشتغال است . مدام نگران اين هستم كه طرحم كه تمام شود بايد چه كار كنم و ناگهان با اضطراب ميگويد نكند اسم و فاميل مرا درنشريه اتان بنويسيد دوستان و همكارانم من نمي دانند كه من در شبانه روزي زندگي ميكنم .مي پرسم چرا ؟ پاسخ مي دهد: دوست ندارم دوستانم اين موضوع را بدانند ديدگاه كساني كه از نزديك با اينجا آشنا نيستند نسبت به دختران اينجا خيلي بد است و فكر ميكنم به سختي مي توان اين ديدگاه را تغيير داد. اعظم با لبخند ادامه مي دهد : " همه فيلم اليور توييست را ديده اند و فكر مي كنند كه همه ما اليور هستيم . كاسه اي به دست گرفتيم و در صف غذا براي لقمه اي بيشتر التماس ميكنيمو بعد هم كتك مي خوريم . "
اعظم در ادامه با تاكيد مي افزايد : " البته مشكلات من با مشكلات يك دختر بچه 10 يا 12 ساله متفاوت است قطعا او بيشتر از من درگير مشكلات عاطفي و كمبود محبت است . من اين را پزيرفته ام كه پدر و مادر ندارم اما يك دختر دبستاني اين را نمي تواند به آساني بپزيرد .
و باز هم با همان لبخند گرم ادامه مي دهد : گ البته من فكر ميكنم آدم تا كمبود نداشته باشد تلاش هم نمي كند ،من كه از مشكلات و كمبود ها نمي ترسم . آدم بايد ميم " مشكلات " را بر دارد آنوقت مي شود " شكلات " و مي توان آن را به آساني خورد و حضمش كرد .
زهرا مقابل درب اتاق مي ايستد واعظم با سر جواب سلامش را مي دهد و رو به من مي كند و مي گويد : " زهرا وقتي آمده بود اينجا نمي توانست درست حرف بزند و خيلي از واژه ها را درست تلفظ نمي كرد ولي الان مي تواند كتاب بخواند .رو به زهرا كرد و گفت : زهرا آقاي سكوت چرا حقش ضايع مي شد ؟ و زهرا پاسخ داد : چون هميشه ساكت بود .
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت   توسط رها  | 
پريا گشنتونه ؟ پريا تشنتونه ؟ چيه اين هاي و هايتون ؟گريه و واي وايتون ؟
دمپايي پلاستيكي سفيدي به پا ميكنم و وارد سالن سمت راست مي شوم . سالن پر از بوي خاص و نادلچسبي است . همه بچه ها روي فرش دور تا دور سالن دراز كشيده اند . بعضي خوابند و تعدادي در حال شيطنت كردن . تلويزيون هم روشن است و عمو پورنگ مي خواند : " من فرزند ايرانم "يكي از بچه ها زير لب اين جمله را تكرار مي كند ." من فرزند ايرانم ... من فرزند ايرانم ..." مهلا مثل زماني كه بچه ها مريض مي شوند چشمانش پر از آب است به سمتش مي روم .نمي دانم چرا در حالت تدافعي خود را به عقب ميكشد و دستانش را جلوي صورتش ميگيرد .مرجان بچه ها را رديف ميكند تا از آنها عكس بگيرم . بعضي دست به سينه نشسته اند و اگر شيطنت چند تا از بچه ها كه موهاي رفيقشان را مي كشند و يك ريز وول مي خورند نباشد احساس ميكنم در سر باز خانه هستم .گوشه اي از سالن يكي از بچه ها با پايي گچ گرفته خوابيده و آنطرف تر هم يكي از بچه ها با سري باند پيچي شده در حال شيطنت كردن است .
5 سالم كه بود يك بار توي يك خيابان شلوغ مادرم را گم كردم .وقتي مي خواهم احساس بي پناهي را لمس كنم خاطره آن روز تلخ را مرور مي كنم . اينجا احساس بي پناهي موج ميزند .
فضا ي اينجا پر از اضطراب است و تشويش . بچه ها انگار از سايه ي خودشان هم ميترسند .و چه سخت تشنه محبتند . سال گذشته كه به عنوان يك فرد عادي به اينجا آمده بودم بچه ها به محض ديدن من دورم را گرفته بودند و از سر و شا نه ام بالا مي رفتند ولي حالا كه در كسوت خبر نگار آمده ام اوضاع كمي متفاوت است .
طبقه فوقاني ، بخش نوزادان
20 نوزاد كنار هم آرميده ،در تخت هاي فلزي و صداي گريه اشان از هر گوشه زخمي بر دلت مي زند .آرام زمزمه ميكنم پرياي نازنين چتونه زار ميزنين . نگاهم با تك تكشان گره مي خورد . اسمشان با رنگ سياه روي پيشاني اشان نوشته شده است ، خيلي ها خوابند ،يكي بالا آورده و هنوز دور دهانش تميز نشده است ،آن يكي شست پايش را محكم در دستش مي فشارد .وجه اشتراك همه اشان تميز نبودن دماغشان است .
پرستارشان زن نسبتا سالخورده اي ست با صورتي مهربان و خسته . 20 نوزاد كه بايد شيرشان را بدهد پوشكشان را تعويض كند ، موقع بي تابي و گريه آرامشان كند ،مراقب سلامتي اشان باشد .
با خودم حساب ميكنم ؛ 20 نوزاد اگر قرار باشد دست كم روزي 4 بار پوشكشان تعويض شود ، ميكند به عبارتي 80 بار در طول روز و فقط يكي دو پرستار !!! بماند كه پوشك نوزادان تا سه ماهگي بايد هر يك ساعت تعويض شود .
نوزاداني كه كمي بزرگترند اتاقي جداگانه دارند . تخت هايشان چوبي است خانم پرستار نيم نگاهي به يكي از بچه ها مي اندازد و مي گويد : " امين موريانه است ،يك ريز چوب مي خورد! " با خنده ميگويم : شايد دندان به آب دارد ! كه لثه اش را اينگونه به لبه تخت مي فشارد .نگاهم را از روي امين به سمت بقيه بچه ها مي چرخانم ، همه ايستاده اند ؛ آدم كوچولو ها با سر هاي كوچكشان كه به زحمت به لبه تخت رسيده اند ، بر بر به يك تازه وارد زل زده اند .اول كمي اخم و تخم ميكنند ولي خيلي زود براي جاي گرفتن در آغوش آن تازه وارد به رقابت با هم بر مي خيزند . پسرك نازي كه به زحمت 1/5سال دارد با گريه مرا به سوي خود مي خواند . دستش را نوازش ميكنم . او هم آرام ميگيرد . دوربين را بر مي دارم تا از بچه ها عكس بگيرم دوباره صداي شيون پسر كوچولو بلند مي شود . به سويش باز ميگردم . با چشمان معصومش مرا براي نوازش به سمت خود فرا مي خواند . هيچگاه گمان
نميبردم كه كودكي به اين كو چكي هم اينچنين محبت را دريابد و نيازش را براي در آغوش گرفته شدن و نوازش كردن ابراز دارد . نمي دانم اصلا در طول روز كسي فرصت در آغوش گرفتنم آنها را دارد يا نه ؟!
چشم يكي از بچه ها ورم كرده است ، پرستار مي گويد شايد حشره اي او را نيش زده . پلك نوزاد ديگري هم دچار آسيب مشابهي شده است . نمي دانم ؛ شايد آنجا واقعا موريانه دارد .
هواي اتاق كمي سرد است ، شايد براي همين ميلرزم ، دلم تاپ تاپ ميرند ،انگار پاهايم سست شده و سرم ضربان گرفته است . من طاقت اين همه معصوميت را ندارم .انگار دارم بينشان غرق مي شوم . نفسم سخت مي آيد . دوست دارم همه اشان را بغل كنم و ببوسم اما نمي توانم .پس سرم را به زير مي اندازم و از اتاق خارج مي شوم . صداي گريه پسر كوچولو دوباره بلند شده و هر چه دورتر مي شوم شدت ميگيرد . او مرا به خود مي خواند ؛ يا نه او آغوش محبت آميزي را طلب مي كند .

بين اين همه آدم كوچولو نمي دانم چرا به ياد پدر بزرگم افتادم و وصيتش ؛ پدر بزرگم وصيت كرده كه پس از مرگش قسمتي از داراييش صرف ساختن مدرسه و مسجد شود .اگر چه مادر بزرگم با كمك به ساختن بيمارستان موافق تر است . بايد يادم باشد به پدر بزرگ بگويم كه بچه هاي علي اصغر هم فرزندان ايرانند . آنان هيچكدام حرامزاده نيستند .همگي از بدو تولد و در تمام طول زندگيشان تاوان جرم ناكرده اشان را پس مي دهند . آنهاحاصل اشتباهات انسا ني اند و خود خواسته مرتكب هيچ خطايي نشده اند . بايد يادم باشد بگويم :"پدر جان، پسر كوچولوي علي اصغر را هم درياب، او هنوز دارد گريه ميكند ..."

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت   توسط رها  | 
 
  بالا