تبليغاتX
بدون سانسور
 
بدون سانسور
 
 
سودای مکالمه, خنده و آزادی
 

پرنده كوچك بود
پرنده فكر نمي كرد
پرنده روز نامه نمي خواند
خوش به حال پرنده .ديروز روز نامه مي خوندم تيتر اين بود ((تجمع مقابل مجلس عليه بد حجابي ))
فكر مي كنيد تو ي مغز اين آقايون سياست مدار چي مي گذره ؟؟؟ من فكر نمي كردم اينقدر بي تدبير باشن .تا جايي كه به اين زودي در جبهه مقابل جامعه حاضر بشن و رو در روي ملت قد علم كنن واتوبوس هاشون رو بذارن سر چها رراه ها جوونها رو ببرن باز داشتگاه و يا شلاق بزننشون كه تو چرا دو سانت روسريت عقبه !!! انگار هيچكي نيست كه به دوستان بنياد گرامون بگه آخه مرد مؤمن آدم كه هنوز يكي از وعده هاي انتخاباتيش رو عملي نكرده و توي چند ماه اول رياست جمهوريش ركورد سوتي هاي ديپلماتيك و غير ديپلماتيك رو طي 2500 سال گذشته شكسته و مردم و كشور رو با شرايط كاملا بحراني رو برو كرده كه نمي ياد رو در روي ملت بايسته و روي نامسشون دست بذاره .آخه يكي مثل باباي من شايد به خاطر اينكه اين آقا سوتي اسراييل يا هسته اي مي ده يا توي سفر هاي استانيش هزار تا قول غير قابل اجرا مي ده يا باعث رشد 40 يا 50 درصدي قيمت طلا و سكه مي شه و يا با سياست هاي صد در صد مدبرانش غول تورم رو از خواب بيدار كرده از ايشون شاكي نشه ولي اگه دخترش رو به خاطر روسريش بگيرن و يه شب بندازن باز داشتگاه يا بهش شلاق بزنن كه ديگه كوتاه نمي ياد.

چند تا بسيجي و حزب اللهي در مقابل مجلس سراسر خدمت تجمع ميكنن اونوقت سخنگوي قوه ي سراسر عدالت قضاييه با شجاعت اعلام مي كنه ((حبس و جريمه براي زنان بد حجاب )).شما كه توقع نداريد آقاي سخنگو ملاك ها ي بد حجابي رو اعلام كنن .اين وظيفه بر شانه هاي يه سري مامور جوون نيروي انتظامي با تحصيلات سيكل و سابقه ي بسيجي بود جندين ساله نهاده مي شه كه جامعه از فساد و فحشا و بي بند و باري عاري بشه .حالا اين وسط تكليف حقوق شهروندي و آزادي هاي فردي چي مي شه سؤال ملا نصر الديني ست.چون جواب اينه((اينا همه سوسول بازيه))
بعضي از دوستان بر اين باورند كه وقتي سياست مردان متحجر باشن بهتر اينه كه قانوني نباشه .در اين صورت ممكن مثلا مامور ها با 10نفر بيفتن سر لج و همون ها رو بگيرن و بقيه از تيغ يك قانون متحجرانه در امان بمونن ولي من هم چنان بر اين باورم كه به قول دكتر شيخ السلامي يه قانون بد بهترازبي قانونيه
قا نون هر چقدر هم بد باشه لا اقل حق قضاوت شخصي و سوءاستفاده ي مجريان رو مي گيره و به ندرت وحتي بعضا به سرعت با مقابله و اعتراض افكار عمومي مواجه مي شه و به صورت منطقي و متناسب با نيا زهاي جامعه اصلاح مي شه .ولي بي قانوني هميشه آبستن ترديد اضطراب وتضييع حقوق افراده.

پس ملتمسلنه از همه ي قانون نويسان صد در صد فهيممون خواهش ميكنم در كنار مصوبات فوق تخصصي و فوق علمي و پژوهشي مقابله با بد حجابي توي يه تعريف دقيق بفرمايند ((اي بد حجابي كه ميگيد يعني چه؟؟؟)
والله شوخي نمي كنم نمي دونم يعني چي؟؟؟











 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت   توسط مرضیه   | 
خوب از امروزقرارشروع مي كنم.... زندگيه قبيله اي روعرض مي كنم .

توضيحات (تعريفي تازه از وب لاگم.).
1 : اسمه اين وب لاگ ميشه بدون سانسور (البته هيچ تضميني وجود نداره دو روز ديگه خواب نما نشم و اسمش رو عوض نكنم .)
2 : خوبه كه بدونيد اسم من مرضيه است .از اين اسم خوشم نمي ياد .اول چونكه عربيه و من از تقريبا ازهر چيز عربي خوشم نمي ياد و دوم اينكه توش پر از رضايت و شاديه .من ترجيح مي دم آزاد باشم ,مرارت ها و غم هاي ناشي از آزادي رو تحمل كنم تا اينكه مثل يه بز از زندگيم راضي باشم.ولي چرا اسمه واقعيم رو نذاشتم روي وب لاگ .نه به خاطر اينكه از اين اسم خوشم نمي ياد (اونقدر ها هم بد نيست!)به خاطر اينكه فكر مي كردم وقتي آدم بتونه يه جايي پيدا كنه كه بشه بدونه سانسور بنويسه ...اوووووه كولاك ميكنه .همش فكر مي كردم خوبه كه آدم نسبتا مؤدبي ام وگرنه احتمالا توي اولين پست هر چي فحش و جك و متلك بلد بودم نثار يه سري آدم ها مي كردم .(اصلا منظورم آقاي رييس جمهور و نيروهاي خود سر و ماموران منكرات و غيره نيست ها) .البته خيلي زود فهميدم اي دل غافل ما اونقدر با سانسورو خود سانسوري عجين شديم كه اگه بريم آمريكا هم حرف دلمون رو نمي نويسيم (من هر نوع غرب زدگي رو تكذيب ميكنم فقط چون ميگن آمريكا مهد آزاديه گفتم)
.....
راستش من خيلي زود به زود سرما مي خورم به خصوص از وقتي كه ديگه كلاس ورزش نمي رم واسه همين احساس كردم آب خنك براي گلوم ضرر داره (فقط به همين دليل فعلا خيال رفتن به اطلاعات و زندان رو ندارم .البته رفتنش هم بد نيست ها آدم مي تونه حبس نامه بنويسه ...ولي نه... اين كار فقط بايسته ي روزبه)...........
به هر حال سعي كردم از اسم مستعار استفاده كنم تا حبس نامه نويس نشم ولي از اونجايي كه يه اخلاقه گنده ديگه هم دارم و اون اينكه به شكل مزخرفي نمي تونم دروغ بگم فكر كردم اگه ازم بپرسن كه مي گم وب لاگ ماله منه پس به اين نتيجه رسيدم بهتر متانت به خرج بدم و توي برگ هاي جديد وب لاگم با همون اسم و رسمي كه كار خبر مي كنم بنويسم.(البته از همين الان اعلام ميكنم كه موقع نوشتن مطالب قبلي فاقد هر گونه صحت عقلي و نقلي بودم .)
3 : آخرين تغيير كه خيلي هم با ربط نيست اينه كه من در طي يك فرايند توفيق اجباري! دبير صفحه ي جامعه ي نشريه ي وزينمون شدم .من هي قال كردم كه قاطعانه تصميم دارم خبر نگاري اقتصادي رو دنبال كنم مصطفي گفت كسي نيست كه از عهده ي صفحه ي جامعه كه قرار بود اسمش به شهروند تغيير نام بده بر بياد.(نكه ما اصلا آدم هاي سياسي نيستيم و در مورده مسايل جامعه اصلا با رويكرد سياسي نمي نويسيم!!!از اين جهت كسي پيدا نشد.البته شايدم مي خواسته خرم كنه!!!)
به هر حال من هم كه ازنظر آي كيو و اي كيو يا همون بهره ي هوشي و هوش هيجاني چيزي معادل جلبك يا ميگو تشريف دارم پيشنهادآقاي سر دبير روپذيرفتم. (با وجود اينكه يه سال دبيري صفحه ي حوادث حالم رو از هر چي جامعه و شهر و حادثه بهم مي زنه)البته در كنار اين تويه يه خبر گزاري كه از ذكر نامش خجولم (آخه متهم به راستي بودن مي شم)هم خبر نگار اقتصا دي ام.....
بابا آخه لعنتي اين اقتصاد و اجتماع كلا از هم انفصال ناپذيرند و البته سياست هم از كله ي پوك من .
بنا بر اين قرار اينجا احتمالا حاشيه يا اصل خبرهاي اقتصادي و اجتماعي كه دور و برم ميبينم رو بنويسم .ولي بهم حق بديد گاهي هم فقط خاطره يا هر چيز بي ربط ديگه اي بنويسم ....
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت   توسط مرضیه   | 
نوشته بودم امسال ساله پر كاريه ...تقريبا يه ماه از سال جديد رفت و من عملا هنوز هيچ كاري نكردم. ديروز پيش يه دوست بودم .مي گفت ما مثل ابن الارض هاي عرب جاهلي شديم .ابن الارض به آدم هايي مي گفتن كه قبيله نداشتن و يا قبيله طردشون مي كردن .اين جور آدم ها اگه گيره قبيله هاي ديگه مي افتادن ازشون به عنوان برده استفاده ميشد .اين دوست مي گفت :توي روند جهاني شدن همه ي اقشار و گرو هها مثلا پزشكا روزنامه نگار ها روشنفكرها و...قبيله ي خودشون (به عبارتي هم فكر هاي خودشون ) رو پيدا مي كنن.انتقاد دوستمون از ما اين بود كه به قبيله ي خودمون نپيوستيم .براي همين گيج و سر در گميم !!!عملا با وجود آرمان هاي بزرگي كه داريم هيچ كاري نمي كنيم.
امروز آدم ها رو براي خودم به سه دسته تقسيم كردم .يه سري آدم ها كه تفاله ي انسانيت هستن و به عبارتي گوسفندي زندگي مي كنن.(نمي خوام بگم اين بده اونها هيچي نمي دونن زندگي نسبتا آرومي دارن و احتمالا شاد و آروم مي ميرن.)دومين گروه كسايين كه مي دونن بجز خواب و خور براي چيز ديگه اي اومدن .اينا براي خودشون رسالت تعريف مي كنن و قاطعانه در يك راه مشخص گام بر مي دارن (كاري ندارم كه اون راه خوبه يا بد)سومين دسته آدم هايي هستن كه مي فهمن و نمي خوان گوسفند باشن ولي نمي تونن راهي رو هم براي خودشون انتخاب كنن .گيجن و بعضا تا آخر عمرشون دور خودشون مي چرخن .اين گروه از همه طفلكي ترند چون نه آرامش زندگي روز مره و معمولي رو تجربه مي كنن نه شادي و لذت انجام يه كار هدفمند و با رسالت رو .
من تا اواسط دبيرستان گوسفند بودم .از اون موقع تا حالا گيج و بي قرارم و از الان تصميم دارم قبيلم رو پيدا كنم و در راستاي اهداف و آرمان هاي صلح طلبانه و آزادي خواهانه و صد البته وطن دوستانم با همراهي هم قبيله اي هام گام بردارم.آره ديگه وقت تعريف چشم انداز و اهداف و آرمان هاست ....آره ديگه وقت پوست انداختنه!!!

ببخشيد مطلبم طولاني شد مي دونم ايجاز از مهم ترين اصول مطلب پر مخاطبه ...


 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت   توسط مرضیه   | 
یه بار رفتم بیمارستان امام رضا برای تهیه ی گزارش از خود سوزی دلم به حال دختر هایی که مثل یه تیکه گوشت افتاده بودند اونجا سوخت .وقتی ا. ن رییس جمهو ر شذ ذلم به حال ملت سوخت .یه بار یه یارو یه بچه ی آدامس فروش رو زد دلم به حالش سوخت .وقتی فهمیدم فاطمه ی ۵ ساله رو مادرش کشته دلم سوخت.وقتی کبوتر مریضی که اومذه بود توی حیاتمون مرد دلم سوخت .وقتی فهمیدم زنی که می خواسته از خودش در مقابل یه مرد دفاع کنه و مردیکه رو کشته و حالا به اعدام محکوم شده دلم سوخت ....

ولی دیروز ....دلم به حال خودم سوخت .هیچ وقت دلم اینقدر نسوخته بود .آخی نازی من طفلکی.. موش کوچولوی حیوونی .... آخه من گناه دارم...

همیشه از صدای شکستن لیوان روی کاشی خوشم می اومد .لیوان هایی که به اندازه ی قطرات اشک خورد می شن .دیروز این صدا رو شنیدم .از من بلند شد ....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت   توسط مرضیه  

اول: سلام چون سلام سلامتي مي ياره و وقتي آدم سرما خوردست قدر سلامتي رو بيشتر مي دونه

دوم :ببخشيد دير كردم .اول سفر بودم دوم وقتي برگشتم كاشف به عمل اومد موس كامپيوتر اخ نه ببخشيد رايانم!!!دچار مشكل شده و من حوصله ي رفع اشكال نداشتم

سوم: هر سال قبل از سال نو برنامه هام براي سال جديد رو تدوين ميكنم تا ملزم به انجام كارهام از روي برنامه بشم .خوب تا حالا كه در سال جديد از اين نظر ناكام موندم. ولي امسال سال پر كاريه...

چهارم:اگر چه سفرم خيلي طولاني و كمي كسل كننده بود ولي خاطرات جالبي رو توي ذهنم ثبت كرد كه كم و بيش براتون مي نويسم

===============================

مشهد _تهران

سكانس اول

وقتي آدم توي ماشين با سرعت 140 در حركت و داره به ترانه ي غمگين هايده گوش ميكنه و از دست كوير كه از پشت شيشه با سرعت نور جلوش رژه ميره و تمومي هم نداره خسته شده طبق معمول براي گريز از واقعيت به خط ممتد وسط جاده خيره ميشه ...فقط يه لحظه است لحظه اي كه دوست داره در رو باز كنه و با آسفالت و خط سفيد ممتد يكي بشه و حق سبقت گرفتن و از آدم ها بگيره و تا ابديت جريان داشته باشه!!!

مموش روي پام خوابيده .فارق از برهوت و كوير و ابديت

سكانس دوم

5 دقيقه به سال تحويل مونده.الان وقت آرزو كردنه

خداوندگار خرد تو را سوگند مگذار بذر هاي كاشته شده در سال نو تلخي و نكبت به بار آرد و زمين  در آستانه ي بهاري نو به جاي سنبل و بنفشه هرزه گياه نفرت بار دهد

ايزدا ميهن سراسر زيباييم را از زير چكمه ها ي بنياد گرايي و تحجر برهان

اي الهه ي زيبايي و رهايي گام هاي مرا به سوي نيكي و نكويي مستدام گردان و اميد هاي كوچكم را به دست باد مسپار

خداوندگار عشق مرا تا ابد مجنون افسون عشق نگاه دار و مگذار هرگز اين پرنده ي حيات از قلب كودكانه ام پر بگيرد

و اي خداي خدايان تمامي غم هاي او را كه دل در گرو او دارم به من عطا كن به آرزوهايش برسان و به او كه دوستش ميدارد ملحق گردان

سكانس سوم

گلاب به روتون سال تحويل تو دستشويي بودم . و از توصيفش معذورم

سكانس آخر

الو سلام زنگ زدم سال نو رو بهت تبريك بگم .سال بسيار خوبي رو برات آرزو مي كنم و اميدوارم ناراحتي هات توي سال جديد تموم بشه ...

 ادامه دارد

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت   توسط مرضیه   | 
 
  بالا