|
بدون سانسور
|
||
|
سودای مکالمه, خنده و آزادی |
امروز
ساعت 2:30 که داشتم از سر کار بر میگشتم , با یه ترافیک غیر متعارف مواجه شدم .
حدود 30 دقیقه پشت ترافیک میدان پارک ماندم و بعد مجبور شدم پیاده روی زیر آفتاب سوزان را به جای اتوموبیل سواری
انتخاب کنم . چند قدم که جلوتر آمدم , با
موضوع عجیب تری روبرو شدم . حدود 300 یا 400 نفر دور تا دور میدان پارک حلقه زده
بودند . حدس زدم از آن دست تظاهرات هایی است که هر چند وقت یک بار با تبلیغات
ماهواره ای به راه می افتد و و دهها نفر در بهبهه آن تظاهرات ها دستگیر می شوند و
بعد هم آبها از آسیاب می افتد .
اما
اینبار خبر ی از ماشین پلیس و گارد ویزه و گاز اشک آور و باتوم نبود ! بر خلاف همه
تظاهرات ها , همه مردم هم با دوربین یا موبایل هایشان در حال عکس برداری یا فیلم
بر داری بودند و هیچ موبایل و دوربینی هم توقیف نمی شد .
با نگاهم,که
نگاه خیره مردم رو دنبال کردم , مرد جوانی را دیدم که از قسمت بیرونی گارد ( محافظ
) دور میدان , به قصد خود کشی , آویزان شده بود, ویک ستوان نیروی انتظامی نزدیک
فرد مذکور ایستاده بود و سعی می کرد از خودکشی منصرفش کند ! ( انتظار ندارید که یک
روانشناس بیاد اونجا , چه توقع ها , اینجا ایرانه)
ماموران محترم آتش نشانی هم با سه ماشین آتش
نشانی نزدیک محل ایستاده بودند و به جای چاره جویی کردن(و مثلا پهن کردن تشک های
ایمنی زیر پای آن مرد), به ماموران برای بستن راه کمک می کردند .
به هر حال
بلبشویی بود . حداقل 2000 اتوموبیل در این راه بندان مانده بودند و تقریبا هیچ کس
کاری جز نظاره کردن این ماجرای اکشن انجام نمی داد .
از این
طرف و آن طرف که جویا شدم , میگفتند:" گفته است به علت تورم بالا دیگر نمی تواند
به زندگی ادامه بدهد و قصد دارد خود کشی کند . این ماجرا تا حدود ساعت 3 ادامه پیدا
کرد . هر چند لحظه یک بار جنب و جوش هایی آن بالا احساس می شد صدای داد و بیدادی می
آمد و بعد دوباره آن مرد , با شانه به شانه شدنی مامور پلیس را تهدید به پرتا÷ کردن
خود می کرد .
اگر چه
نهایتا مردم , جوانک را گرفتند و به این سوی نرده های محافظ کشاندند و بعد هم صدای
سوت و جیغ مردم برای پایان این تئاتر اکشن بلند شد , اما این ماجرا از ظهر توی سرم
می چرخد . اگر این فرد واقعا به خخاطر تورم دست به چنین کاری زده , حاشا به حکومت
اسلامی . اگر به خاطر جلب توجه این کار را کرد , حاشا به شعورش و اگر واقعا قصد
خود کشی داشته NO COMMENT .....
آخی مرضیه
کوچولو طفلکی . چند وقت هیچ کاری که دلش بخواد رو برای خودش انجام نداده . چند
وقته اصلا مال خودش نبوده .چند وقته که اصلا خودش نیست . چند وقته فقط گاهی ادای
خودش رو در می یاره تا دلش نسوزه . _ هلیا, آیا هنوز ریزش باران بر روی گونه
هایت تو را شاداب می کند؟
_ نمی دونم چرا ؟؟؟ آیا چون مامان میگه من دیگه بزرگ شدم ,
خانم شدم , باید مثل یه آدم بزرگ رفتار کنم و من برای گریز از نگاه دلواپسش ماچش
می کنم می گم به چشم ؟ _ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟
یا چون مهدی همش بهم می گه که من زندگی فانتزی
دارم و من می خوام بهش ثابت کنم که
اینطوری نیست؟ _ دیگر هیچ کس نیمه شب بیدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت :
" بیداری هلیا ؟ بلند شو برویم گنجشک بگیریم"
شاید چون
بابا می شینه روبروم و دستش رو می ذاره رو شونم (بغلم نمی کنه... ) بهم می گه
بابایی زندگی خیلی سخته , باید توش خیلی قوی باشی و من سعی می کنم خیالش رو راحت
کنم که خیلی قویم ؟ _ پدر هرگز گمان مبر که من برای دیدن زنی باز می گردم که
زمین خوردگی در ضمیر اوست .
شایدم چون
هر روز می رم سر یه کار مزخرف و از حرفه
ای که عاشقشم در راستای یه کمی بیشتر این پول تهوع آور رو, در آوردن استفاده میکنم
و برای خودم دلیل می تراشم که اسم این کار خود فروشی نیست ؟ _بگذار تا تمام
وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد , زیرا که نفرین بی ریا ترین پیام آور
درماندگی است.
یا چون می دونم که یه مدت طولانی باید
تنها باشم و باید تنها بودن و گریستن و تنها و صمیمانه گریستن رو تمرین کنم؟
_ آه هلیا .. چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست . ذلت رایگان ترین هدیه ی هر
پناهی ست که می توان جست .
حتی شاید چون
چند وقته حتی کتابی که دوست داشته باشم رو نخوندم وهمه وقت مطالعم صرف خوندن
روزنامه ها ی پر اندوه و اینترنت پر از غر و کتابهای آموزشی شده ؟ _ نه هلیا ..
این تقدیر نبود ؛ این یک انجماد ارادی بود .
نمی دونم به هر دلیلی که هست چند
وقته نه مال خودمم و نه شبیه خودم !
احمقانه یا
عاقلانه , فانتزی یا رئال , کودکانه یا بزرگانه , قوی مسلک یا ضعیفه وار , سینه
خیز از زیر تختم بیرون می یام و خودم رو سر می دم روی بالکن و موهام رو , روی
موزاییک های بالکن پهن می کنم و با ستاره
ها حرف می زنم و بعد با بد بختی زیر نور شمع " بار دیگر شهری که دوست می
داشتم" رو می خونم. فصل گل های ابریشم تمام می شود . فصل
در پیله تنهایی ماندن است _ فصل حکومت اصوات .
فکر کنم حالا بهترم ....
تو چی؟
پ.ن : عنوان
و جملات بلد شده , از کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم , نادر ابراهیمی
" نقل شده .
هیچ دقت
کردید که این کتابهای توضیح مسایل شرعی و فقهی چقدر بی تربیته !
وای خدا !!!
به دور, به خاطر یه مصاحبه عقیدتی که پیش رو دارم,مجبور بودم یکی از این کتابها رو
بخونم . فکر کنم چند کیلو گوشت تنم آب شد . ماشاء الله این حضرات چه ذهن خلاقی
داشتند ها . در مورد سبک هایی از س. ک. س نوشته بودند که به عقل جن هم نمی رسه چه
برسه به آدمیزاد . بعد هم با کلی نعوذ بالله و اعوذ بالله راه در رو های شرعی که بعد
از انجام این حرکات محیر العقول منجر به بخشیده شدن گناهان می شه رو نوشته بودند.
حالا بدتر
اینکه خوندن این کتابها , یک مترجم هم لازم داره (من که نصف بیشتر کلاماتش رو نمی فهمیدم) .
پ.ن : خوب
مصاحبه عقیدتی هم مصیبتیه ها .... آخه من حیوونی
نمی دونم اینکه نماز غفیله چند رکعته و وضو جبیره چطوری گرفته می شه و کفتن زنونه چند تیکه است ! چه دخلی به کار
وتحصیل من داره ؟!
هوا گرمه . خیلی گرم . نگاهم به کف خیابون
خیره مونده . پاهای زیادی با سرعت از جلوی چشام رد می شن و من با بی حوصلگی
تماشاشون می کنم .یه هونگاهم به یک جفت پا,خیره می مونه . پاهایی که خشک و ترک
خوردست . دمپایی ها زنانه است اما من مطمئنم صاحب این پاها نمی تونه یک زن باشه . پس
چرا همینجور اینجا وایستاده ؟ کم کم نگاهم رو به بالا کش می دم . صاحب پا یه خانمه
. این پا اون پا می کنه و تکه نان توی دستش رو از این دست به اون دست می ده . چند لحظه
بعد تکه نون رو می چپونه تو دهنش , بعد هم توی یه لحظه می دوه و از کنار قفس قناری هایی که
فال حافظ بر می دارن یه چیزی رو چنگ می زنه . صاحب قناری ها شروع می کنه به داد
زدن و فحاشی کرن . زنیکه ج . ن. د. ه , دزد . الهی مرگت بشه دون قناریهام.
این اتفاق توی بورکینو فاسو رخ نداده
ها . همین چهار راه شهدا . توی چند متری ورودی حرم علی بن موسی الرضا . توی دومین کلان
شهر مذهبی جهان . باورت می شه ؟!
یه زن برای ج.ن.د.ه نشدن و شکمش رو سیر کردن , یه مشت دونه قناری می
دزده و بازم بهش می گن ج.ن.د.ه !
نیچه می
گه : " دوست می باید در پی بردن و دم فرو بستن استاد باشد : همه چیز را به
چشم نباید دید . رویایت باید بر تو فاش کند که دوستت در بیداری در چه کار است .همدردی
تو با دوست نخست باید پی بردن به این باشد که دوست خواهان همدردی هست یا نه . چه بسا
او در تو جز چشمان تیز و نگاه دوخته بر ابدیت را دوست نمی دارد ."
مصطفی عزیزم
, مریم نازنینم : نمی خواستم, اما تو این ماجرا, مجبور شدم مشق دوستی بکنم .
سکوت من رو ببخشید . در مقابل مرگ هیچ حرفی گفتنی
نیست . تسلیت نگفتنم رو ببخشید. مگر می شه با حرف و کلام , قلب آشوب زده یه دوست رو
به آرامش دعوت کرد؟ بی تابی های من رو ببخشید . دیدن اندوه کسانی که دوسشون داریم شجاعت
می خواد و من دوست شجاعی نیستم . بچه ها حقیقتش من سخت بیگانه ام با این فصل از زندگی
و بیگانگی مانع تسلی دادن می شه .
فقط امیدوارم
بشه , صبور و شجاع خاطره های ماندنی رو مزه مزه کنید و جاودانگی رو معنایی دوباره ببخشید
...
برای رد شدن
از چهارراه میلاد لا اقل 16 ثانیه وقت لازمه ( با گام های سریع من ) . اون وقت سر ظهر چراغ سبز این چهارراه 12 ثانیه است ! یعنی
در حالت کلی من برای رد شدن از خیابان 4 ثانیه وقت کم می یارم . دیروز هوا خیلی گرم
بود و منم خیلی خسته بودم , 64 ثانیه صبر کردم تا چراغ عابر سبز بشه و طبق معمول برای
N امین بار با بحران کمبود وقت مواجه شدم و در همین بین یه خانم خیلی با دیسیپلین
سرش رو از شیشه ماشین آورد بیرون و به من بلند بلند گفت : " خانم چراغ قرمزه ,
بعد هم انگار که داشت بهم فحش خوارمادر می داد سرش رو برد تو . فرصت نشد بهش گم : "
من بی تقصیرم , اینجا که ما زندگی می کنیم ,قانون خودش هم خودش رو به رسمیت نمی شناسه
..."
قصه کنکور
ارشد من رو می دونید ؟ از سال چهارم دانشگاه می خواستم ارتباطات بخونم ( چون عاشق
روزنامه نگاری ام ) اون سال دو هفته درس خوندم و بعد یه سری مسایل خصوصی برام پیش
اومد و کلا بی خیال درس خوندن شدم . سال بعد یه ماهی درس خوندم و بعد یه سری مسایل
دیگه و دوباره بی خیال شدن کنکور . اما امسال
قاطعانه خواستم که هدف پیشینم رو دنبال کنم . می خواستم ارتباطات بخونم . اونم
روزانه . این شد که 6 ماه تمام از صبح تا شب و حتی توی بحرانی ترین شرایط روحی و
روانی درس خوندم . اما, دو روز قبل از
کنکور فهمیدم وقت آزمون 30 دقیقه کم شده و
30 تا سوال هم بهمون اضافه شده . لا اقل 15 دقیقه آخری که توی جلسه آزمون بودم , اینقدر عصبی شده بودم و دستام می لرزید که می
ترسیدم پاسخ نامه رو با نوک مداد سوراخ کنم . این شد که فقط دو سوال زبان رو جواب
دادم و بعد از امتحان فهمیدم یکی از همون دو تا تست رو هم جا به جا زدم . با این
اوصاف زبان رو 2 درصد زدم . من که فارغ
التحصیل کانون زبان ایران بودم , تمام 504
رو حفظ کرده و 3 تا کتاب "ریدینگ اسکیل" خونده بودم و در مجموع حدس می زدم زبان رو
بالای 40 درصد بزنم . همین گند در زبان منجر شد که رتبم خیلی بره بالا .
رتبه ها
که اومد تا توستم ار زدم و سیگار دود کردم , بعد هم درست مثل مامانایی که بچشون
سقط شده و در اوج ناباوری می رن واسه جنین سقط شده لباس بچه و عروسک می خرن , راه
افتادم رفتم بازار و یک مانتو حزب اللهی ( مشکی و بلند ) به همراه یه مقنعه کرپ! برای
دانشگاه خریدم . شب که اومدم خونه فهمیدم ظرفیت ها بیشتر شده و من قطعا قبول می شم
و اینگونه شد که من و به خصوص مهدی کلی شادمان شدیم.
تهران به
شلوغی و ترافیک و دود و اعصابهای داغون معروف است . و این جو غالب حتی برای مسافری
که جند روزی میهمان پایتخت است هم , نمود دارد .
دو روز
پیش نزدیک متروی هفت تیر تلفنی در حال آدرس گرفتن از یکی از آشنایان بودم و بی
توجه به صورت های عبوس و مضطرب آدم های اطرافم به سرعت در حال رفتن به سمت مترو
بودم , ناگهان دستی ضربه ای بر پشتم نواخت
. _ خانم خانم ... وقتی برگشتم دو مامور خانم و یک پلیس آقا سه طرفم را احاطه کرده
بودند . با نگاه و تکان دادن سر, موضوع را جویا شدم و خانم پلیس که از قضا سعی می
کرد مودبانه هم برخورد کند گفت: پشت مانتو من زیادی کوتاه است ! توضیح دادم که
مانتو من نخی است پشتش چروک شده و به خاطر همین کوتاه تر به نظر می رسد دوباره گفت
آستینت هم کوتاه است ! و بعد از این جمله بدون اینکه به من فرصتی برا ی دفاع بدهد
به سمت استیشن پلیس راهنماییم کرد . توی ماشین دو مامور مرا ارشاد کردند . البته
من نمی دانم ارشاد و بازپرسی در تهران چرا اینقدر به هم نزدیک است . خانم ها بعد
از مشاهده کارت شناساییم , پرسیدند از کجا آمده ام تهران ؟ چرا آمده ام ؟چند روز
می مانم ؟ کجا ساکنم ؟ مجردم یا نه ؟ شوهرم در جریان سفرم هست ؟ و.... از آنجا که
ما خبرنگار ها به فقط مورد سوال قرار گرفتن عادت نداریم من هم چند سوال پرسیدم . _
ببخشید خانم پلیس شما از شغلتان راضی هستید؟ _ نیروی انتظامی یا گشت ارشاد ؟ _ هر
دو ؟ _ خوب من دلم نمی خواهد به مردم گیر بدهم ولی ما ماموریم و معذور هر کجا
بگویند باید کار کنیم؟ _ به نظر شما مانتو خوب چه مانتویی است ؟ _ خنده تلخی
تحویلم می دهد و میگوید _ مانتویی که خیلی به چشم نیاید ._ مانتو من که به چشم نمی
آید ؟ _ خوب سر ماموران خلوت است و راحت تر تو را دیده اند . _ شما خیلی جوان هستید
دختر یا خواهرتان چطور لباس می پوشد ؟ _ خوب اوضاع الان اینطوریست , من به خواهرم
می گویم طوری لباس بپوش که برایت درد سر درست نشود . _ آخر خیلی سلیقه ای به نظر
می رسد . مانتو من را توی نمایشگاه و یا میدان ونک نگرفتند ._ خوب آنجا تیپ های
خیلی بدتری بوده , دیگه شما به چشم نمی آمدید ! _ می دانید الان چه تعداد نیرو در
گشت های ارشاد تهران فعالند ؟ _ گمان می کنم 450 نفر ! _ تهران شهر بزرگیست ,
فجایع زیادی در این شهر به وقوع می پیوندد , به نظرتان 450 نیرو برای گیر دادن به
مانتو و روسری مردم زیادی غیر منطقی نیست ؟ _ باز هم یک خنده تلخ و سکوت جواب
سوالم شد.
از دو سال
پیش یادم امد . هفته نیروی انتظامی و کنفرانس مطبوعاتی سردار رادان که آن موقع
فرمانده انتظامی مشهد بود . سردار رادان در پاسخ به سوال من که آیا لباس زنان باید
چه شکل یب در پاسخ به سوال من که لباس زنان باید چگونه باشد که مورد حجمه ماموران
ناجا قرار نگیرند گفته بود : ماموران ما حق هیچ برخورد خارج از ضابطه ای را ندارند
و خانم ها هم لباسی مطابق عرف باید بپوشند و آخر سر هم به نوعی گفت ناجا کارهای
مهم تری از برخورد با زنان به خاطر مانتو اشان دارد. همه اینها را برای خانم پلیس
تعریف کردم و خانم بعد از خندهای طولانی گفت , رادان شماست دیگه از مشهد اومد
تهران و این شد بساط ما . انگار لابس خانم های تهرانی برای سردار مهم شده . بعد هم
با دلخوری ادامه داد معلوم نیست هر روز
چقدر فحش است که نثار ما می شود .
یک ربعی منتظر
ماندیم تا استیشن پلیس پر شد . دو دختر کرمانی هم به خاطر مانتو اشان جلب شدند و
ماموری که با من گپ زده بود با شرمساری که به وضوح در کلامش هویدا بود , آرام گفت
: نترسید می بریمتون یه تعهد می گیریم و ولتون می کنیم ! البته هیچ کس هم نگفت که
به کجا برده می شویم .
توی کلانتری
خیابان وزرا 13 نفر دختر بودند 10 نفر شهرستانی که غالبا برای نمایشگاه آمده بودند و کسی را تهران نداشتند و 3 دختر تهرانی . تهرانی ها گویی حق و حقوقشان را بیشتر
می دانستد وبا اعتماد به نفس بیشتری با ماموران و برخورد های بد احتمالیشان بر خورد
می کردند( البته نه به اندازه من ) . هر کدام مشخصاتمان را در برگه ای ثبت کردیم و
با انگشت و امضا تعهد دادیم که بچه های خوبی باشیم و دیگر با ظاهری خلاف مقرارات
ابداعی نیروی انتظامی از خانه خارج نشویم . بعد یک خانم پلیس بی حوصله و نه چندان مودب
شماره ای را به دستمان داد تا روی سینه امان نگاه داریم و به سبک زندانیان فیلم های هالیوودی از ما عکس
گرفت و بعد هم با خانم مشاور بی حوصله ای
که او هم قرار بود ارشادمان کند ولی فقط
از ما نام و نشان زندگیمان و محل خرید مانتو را پرسید حرف زدیم . حالا باید کنار بقیه دختران منتظر بمانم
تا دوست روزنامه نگاری که از قضا امروز هم باید صفحه می بست و سرش کلی شلوغ بود از آن سر تهران برایم مانتو بیاورد . تحمل
کردن برخورد های ماموران پلیس در منکرات کار سختی نبود شاید چون ناجا حیطه کاری
من به عنوان خبرنگار اجتماعی بوده و بار ها شاهد برخوردهای ناخوشایند آنان با شهروندان بوده
ام؛ بماند که وقتی در جایگاه متهم می نشینی قاعده بازی خیلی تغییر می کند .
اما در مجموع نشستن کنار دختر خانم ها ی باشخصیت و خانواده
داری که مانتو اشان کمی تنگ بوده یا نبوده و دیدن گریه و زاری اشان که اگر خانواده
اشان بفهمند دیگر نمی گذارند از خانه بیرون بروند خیلی سخت تر بود . دختر 18 , 19 ساله ای گریه می کرد و می گفت که
تازه عقد کرده و اگر شوهرش بفهمد او را برده اند منکرات حتما طلاقش می دهد .
اتهامش پوشیدن مانتو تنگ بود و وقتی به سالن آورده بودندش یکی از ماموران با
اسنیصال به آن یکی می گفت : آخه من الان برای این چه چیزی بنویسم ؟ ایراد این دختر
چیست و همکارش می گفت : خوب بنویس مانتو اش چسب است , نگاه کن چاق است و وقتی راه
می رود از پشت مانتو اش می چسبد . آن لحظه خنده ام گرفته بود , فکر می کنم
کارگردانان فیلم های پورنو هم چنین نگاهی ندارند اما بعد که وضعیت آشفته و بحرانی
دخترک را دیدم خنده ام خشکیده بود . یکی از دختران که شیرازی بود هم می گفت : من
مسافرم پول ندارم الان برم مانتو بخرم . تهران هم آشنایی ندارم تا برایم مانتو
بیاورد و خانم مامور با بی تفاوتی می گفت خوب پس شب مهمان ما هستی . یکی از دختران
هم که از قم آمده بود و هر جو.ر که نگاهش می کردی اشکال جدی در پوشش نمی دیدی می
گفت : انصاف داشته باشید . دختر خودتان باشد خوشتان می آید . پدر و مادر و همسران
ما هم آبرو دارند . اگر کسی ما را اینجا ببیند با خودش چه فکری می کند ؟ گریه و
ناله های یک دختر بچه 15, 16 ساله هم فضای سالن را به شدت متشنج کرده بود.
کم کم
مادران و خواهران هر کدام از دخترانی که به اتهام بد حجابی جلب شده بودند , با مانتویی به دست می آمدند. یکی از کرج , یکی از جاده ساوه
دیگری از تجریش و غالبا از اینکه بی دلیل
پای دختران جوانشان به کلانتری باز شده بود شکوه می کردند و یکی از ماموران در
پاسخ به یکی از این والدین گفت : قانون است می توانید طبق قانون کشورعمل کنید ,
نمی توانید هم راهتان را بگیرید و بروید !
لحظه آخر
پروسه تخریب شخصیت به اوجش می رسید و به همه دختران دستور داده می شد که مانتو
اشان را با دست خود پاره کنند و به گوشه ای بیندازند و بعد هم یکی از ماموران می
گفت دیگر تکرار نشود ! وگرنه دفعه بعد باید بروی دادگستری و آنجا کارت با کرام
الکاتبین است .
بیرون از کلانتری وزرا , از دختران تهران می پرسیدم با ارشاد چه
میکنند ؟
یکی میگفت
: ما می دانیم گشت های ارشاد کجاها نگه می دارد. همیشه گشت را دور می زنیم . آن یکی می گفت : باید
به ماموران پلیس نگاه نکنی انگار ندیده ایشان وگرنه می گیرنت حتی اگر ظاهر بدی
نداشته باشی . خانم دیگری می گفت : خوب یکی نیست به اینها بگوید بابا جان الان
مانتو غیر تنگ و کوتاه مگر پیدا می شود . اینها هم که هیچ جوره راضی نمی شوند ,
باید گونی بپوشی تا نگیرنت. خانم دیگری هم می گفت : من که ترجیج می دهم با این برخورد های سلیقه ای
و توهین آمیز در خانه بمانم و یا فقط با همسرم از خانه خارج شوم. دختر دیگری می
گوید باید به زبان بگیریشان . نباید با پلیس ها دهن به دهن کرد, آخر می افتند سر لج و یکی دیگر هم با خنده ای
تیز می گوید من که غصه نمی خورم 470 روز دیگر بساط بنیاد گرایی برچیده می شود ان
شاء الله . خوب چه می توان گفت ما هم می گوییم : ان شاء الله .
پ.ن : 2
سال بود که یک دوست اینترنتی داشتم و برای اولین بار دیدمش . این دومین تجربه دیدن
یک دوست اینترنتی بود و کلی من رو خوشحال کرد . اما بعد با این گرفتن من کلی افتاد
به درد سر . به هر حال خیلی مخلصیم نهال جون . ایشالله بیای مشهد بگیرنت جبران کنم! d
دیشب سوسن
شریعتی میهمان مشارکتی های خراسان بود تا بحث قدیمی نسبت سنت و مدرنیسم را پی
بگیرد .
اما این
بار بهانه این گفتگو , مقایسه شریعتی پدر با شریعتی پسر بود . سوسن با این پرسش که چگونه می توان به سنت
وفادار ماند و از سویی از آن مستقل بود ,
کلام را آغاز کرد و با اشاره به دو طرز تلقی از مدرنیته , که یکی مدرنیته را همچون
گسست از سنت و بیرون آمدن از زیر سقف حافظه ( سنتی , مذهبی , جهان بینی و...) می
داند و دیگری مدرنیته را محصول تداوم می پندارد ؛ با توضیحات مبسوطی مدرنیزم را
گسست و جدایی 100 درصد از سنت ندانست بلکه آن را " استفاده از المان های
دیروز ,با توجه به نیاز های امروز و با چینشی جدید " تعبیر کرد .
سوسن
شریعتی در بخشی از سخنانش بازگشت به خویشتن را نه بازگشت به عقب و حسرت برا ی دیروز
از دست رفته, که : " عصیان علیه زندان های خویشتن (در مرحله نخست ) و باز
سازی رندانه خویشتن خویش برای بار دوم و پس از همه عصیان ها " عنوان کرد .
سوسن ,
پشت سر هم حرف می زد و مثل دکتر شریعتی تکه تکه . اما در دفاع از شریعتی ها هیچ چیز کم نگذاشت . حتی گاهی هم در پاسخ به پرسش
های منتقدان کمی صدایش بالا می رفت و با همان صداقت شریعتی وار, خود به عصبانیتش اعتراف می کرد . بماند که حتی
زمانی که صدایش از خشم کمی می لرزید هم به
جد در دایره منطق سخن می گفت و کلام را به بیراهه تعصب نمی کشاند .
--------------------------------------------------
پ.ن1: من
حق مطلب را ادا نکردم. بحث اصلی سوسن مقایسه دکتر شریعتی با استاد شریعتی بود که
چون برای من چندان جذابیتی نداشت از نوشتن آن صرف نظر کردم .
پ.ن2: عجب
دو دره بازایی هستند این مشارکتی ها . از وقتی احساس کردم, آبم باهاشون تو یه
جوب نمی ره و از همکاری نزدیک باهاشون صرف نظر کردم , دیگه حتی خبر سخنرانی ها رو
هم بهم نمی دن . تازه چند تاشون مثلا دوستای من هستند ها ! خوب یه ذره روشنفکر
باشید بر و بچز. روزنامه نگار جماعت کار حزبی کردن براش سخته , به خصوص من که در یک ستیز همیشگی با " قدرت طلبی "
هم هستم .
پ.ن 3 :
من سوسن شریعتی رو دوست دارم . اگر چه گاهی احساس میکنم داره حرفهای تکراری می زنه
و یا حتی شریعتی ها رو تکرار میکنه . اما بازم دوسش دارم.
|
|