تبليغاتX
بدون سانسور
 
بدون سانسور
 
 
سودای مکالمه, خنده و آزادی
 
1 : ديشب CNN ‘ BBC WORLD &EURO NEWSهمگي گزارش هايي درباره ي درگيري هاي اخير لبنان و اسراييل پخش مي كردند . تا همين لحظه 185 لبناني و 25 اسراييلي (كه همگي غير نظامي بودند ) طي درگيري هاي موشكي چند روز اخير كشته شدند . تازه ممكن آتش درگيريها به صورت مستقيم يا غير مستقيم ديگر كشورهاي منطقه رو هم در بر بگيره . از يه طرف گروه هشت تند رو ها رو مقصر مي دونه ،از يه طرف دولت ايران سوگند مي خوره اگه اسراييل به سوريه حمله كنه دوشادوش مردم سوريه در مقابل اسراييل مقاومت مي كنه و....
2 : باب 13 پيدايش آيات 14 تا 16 : "بعد از جدا شدن لوط از ابرام ،خداوند به ابرام فرمود : با دقت به اطراف خود نگاه كن ! تمام اين سرزمين را كه مي بيني تا ابد به تو و نسل تو مي بخشم ..."
باب 15 پيدايش ايه 5 : "خداوند شب هنگام ابرام را به بيرون خانه فرا خواند و به او فرمود : ستارگان آسمان را بنگر و ببين آيا ميتواني آنان را بشماري ؟نسل تو نيز چنين بي شمار خواهد بود . "
باب 15 پيذايش آيات 18 تا 20 : " آن روز خدا با ابرام عهد بست و فرمود : (( من اين سرزمين را از مصر تا رود فرات به نسل تو مي بخشم )) ...." اين فقط چند آيه از تورات بود كه در آن صراحتا به نژاد و خون اصالت داده شده و خداوند بالشخصه ! قسمت اعظمي از خاك زمين را به ابرام و نسل او بخشيده!!!
شايد كليد ماجرا همين جا باشه !!! اسرييلي ها جنگ و خونريزي خود را نه تنها موجه و شرعي كه حتي فريضه ديني مي دانند . آنان مي خواهند وعده خداوند را عملي كنند ...
3 : و مسلمانان .....لازم نيست اون آيات قران رو كه در اون مسلمانان به جهاد مكلف شده اند ! رو هم ذكر كنم !توي كتاب هاي راهنمايي خيلي از اين آيات رو خونديم ...
4 : حالا يك سؤال : آيا واقعا خدا خواسته كه آدم ها سر يك مشت خاك مثل گرگ هاي گرسنه بيفتن به جون هم و همديگه روبد رند؟
يه جايي يه حديث ا ز محمد خوندم با اين مضمون كه من مبعوث نشدم مگر براي برقراري اخلاق در ميان مردم. بعيد مي دونم ابراهيم و موسي و عيسي هم ( اگر فرض بگيريم كه اين افراد شخصيت هاي واقعي تاريخي هستند ) براي چيزي جز برقراري اخلاق و انسانيت مبعوث شده باشند .
5 : ديدن تصاوير دهشتناك كودكان زخمي لبناني و زنان وحشت زده اسراييلي و جنازه هاي در خون غلتيده افراد بيگناه توي تلويزيون من رو دچار ماليخوليا كرده !!!
فكر ميكنيد اگر ابراهيم يا موسي زنده مي شدند طرف اسراييلي ها رو مي گرفتن يا محمد طرف حزب الله لبنان رو مي گرفت؟!فكر ميكنيد اگه اونها بودند اقدامات اسراييل، حماس ، حزب الله ،القاعده ،طالبان يا حتي دوستان بنياد گراي همو طنمون رو تحسين مي كردند ؟
فكر مي كنيد اگه حق انتخاب داشتند ترجيح مي دادند به يكي از اين گروه ها بپيوندند يا به انجمن هاي مدافع صلح و حقوق بشر ؟؟؟
فكر مي كنيد واقعا منظور از آيات قران يا تورات دقيقا همون چيزيه كه در ظاهر مي خونيم .يعني تصور مي كنيد خدا اينقدر انحصار طلب و خونريزه ؟!
فكر ميكنم اگه يه بچه داشته باشم هرگز بهش يه اسلحه اسباب بازي هديه نمي دم ،بهش ياد نمي دم چطوري سوسك ها و مگس ها رو بكشه وهرگز بهش اجازه نمي دم واژه اي مثل مرگ يا نفريني مثل الهي بميري رو بكار ببره ... شايد اينجوري قباحت مرگ و خونريزي و كشت و كشتار براش نريزه ....

يعني ميشه روزي صلح جهاني اول برقرار بشه؟؟؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت   توسط رها  | 
دو سه روزيه كه خونمون رو عوض كرديم .در عين اسباب كشي رسمون هم كشيده شد . فقط تست كردن دكورهاي مختلف سه روزه كه طول كشيده . به خصوص كه ما همگي ارادت خاصي هم به پت و مت داريم .... اگه آمار چيز ميز هايي كه شكستيم و نحوه ي شكسته شدنشون رو بدم دو سه روزي سوژه داريد بخنديد ...
شب اول با وجودي كه كلي خسته بودم باز هم به محض اينكه سرم رو گذاشتم رو متكا دلم بد جوري گرفت . يه هو احساس غريبي بهم دست داد . خونه اي كه توش بزرگ شدم ، گوشه اتاقش هميشه امن ترين پناهگاهم بوده وموقع خلوت و تنهاييم ديوارهاش راز دار همه غم و شاديهام حالا ديگه مال ما نيست و ديگه هرگز نمي تونيم پامون رو توش بذاريم ....
مي دونيد آدم وقتي به يه چيزي عادت ميكنه ديگه دل كندن ازش خيلي سخت . اصلا انگار آدم ها دوست دارن مثل عروسك خيمه شب بازي به هزاران ريسمان آويزون باشن. ريسمان هايي مثل خونشون ،پولشون ،كتاباشون ، دوستاشون ، كارشون ، پست و مقامشون ، مدركشون و هزار جور ريسمان ديگه .بديش اينه كه گاهي اين ريسمان بد جوري دور گردن آدم رو مي گيره تا جايي كه ممكنه خفت كنه ...
من فكر ميكنم گاهي در اوج تعليق آدم بايد ريسمان ها رو پاره كنه حتي اگه ريسك سقوط وجود داشته باشه . شايد اصلا سقوطي در كار نباشه ، شايد قطع كردن بعضي از ريسمان ها به آدم پرواز كردن رو ياد بده .
من فكر ميكنم ريسك كردن به نتيجه رهايي و پرواز مي ارزه .اولين پست وبلاگم متني بود از پابلو نرودا ،آخرين پست وب لاگ قبليم هم همون متن بود . آره اگه آدم ريسمان هاي روزمرگي و عادت رو پاره نكنه ،اگه آدم طعم ريسك كردن رونچشه و در عين حال پيه گاهي شكست خوردن رو به خودش نماله " آرام روي به سوي مردن مي نهه "
الها هرگز من رو درگير بازي مزخرف روزمرگي و روز مردگي نكن .
ايزدا من رو در تعليق ريسمان هاي پوسيده مگذار و اگر هم ريسماني وجود داره به من جرات بريدنش رو بده.

پ . ن : دو تا كارگر اومده بودند كه توي اسباب كشي كمك كنند بسيار لاغر اندام و نحيف . يكيشون مي گفت اگه دو يا سه روز كار نكنم بچه هام از گرسنگي ميميرن . مي گفت زنش به خاطر بي پولي تركش كرده البته طوري تركش كرده كه وقتي تعريف مي كرد گر گر اشك مي ريخت .
با خودم فكر مي كردم اگه دست اين آقا بشكنه يا دچار ديسك كمر بشه و يا ....كي مي خواد شكم بچه هاش رو سير كنه .
بعدا يه گزارش از وضعيت كارگران سر گذر ذارم براتون مي ذارم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت   توسط رها  | 
اصلا تعجب نكنيد اين يه پست شخصي ، فرهنگي ، اجتماعي ،اقتصادي و سياسيت .لطفا كمربندهاي خود را ببنديد .
1 : يه مدت دچار يه مرض اساسي شده بودم .ميپرسيد چي ؟عرض مي كنم . N تا كتاب كه هر كدوم در حيطه خودش جزء بهترين ها بودند دور اتاقم ريخته بود و من بيچاره شبيه بچه كنكوريي كه يه ماه وقت داره و بايد 40 تا كتاب بخونه دچار بهت شده بودم .نمي دونستم بايد از كدوم كتاب شروع كنم . يكم از اين و يكم از اون مي خوندم و بعد به اين نتيجه مي رسيدم كه واي چقدر وقت كم دارم .مي دونيد نتيجه اين بهت زدگي چي شد ؟من تمام اون كتاب ها رو جمع كردم و ريختم توي يه جعبه و هيچ كدومشون رو نخوندم !!!!
چند روزه كه مرضم در يه غالب ديگه عود كرده .يه عالمه كار دارم كه نمي تونم اولويت بندي بكنمشون ولي بديش اينه كه كارام رو نمي تونم جمع كنم و بريزمشون توي يه جعبه و خيال خودم رو راحت كنم و اين باعث ميشه يكم بد اخلاق بشم و يه خيلي غر بزنم . شايد اين پست هم تركش هاي همين بهم ريختگي و بهت زدگي و غر زدن باشه
2 : چند تا دوست درباره پست قبلي اين نقد رو به من داشتند كه من ساحت عشق رو زير سؤال بردم . بايد عرض كنم پست قبلي من يه تجربه ملموس راجع به يه واقعيت اجتماعي ويرانگر بود نه نقد يك مفهوم زيباي غنايي به اسم عشق .
براي تبرئه يا بهتر بگم نشان دادن حسن نيت خودم يه پيشنهاد دارم ( كه البته اصلا بي شرمانه نيست !) . شماره سوم نشريه مدرسه رو كه ارديبهشت 85 منتشر شده مطالعه كنيد . اين شماره نشريه مدرسه حاوي مقالاتي از عبدالكريم سروش ، محسن كديور ، سعيد حجاريان ،سوسن شريعتي ، مرتضي مرديها ، ارش نراقي و ... در باب عشق و دوستي بود . من كه از خوندنش واقعا لذت بردم . دلم نمياد يه تيكش رو بنويسم چون همه مقالات خواندني بود ولي مثلا سروش توي يه قسمت از مقاله " در ستايش عشق زميني " ميگه عشق منشا ء آرامش و به قول مولوي طبيب و درمانگر و آموزگار است . با عشق خود خواهي و حرص و آزمندي پاك رخت بر مي بندد و خوش خويي ، آرامش و سخاوت و قناعت به جاي آنها مي نشيند . يا توي مقاله اي با عنوان " فلسفه عشق " آراء فيلسوفان بزرگ را در باب عشق شرح داده شده است .
3 : امروز دو تا نماينده از يونيسف و دبير دوم سفارت هلند ميهمان نشريه بودند و در مورد كودكان بي سر پرست با بچه هاي نشريه و يه NGO حمايت از كودكان بي سر پرست تبادل نظر كردند كه بحث جالبي رو به وجود آورد .شايد بعدا در مورد مباحثي كه در جلسه صحبت شد يه چيزي نوشتم ولي الان فقط دارم به اين فكر ميكنم كه آيا ميشه از كمك اونها براي رسيدگي به پرونده هاي خاك گرفته تجاوزو بد رفتاري با بچه ها توي پرورشگاه ها استفاده كرد يا نه ؟
4 : توي شرق يكشنبه يه چيز جالب نوشته بود : در طول يك سال گذشته نرخ بيكاري يك و نيم درصد افزايش پيدا كرده است و از سويي 2 ميليون و 800 هزار تومان از ارزش سهامداران بورس تهران كاسته شده است .
جالب اينكه در دولت عدالت محور و مهر ورز و خدمت گزار طي يك سال گذشته قيمت لبنيات ،حبوبات و گوشت 15 درصد برنج 16 درصد ، آهن آلات 40 درصد ،سيمان 60 درصد ، اجاره بها 20 تا 40 درصد ، لوازم خانگي 40 درصد و سكه بهار آزادي بيش از 30 درصد افزايش پيدا كرده است . جالبه نه ؟ حالا تازه اولش بايد منتظر موند و ديد سياست هاي شبه سوسياليستي و بدور از هر نوع خرد اقتصادي يه دولت پو پو ليستي چه بر سر جامعه مياره . خدا ! به دادمون برسه .
اگه مي شد سو تيتر بنويسم واقعا نمي دونم چه سوتيتري براي اين مطلب مي نوشتم !!!
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت   توسط رها  | 
فقط براي عاشقاي شكست خورده !!!
يه بار ديگه هم گفتم، هميشه حريم خصوصي و عرصه ي عموميم از هم تفكيك شده ا ست.اما امروز مي خوام يه چيز هايي كه مطلقا مربوط به حريم خصوصيم ميشه رو اينجا بنويسم .
نوشتن اين مسايل فقط به خاطر اينه كه من خبر نگارم و رسالتم اطلاع رساني و شفاف سازي ،حالاميخوام با تكيه بر يه تجربه نظرات خودم رو شفاف كنم شايد راه گشا باشه .
من چند ماه پيش با يه پسر دوست شدم اين در حالي بود كه دوست شدن با يه پسر جزء تابوهاي من بود . دوستي من با اون آقا خيلي خيلي كوتاه بود اون با توجه به دلبستگي كه پيدا كرده بود تصميم گرفت كه رابطش رو قطع كنه و من هم با تكيه بر اصول آزادي فردي به اون دوست حق دادم ....
ولي قصه از همين جا شروع شد ...يه رابطه ي خيلي كوتاه اما با اثر گذاري خيلي خيلي طولاني .من كه آدم
مغروري بودم نمي تونستم اين شكست رو اين كنار گذاشته شدن رو بپذيرم .اول خودم مي زدم به كوچه ي علي چپ كه هيچ چي نشده مگه من در مجموع چند ساعت با اين آقا حرف زدم كه بخوام بهش علاقه مند بشم ولي بعد رسما داشتم ميمردم به هر جور آرامبخش شرعي و غير شرعي رو آورده بودم .نمي تونستم كار كنم نمي تونستم درس بخونم و نمي تونستم (بهتر بگم نمي خواستم زندگي كنم ) هر روز يه سري آهنگ غمگين گوش ميكردم ولي اونقدر مغرور بودم كه حتي گريه هم نمي تونستم بكنم
بلاخره كلي عذاب كشيد م تا ....
ولي ا لان مدتي كه تمام زندگيم پر ازعشق به آدم ديگه شده. بهش نمي گم چون پر رو ميشه ولي اگه يه روز بهش زنگ نزنم انگار يه چيزي گم كردم .وقتي دستش رو ميگيرم انگار همه ي آرامش دنيا به سراغم مياد .
به همين راحتي دريچه ي قلبم رو باز كردم تا عشق دوباره بياد .
اينبار با تجربه اي كه دارم يه عشق دارم با يك پشتوانه ي قوي عاقلانه .ميدونم بايد چه كارهايي بكنم تا خوشحال بشه و چه كارهايي نكنم تا دل گير نشه . از ته ته ته قلبم دوستش دارم .چون خوبه چون مهربونه .چون من رو درك ميكنه . آدم وقتي يكي رو داشته باشه كه واقعا براش ارزش قايل باشه بهش صادقانه محبت كنه و توي كاراش پشت و پناهش باشه خيلي بايد يول* !! باشه كه از اعماق وجودش دوستش نداشته باشه .
الا ن فكر ميكنم ادم بايد احساسش رو خرج آدمي بكنه كه براش ارزش قايله .
ببينيد من شبيه يه آدم كه خوشي زد زير دلش و نشسته بيرون گود و ميگه لنگش كن نيستم توي چند ماه گذشته اونقدر عذاب كشيدم كه قابل توصيف و باور نيست . ولي به خدا اين فقط به خاطر اينه كه با خودمون لج ميكنيم .مي خوايم ثابت كنيم كه يه عاشق پاكبازيم .خوب كه چي 50 يا 60 سال قرار زندگي كنيم 40 سالش رو در حسرت يه عشق از دست رفته صرف كنيم كه دو زار هم براي احساسمون ارزش قايل نبوده (البته منظورم دوست اسبق خودم نيست .اون آدم خوبي بود وبه احساس من احترام مي گذاشت و سعي مي كرد بهم كمك كنه .اگر چه موفق نشد چون توي چنين شرايطي تنها كسي كه بايد تصميم بگيره خود آدمه .)
به هر حال توي اون مدت چند تا وب لاگ عاشقانه رو مي خوندم كه اغلب مال دخترها بود . يكي از مرور خاطره هاش مي نوشت و ديگري از بوييدن هديه هاش اون يكي از عذابي كه ميكشه ولي بچه ها بازم ميگم اين فقط به اين دليل كه بلد نيستيم شكست رو بپذيريم ،نمي تونيم با واقعيت ها كنار بيايم ،با خودمون لج ميكنيم .شايد هم مي خوايم اين جوري اون آدم رو دچار عذاب وجدان كنيم .
قصه ي عشق هميشه همينطوره . يكي هست يكي نيست . يه استاد روان شناسي داشتم مي گفت :"من اعتقاد دارم همه جوون ها بايد با يه غير هم جنسشون دوست باشن و مزه دلبستگي رو بچشن و براي رابطه با همسرشون (كه ممكن همون دوست يا كس ديگه اي باشه )تجربه ي كافي كسب كنن.همون استاد مي گفت البته من اين رو به هيچ دختر و پسري نميگم .چون جوون ها ي ما فرق دلبستگي و وابستگي رو نمي فهمن .فرق دوستي و نامزد داشتن رونمي فهمن . صادق نيستن نه باخودشون و نه با طرفشون . حتي يه اپسيلون مهارت هاي زندگي رو نياموختند و همه هستيشون توهمات ذهنيشونه ."
اون موقع دلم مي خواست اون استاد رو خفه كنم ولي حالا مي فهمم كه چقدر درست ميگفت . يه بار دوست اسبقم بهم گفت تو داري لج ميكني !مي خواي چيو ثابت كني ؟اون موقع مي خواستم اون رو هم خفه كنم با خودم ميگفتم هيچي از عشق نمي فهمه ولي الان مي فهمم كه سؤال قابل تاملي پرسيده . آره ما لج ميكنيم .ميخوايم ثابت كنيم خيلي ثابت قدميم حالا تو هيچي ثابت قدم نيستيم ها ... نمي خوايم بپذيريم كه شكست خورديم
نمي خوايم بپذيريم كه حتما براي اون آدم همراه مناسبي نبوديم.ديگه باور نمي كنيم كه به راحتي ميشه براي يه آدم ديگه همراه مناسبي باشيم . زندگي همه آزمون و خطاست و ما نمي خوايم خطا هامون رو بپذيريم .
اصولا هر چيزي كه غير قابل وصول باشه آدم بهش حريص ميشه .ما عاشق نيستيم حريصيم ....عاشق نيستسم حسوديم عاشق نيستيم مي خوايم خودمون رو گول بزنيم .

به هر حال از ما گفتن بود .به عنوان يه آدم كه يه بار يه شكست عاطفي رو تجربه كرده و حالا (البته بعد از گذار از بازه ي زماني بحرا ن ) وارد يه رابطه ي جديد شده و از اون رابطه خيلي خيلي خوشحال فقط مي خواستم بگم دلبستگي و رياضت عاشقانه و خود آزاري هاي عاشقانه اگر چه اصلا بد نيست و يا حتي لازمه ولي اگر خيلي طولاني بشه ديگه ميشه اسمش رو گذاشت حماقت .

يك توصيه : اگر دچار بحران عاطفي شديد مثل يه ضعيفه زودي به يه نفر ديگه آويزون نشيد و يادتون باشه كه عشق بي خبر به سراغ آدم مياد و از طرفي حتما به خاطر بسپريد كه صداقت مهم ترين اصل يه رابطه ي سالم و پوياست و پنهان كاري آفت رابطه پس براي طرف مقابلتون همه چيز رو شفاف كنيد تا بتونه بهتون اعتماد كنه .

اينم براي بارسلونم :
با من بمان تو خوب ،اي يگانه
برخيز ،برخيز ،برخيز
با من بيا اي تو از خود گريزان
من بي تو گم ميكنم راه خانه
با من سخن سر كن اي ساكت پر فسانه
آيينه بي كرانه

پ .ن
1آخه من از توي ديوان اخوان چطوري ميتونم شعر عشقولانه بنويسم ؟؟؟
يول* = اسكول
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت   توسط رها  | 
 
  بالا