امتحانام شروع شده و من طبق معمول هر ترم تازه يادم افتاده كه درس دارم و احتمالا ثواب داره يكم درس بخونم !!! از همين جهت قرار شده ديگه براي به روز كردن وب لاگ وقتي رو اختصاص ندم ولي از اونجايي كه معتاد شدم مطلبي كه دو هفته ي پيش تو نشريه چاپ كرديم رو براتون مي ذارم ! (البته آقاي سر دبير ومدير مسئول در قيچي كردن اين مطلب سنگ تموم گذاشتن !!! )
يكم طولانيه ولي احتمالا لبخند ميشونه رو لباتون .البته اميدوارم با تامل باشه
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
ديالوگي به رنگ خاكستري
شرحي بر يك ديدار 15 دقيقه اي
حدود سه ماه پيش بود كه به سازماني براي ثبت نام در دوره هاي جديد كلاس هايش مراجعه كرده و براي كلاس عكاسي ثبت نام نمودم و بنا شد بعد از شركت در يك آزمون ورودي به صورت گزينشي تعدادي از هنرجويان وارد اين كلاسها شوند. من هم كه اطلاعات تئوريك نسبتاً خوبي درباره هنر عكاسي داشتم، با خيال آسوده در آزمون مذكور شركت كردم، ولي به محض اينكه چشمم به سؤال ها افتاد دچار تب هزار و سيصد درجه شدم!!
سؤال هايي شبيه به اينكه نماز غفيله چند ركعت است و در اين نماز چه سوره اي خوانده مي شود و ... توجه مرا به خود جلب كرد.
پس از اعلام نتايج و عدم قبولي اين بنده حقير در آزمون مذكور، در خدمت معاونت آموزشي آن سازمان حاضر شدم و با استيصال گفتم: ( آخر كلاس عكاسي را چه به آزمون عقيدتي ؟؟؟ )
خانم معاون به اين بنده حقير (! ) فرمودند: شما براي آموزش عكاسي لااقل بايد سوادي معادل ديپلم داشته باشيد، اين موقع بود كه ديگر از فرط خشم به خودم پيچيدم و احساس كردم اين خانم محترم شخصيت مرا با خاك باغچه يكسان كرده است . شكوان و نالان عرض كردم: ( سركار خانم، من دانشجوي ترم آخر مديريت از دانشگاه فردوسي مشهد هستم! ) خانم معاون هم كه گويي كمي دچار وجدان درد شده بودند با عجله گفت: ( برويد پيش خانم فلاني تا اسم شما را به عنوان رزرو اول بنويسند! ) ولي اين جمله مرهمي بر زخم من نبود چراكه با خود گفتم، البته تحصيل در رشته مديريت هم ربطي به عكاسي ندارد كه با يك جمله آدم را رزرو اول كنند و ... بنابراين پيگيري اصل ماجرا را بر رسيدن به آنچه حق خود مي دانستم ترجيح دادم.
بنابراين از خانم معاون كه همزمان داشت با تلفن و يكي از همكاران خود صحبت مي كرد ، پرسيدم : چطور مي شود با يك مقام مسؤول در اين باره صحبت كرد؟ و خانم هم كه گويي حوصله شان سر رفته بود، گفت: ( من مقام مسؤولم و حرفهاي شما را شنيدم، بفرمائيد !!! )
آنقدر پاسخ خانم معاون كوبنده بود كه مرا به بيرون آن مركز پرت كرد و ناخودآگاه خود را در مقابل اداره ي كل سازمان مربوطه و در دفتر منشي رئيس سازمان يافتم. بعد از مدتي كوتاه آقاي منشي اسم من را هم در ليست ملاقات كنندگان رئيس ثبت كرد و قرار شد آقاي منشي روز ملاقات را طي تماسي تلفني خبر دهند.
دو ماه گذشت . ساعت 8 شب آقاي منشي تماس گرفته و فرمودند : فردا صبح ، ساعت 30 : 9 مي توانيد آقاي رئيس را ملاقات كني.صبح رأس ساعت 25 : 9 مقابل درب ورودي سازمان مربوطه بودم . پس از ماجراهايي كه هنگام ورود به سازمان داشته و اندر باب متراژ پارچه به كار رفته در مقنعه ام مشاجره اي نرم (!!!) با نگهبان مربوطه نمودم، بالاخره به اتاق انتظار جناب آقاي رئيس سازمان رسيدم.
دفتر رئيس : 2 ساعت انتظار ( يعني از ساعت 30 : 9 تا 30 : 11 ) زمان مناسبي بود براي اينكه تعداد صندليهاي دفتر انتظار آقاي مديركل را بشمارم.
دفتر انتظار فاقد روزنامه هاي آن روز بود و افراد منتظر در دفتر بايد نفس هاي يكديگر را مي شمردند.
از تمامي تزئينات آن اتاق كه بگذريم، آنچه بيشتر نظرم را جلب كرد ، جملاتي بود كه روي يك تكه كاغذ زير شيشه ميز مقابلم نوشته شده بود؛ خدمتگزار جمهوري اسلامي ايران بايد در كارش صداقت، در نگاهش محبت و حيا ، در انديشه اش خيرخواهي ، در رفتارش شادابي ، در سكوتش دقت و در تلاش او اخلاص و جديت وجود داشته باشد!
اين جملات آرامش بخش بود و آرامش نهايي وقتي بود كه بعد از 2 ساعت انتظار، جناب رئيس، اين حقير را به حضور فرا خواندند و ...
عليرغم اينكه به خاطر نحوه نادرست گزينش هنرجويان قرار ملاقات گرفته بودم ولي اولين سؤال من اين بود كه چرا مقابل درب ورودي خواهران،نگهباني است كه مي گويد حجابتان را كامل رعايت كنيد؟ آقاي رئيس پاسخ داد: ( شما خودتان به ضرورت حجاب خواهيد رسيد ولي آنوقت دير است! ما مسلمانيم و عدم رعايت حجاب كامل ، مسلماني نيست. ما شيعه هستيم و حجاب هم ضرورت دينمان ! من خيلي ها را كه حجابي شبيه به حجاب شما دارند از دفترم بيرون مي كنم! در حيطه مديريت من فقط كسي حق دارد وارد شود كه حداقل حجاب را دارد باشد، با بي قراري گفتم: (آقا من حداقل حجاب را ندارم!!!) گفت: (حجاب يعني حتي يك لاخ مويت هم ديده نشود!) اما وقتي با اين استدلال كه اين حجاب مورد پذيرش مطلق مراكز اداري و آموزشي قرار دارد و من لااقل طي 8 سال گذشته براي حضور در مراكز دولتي با اين پوشش مشكلي نداشتم بنابراين حجاب كامل محسوب مي شود، مواجه شد، گفت :( نه ! اين حجاب مورد پذيرش ما نيست !!) وقتي در ادامه با اين سؤال روبرو شد كه چرا آزمون ورودي كلاس عكاسي سؤالات فقهي داشت ، گفت: نه، اين كه درست نيست من رسيدگي مي كنم ولي ما حق داريم كه افراد را به علت عدم رعايت حجاب مدنظر مان به كلاس ها راه ندهيم! و وقتي با تعجب من مواجه شد گفت: ما پول بيت المال را نمي خواهيم صرف كساني بكنيم كه ارزش ها را رعايت نمي كنند!!! اگر كسي پول ندارد كلاس خصوصي برود بايد ارزش ها را رعايت كند!!!
آقاي رئيس در انتها گفت: ( تا دو هفته ديگر مديران را جابجا مي كنيم تا با تغيير نگرش مديريتي اين ساختار اصلاح شود! )
وي همچنين افزود: نگاه ما به رعايت ارزش ها كاملاً فراجنسيتي است بنابراين كارمندان مرد هم اجازه ندارند با لباس نيمه آستين در اداره ظاهر شوند و براي پوشيدن شلوار جين هم به آنها تذكر مي دهيم!
وقتي بحث شكاف نسل ها پيش آمد و در كنارش مسؤوليت پذيري و عدم دخول مباني ايدئولوژيك به حيطه كارهاي اجرايي !! آقاي رئيس اذعان كردند كه مي توان از مشاوره نسل جديد سود جست و كاستي ها را جبران كرد و وقتي ايستادم و خواستم خداحافظي كنم ، با نيم نگاهي به شناسنامه بروكراتيك آقاي رئيس كه بر روي ميزش بود با صداي بلند گفتم: آقاي ... ! خدانگهدار. اما وي اصلاح كرد ( يك مهندس هم قبلش دارد! )با خنده گفتم : مهندس يا حاج آقا ؟! خنديد و گفت: براي بعضي مهندسيم ، براي بعضي ديگر هم حاج آقا... ) و وقتي گفتم: از ملاقاتتان خشنود شدم، فرمودند: SO DO I
پ . ن
اين سازمان،سازمان وزين آموزش فني و حرفه اي كشور بود . تنها سازماني كه توي كلاس هاي عكاسيش مباحثي كه به خاطر پر هزينه بودن توي كمتر كلاس خصوصي تدريس مي شه رو آموزش مي ده ...
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت   توسط رها
|
واي خدايا من رو از اين دير الجماجم نجات بده .من توي سرزمين جمجمه ها و اسكلت هادارم مي پوكم .
اينجا هوا پر از منوكسيد كربن نيست ولي نفس كشيدن خيلي سخت !!!
اصلا انگار رو ي خاك اينجا خاكستر مرده پاشيدند. همه چيز بوي مرگ ميده . وااااي همه چيز رنگ فنايي گرفته نميدونم شايد هم من مردم .شايد خيال ميكنم كه زنده ام .شايد هم مجبورم ...
دستام داره مي لرزه ،عضله هاي صورتم هم ...من مي ترسم ...خيلي ميترسم .از ظلمت اينجا و از تنهايي ...
من از زيستن بين يه عالمه جنازه و لاشه ميترسم .به خدا بوي تعفن داره خفم ميكنه ...
پ.ن
يك هفته است كه در جريان خبر قتل يه بچه6 ماه توسط پدرش !!! قرار گرفتم . آقاي پدر با مامان جون دعواش ميشه .بچه از داد و بيداد مامان زير مشت و لگد بابا بيدار ميشه و گريه ميكنه .باباي مهربون ،همونكه تنها رسالتش اينه كه ((نان بدهد و آب بدهد )) بچه رو بر مي داره و مي كوبه به ديوار و در حاليكه مغز بچش متلاشي شده از خونه فرار ميكنه . وقتي خبر رو فهميدم اول گفتم من خبر نگارم و رسالتم اينه كه گزارش يا مقاله اي بنويسم ولي بعد ...
ديروز داشتم گزارش هايي كه درباره ي كودك آزاري نوشتم رو مرور مي كردم .6 گزارش ،2 مقاله و يه عالمه خبر . خوب كه چي ....توي 4 ماه گذشته فقط خبر مرگ 3 تا كودك و آزار و شكنجه ي 4 تا ي ديگه رو خودم دنبال كردم .بعد هي با روان شناس و جامعه شناتس و وكيل و حقوقدان و نماينده هاي مجلس و كوفت و زهر مار مصاحبه مي گيريم ...همه هم ميگن واي چه كار بدي ... ولي وقتي قانون يه بچه رو ملك پدرش مي دونه و مجازات پدري كه فرزندش رو مثل وحشي ها مي كشه فقط چند صباحي زندان چطور ميشه توقع داشت آمار ازار و شكنجه ي كودكان كاهش پيدا كنه ؟؟؟
حالا مي تونيد حدس بزنيد چرا حالم اينقدر بده!!!
|
+|
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت   توسط رها
|
امروز سالروز فوت آيت الله خميني بود . رهبر كاريزماتيك انقلاب 57 .
اگر چه برخي بر اين باورند كه عملكرد او در دهه ي 50 ايران را به 50 سال پيشترعقب رانده و انقلابي كه وي سردمدارش بود به بيراهه رفته و حتي برخي از چپ ها يا مجاهدين خلق او را غاصب انقلاب مي خوانند و او را بخاطر اعدام صدها و صدها كمونيست و مجاهد خلق كه براي انقلاب مبارزه كرده بودند محكوم مي كنند ... اما من بر اين باورم كه او يك مصلح اجتماعي بوده است .سابقه ي تدريس او در حوزه، در حيطه ي اخلاق ،عرفان و فلسفه و نوع زيستنش نشان دهنده ي اين حقيقت است كه او حاكمي به دنبال قدرت و ثروت نبوده است . نمي خواهم از او دفاع كنم ؛ قطعا او هم همچون هر رهبر سياسي ديگري خطا هايي را مرتكب شده كه بر سرنوشت بسياري از افراد در چندين نسل بعد هم مؤثر خواهد بود. اما به حتم نيت او نيت منفي نبوده است .
به هر صورت مشكل بزرگتر اينست كه "خميني "پس از مرگش تبديل به يك قديس بزرگ شد ! امام شد و موقع بردن نامش همچون پيامبر برايش صلوات ختم مي كردند !!!از آن پس نقد او معادل الحاد شد و هر آنكس كه خواست كاري مغاير با دلخواسته ي مردم بكند هزار جور آيه و حديث از آيت الله خميني نقل ميكرد و به كار خود مشروعيت مي بخشيد و از آن به بعد انتقاد از آن كار هم معادل الحاد بود! اين روند تا جايي پيش رفت كه جمهوريت نظام هم با تكيه به برخي از سخنان وي زير سؤال رفت!!! وقتي دريچه ي نقد يك فرد اينچنين مهر و موم شود ، هر كس به اقتضاي قدرت خود از سخنان او كه همچون كتاب مقدس است در راستاي اهداف خود برداشتي ميكند
وا مصيبتا از آن روز كه افرادي بي تدبير قدرت را به دست بگيرند و بخواهند سخنان خميني را به نفع خود تاويل كنند . . .
هان اي عزيز فصل جواني به هوش باش
در پيري از تو هيچ نيايد به غير خواب
اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي كنند
در خرقه اشان به غير "منم "تحفه اي مياب
ما عيب و نقص خويش و كمال و جمال غير
پنهان نمو ده ايم چو پيري پس خضاب
دم بر نيار و دفتر بيهوده پاره كن
تا كي كلام بيهده ، گفتار نا صواب
"روح الله خميني "
پ . ن
1 : مي دونستيد هر ساله 3 درصد از بود جه ي كل دستگاه هاي دولتي،صرف مراسم سالروز فوت بنيان گذار جمهوري اسلامي ميشه !!!!!!!!!
2 : امروز يك پير مرد حرف عجيبي زد كه من رو با اين پرسش مواجه كرد : چه شده هم آنان كه 27 سال پيش "خميني " را سيد و رهبر خود مي دانستند امروز پيكان فحاشيشان به خاطر گراني و فقدان آزادي و فساد فرهنگي و اقتصادي به سمت او نشانه رفته است ؟؟؟
|
+|
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت   توسط رها
|
توي اين مملكت هميشه هر كس كه يونيفرم داره به خودش اجازه مي ده هر رفتاري با آدم داشته باشه . حالا فرقي نميكنه كه اون آدم يونيفرم پوش؛ يه نگهبان ساده ي بيمارستان يا دانشگاه باشه و اون شهروند هم يه دانشجو يا استاد دانشگاه !!!
امروز جشن !!! فارق التحصيلي من بود . خواهرم هم با من اومد .طفلي ازم پرسيد چي بپوشم ، من هم گفتم هر چي دلت مي خواد .تو ميهماني ولازم نيست مقنعه بپوشي .اما دم درب وروي نگهبان بهمون گير داد.
بعد هم طوري كه انگار داره با چند تا فاحشه صحبت ميكنه ما رو با تيپا انداخت بيرون .اما از اونجايي كه ما همه آدم هاي سرتقي هستيم من به اتفاق 5 تا از دوستام دوباره رفتيم تو و كلي با نگهبان دعوا كرديم . ولي
اين بار آقاي نگهبان وقاحت رو تموم كرد و رسما بهمون فحش داد ما هم طي مراسمي ! شستيمش و اينقدر بندو ماده و تبصره از آيين نامه انظباطي براش گفتيم كه كم آورد.اين شد كه به بزرگترش بيسيم زد وبا كلي
تهديد سعي كردن اين بحث به شكايت و اين حرفا نكشه . (كور خوندن...)
خودم خوب مي دونم كه نگهبان دانشگاه يه آدم بيچاره است كه خرج خودش و خانوادش رو به زور درمياره و زير بار يه خيلي مشكل و فشاره؛اما موضوع اينه كه چون يونيفرم داره به خود ش اجازه مي ده با آدم هر رفتاري داشته باشه و دل خوري ها و نارا حتي هاش رو سر كساني كه ازشون خوشش نمياد خالي كنه .
ديروز تو دانشگاه همايشي پيرامون طرح ساماندهي مد و لباس برگزار شد و روز بعدش به خاطر پوشش به ميهمان من توهين شد . از روزي ميترسم كه 5 نفر هم توي دانشگاه پيدا نشن كه اگه بهشون توهين شد و كسي بهشون زور گفت از حق خودشون دفاع كنن.
پ . ن : جالب اينه كه خواهر حيووني من يه بچه مسلمون به تمام معناست و بدتر اينكه چند روز بود از خونه به خاطر كنكور نرفته بود بيرون امروز من در راستاي ايجاد يه روز فرح بخش به زور آورده بودمش بيرون !!! ميگه ديگه براي انتخاب رشته فردوسي رو نمي زنه !!!
|
+|
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت   توسط رها
|
دانشجويان دانشگاه فردوسي مشهد براي اعلام همبستگي با دانشجويان دانشگاه تهران ومحکوميت حمله ي اوباش و لباس شخصي ها به کوي دانشگاه و همچنين در اعتراض به امنيتي و پليسي شدن فضاي دانشگاه و اعلام انزجار از طرح تفتيش عقايد اساتيد دست به تجمع زدند.
در اين تجمع که قريب به ۵۰۰ نفر از دانشجويان شرکت کرده بودند پلا کارد هايي نظير :
خفتگان امروز بردگان فردا و جنبش دانشجويي وامدار هيچ جرياني نيست و دانشگاه جاي آر پي جي نيست فاجعه ي ۱۸ تير تکرار شد و در راه آزادي چيزي جز زنجيرهايمان براي از دست دادن نداريم و... حمل و سرود "يار دبستاني" و" اي ايران" نيز خوانده شد .
در انتها نيز بيانيه ي جمعي از دانشجويان دانشگاه فردوسي در حمايت از دانشجويان دانشگاه تهران قرائت شد .

|
+|
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت   توسط رها
|
مديران يك سيستم مريض هميشه براي گريز از مؤاخذه ، يك فرد ضعيف رو كه قادر به دفاع از خودش نيست به عنوان مجرم اصلي همه ي نا كارامدي ها معرفي ميكنن .
مد تيست كه مديران كشور گل و بلبلمون هم افاغنه رو به عنوان مجرم اصلي همه ي بد بختي هاي ملت معرفي مي كنن .افغان هايي كه تا ديروز برادران ديني ما بودند امروز تبديل به ناقلين بيماري هاي مسري و اشغال كنندگان فرصت هاي شغلي و مخل امنيت و... شدن و هر چند وقت يه بار هم خبرگزاريها و نشريه هاي وابسته به سيستم ، همه ي اين مسايل رو با كلي شاخ و برگ مطرح ميكنن و طي يك فرايند كاملا پوپوليستي افغان ها ميشن مقصرين اصلي بيكاري و مريضي و فقر و بي امنيتي و هر چيز بد ديگه اي كه وجود داره . فكر ميكنم توي كمتر جايي از دنيا باشه كه دولت و ملتي رفتاري مشابه رفتار دولت و ملت ما با مهاجرين داشته باشن!!!
مشكل اينه كه از يه طرف افغانستان هنوز كاملا دچار نابساماني و بي امنيتي ست تا اونجا كه توي بيشتر شهرهاش هنوز مردم از امكانات اوليه زندگي محرومند ؛ پس افغاني هاي مهاجر كمتر براي بازگشت به ميهن شون اشتياق نشون ميدن و از سوي ديگه امنيت رواني مهاجرين در ايران آنچنان تهديد ميشه و وضعيتشون اونقدر بحرانيه كه به حاشيه اي ترين مناطق شهر ها پناه مي برند ؛ مناطقي كه بيشترين پتانسيل بزه زايي رو داره و در اين صورت محيط و شرايط دست به دست هم ميدن كه حاشيه ي شهرها و مهاجرين افغان تبديل به يه جور ديناميت خيلي خطر ناك بشن !!!
تصور ميكنم توي شرايطي كه نا امني داره موج مي زنه از همه طرف رو ايران فشاره ، مخالفت هاي داخلي و خارجي عليه ايران شدت گرفته ، منطقي نيست كه بر خورد هاي بعضا ناشايست با مهاجرين رو تشديد كرد.
پ .ن : در رايزني هاي اخير گو يا مصوبات جديدي براي برخورد با مهاجرين افغان صورت گرفته تا مردم به دولت خدمت و عدالت و شرافت و غيره ، به خاطر كم كردن شر افغاني ها از سر ملت مديون بشن .فقط نمي دونم اگه افغان ها رو بيرون كنند ؛از اين به بعد ناكارامدي ها رو ميخوان بندازن گردن كي؟؟؟
|
+|
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت   توسط رها
|
1 : تا پارسال تولد من روز 30تير بود اما ...
ديروز ششم خرداد يك هزار وسيصد و هشتاد و پنج بود . از ديروز تصميم گرفتم اين تاريخ رو به عنوان روز تولدم انتخاب كنم . من ديروز متولد شدم . ديروز ايمان پيدا كردم كه اشتباه نكرده بودم .
2 : مي دونيد هميشه وقتي به خدا قسم مي خورم يا خداحافظي ميكنم بلا فاصله ميگم كدوم خدا؟؟؟ خيلي ها فكر ميكنن اين رو به اين دليل ميگم كه خدا رو قبول ندارم . اما موضوع اينه كه خدايي كه من قبول دارم با خداي همه فرق ميكنه . خداي من خيلي با حال . اينقدر با حال كه من رو بخاطر گاهي خوندن نماز اونم با لاك نميندازه جهنم .طفلي شايد هم ميدونه من از جهنمش نميترسم خودش متانت به خرج ميده . به هر حال خداي من اونقدر با حال كه اگر چه من خيلي بهش حال نمي دم ولي هيچ وقت من رو يادش نمي ره . اونقدر با حال كه هميشه بهترين ها رو مي ذاره جلوي پام . هيشه همه چيز رو يه طوري تموم ميكنه كه بهترين حالته ....با لا خره ميخواستم بگم خداي خودم خيلي با حالي ....
3 : هميشه دنياي اسطوره اي رو دوست داشتم و لي اين بار اسطوره ي خودم رو باز تعريف كردم ... حالا با اين رويكرد جديد يه انگاره ي فوق العاده دارم كه هيچ خللي توي زندگيم ايجاد نميكنه!!!
4 :اگر چه تو دانشگاه ها بلبشوي اگر چه مانا نيستاني رو گرفتن ، اگر چه دنيا به نكبتي گذشته ست ،
اما من ديروز، روز فوق العاده اي داشتم امروز هم خوب بودم .خيلي خوشحال و پر انرژي ام .خواستم اين خوشحالي رو با همه تقسيم كنم البته با يه روز تاخير آخه من آدم انحصار طلبي هستم !!! و خواستم به همه بگم برام آرزو كنن (يا دعا!!!) كه اين انرژي ديگه هرگز تبديل به دلتنگي و رخوت نشه .لا اقل تا زماني كه مثل آدم براي ارشد بخونم ... قرار شده آقاي سر دبير!! هم مثل خر ازم كار بكشه !! و يه دستي هم به سر و گوش دوربينم بكشم و دوباره زيبايي ها و زشتي هاي اطرافم رو ثبت كنم ...
*اگر كسي گلي را دوست داشته باشد كه تو كرور ها و كرور ها ستاره فقط يك دانه ازش هست ؛ براي احساس خوشبختي همين قدر بس است كه نگاهي به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد ((گل من يك جايي ميان آن ستاره هاست)) * شازده كو چو لو _ م: احمد شاملو
|
+|
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت   توسط رها
|